𝑷𝒖𝒓𝒈𝒂𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇𝒇𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈
شبا که اسمون میشه ستاره بارووون
یه ستاره دیگه هم اضافه شد
من شعر و ادبیات و بازی با واژه ها رو خیلی دوست دارم حتی اگر بلدشون نباشم و سختم باشه
میدونید چه حسی میده یه حس آزادی و رهایی اونم توی یه سبزهزار بی ته و برگشت
وقتی که سبزه ها تا یکم پایین تر از نصفمون میرسن و نسیمی که میاد باعث میشه تکون بخورن و وقتی که اون نسیم خنک بهشون میخوره و در یه راستا قرارشون میده زمانی که کنار هم قرار میگیرن و اون لحظه رقصشون موقعی که نسیم روشون مینوازه باعث میشه نوری که دریافت میکنند رو بازتاب بدن و برق زدنشون مثل موج های دریا روشون بشینه
فرقی نداره توی حالت صبح باشه شهر باشه یا روز باشه یا شب باشه یا نور خورشید یا ماه یا ستاره باشه
حتی فرقی نداره سبزه ها زرد و طلایی باشن یا سبز و پر طراوت
تا ابد حس زندگی رو میشه ازشون استشمام کرد
اینکه میون اونا باهاشون رها بشی
و بتونی باهاشون نفس بکشی
هم نفس شدن با اون لحظه قابل وصف نیست🛐✨