eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
218 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
503 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
به یوسفم برسانید سلام من را...
و به او گویید: پیراهن علاج منِ سوخته جان نیست! کار من از یغوب وخیم تر است. منِ محجوبِ دنیا جز روی تو، شفا نیست.
وليس لنا في الحنين يد وفي البعد كان لنا ألف يد ! سلام عليك ، افتقدتك جدا وعلي السلام فيما افتقد ... ما در دلتنگی دستی نداشتیم و در فاصله ای که داشتیم، هزار دست داشتیم ! سلام بر تو که حقیقتا دلتنگ توام و سلام بر من برای آنکه دلتنگم... •💔• محمود درویش/
سلام بر اسفند...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
•آرامش محض•
كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ. و شیطان هم از پروردگارش ترسید و خوف کرد و اما اشرف مخلوقاتی که هم ظَلوم هست و هم جَهول و هم بی ادب!! فکر کردیم کی هستیم در مقابل الله!؟ یاد فراز های مناجات امیرالمومنین: مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل .... قربون امام علی بشوم که این همه متواضع و باادب نسبت به خالق خودش رفتار می‌کند. *همیشه وقتی که حشر می خونم به خودم می‌گم حتی شیطان هم ترسید... ای بیچاره...
امروز ساعت سه و ربع رسیدم ایستگاه خط واحد. خط ساعت چهار حرکت می‌کرد. تصمیم گرفتم بروم روی پل عابر. جایی که هیچ کس نباشه. رفتم، با دلی گرفته، گریه کردم، با صدای بلند... ریع ساعت بعد رفتم ایستگاه. اونجا به یک پسر بچه هشت، نه ساله مواجه شدم. با لباس رنگ و رو رفته و کفش‌هایی که تُکشون داشت بهت میخندید! کوله‌ام و هندزفری و گوشیم را انداختم روی صندلی کناری. از چهره‌ام معلوم بود که دارم منفجر می‌شوم از غم. پسرک یک دفعه زد زیر آواز. زمزمه می‌کرد و می‌خواند. سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا اشکی از چشمم نچکد. ولی تمامم بغض بود. تمامم... آواز پسر تمام شد و رفت‌....... منم رفتم سوار خط شدم.............
دانشگاه؟! تاحالا تا ساعت هفت کلاس نداشتی...🙄💔 توصیه می‌کنم مدرسه رو دوست داشته باشید... تا می‌تونید کتاب بخونید و آدم های فرزانه ای بشید... دانشگاهی که شدم خیلی کم پیش بیاد فرصت کتاب خواندن داشته باشم... از این بابت خیلی، خیلی ناراحتم... بچه ها ایده ای، فکری ندارید؟؟ *تازه من ساعت هشت و نیم رسیدم خونه... این عکس ساعت هشت و نیم روز سه شنبه دوم اسفند ماه گرفته شده...
من الان به این پی‌بردم که عمیقا دلم برای بهار و تابستون تنگ شده... فصل خزون و برف ریزون هی ذکر لبم این بود که خدایا نگیر از ما این زیبایی ها رو... اما دل کنده شدم از زمستون و خوبی هاش. الان فقط نسیم بهاری و شکوفه و ارکست پرنده ها و آفتابِ دم صبحش رو می‌خواد. شربت خنک و کولر و کیک یخچالی و بستنی سنتی دهه‌مون و.... میوه هندونه و گیلاس و توت و..... بهارِ عزیزم منتظرتم....
بی عشق سر مکن که دلت پیر می‌شود...