𝑷𝒖𝒓𝒈𝒂𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇𝒇𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈
شبا که اسمون میشه ستاره بارووون
یه ستاره دیگه هم اضافه شد
من شعر و ادبیات و بازی با واژه ها رو خیلی دوست دارم حتی اگر بلدشون نباشم و سختم باشه
میدونید چه حسی میده یه حس آزادی و رهایی اونم توی یه سبزهزار بی ته و برگشت
وقتی که سبزه ها تا یکم پایین تر از نصفمون میرسن و نسیمی که میاد باعث میشه تکون بخورن و وقتی که اون نسیم خنک بهشون میخوره و در یه راستا قرارشون میده زمانی که کنار هم قرار میگیرن و اون لحظه رقصشون موقعی که نسیم روشون مینوازه باعث میشه نوری که دریافت میکنند رو بازتاب بدن و برق زدنشون مثل موج های دریا روشون بشینه
فرقی نداره توی حالت صبح باشه شهر باشه یا روز باشه یا شب باشه یا نور خورشید یا ماه یا ستاره باشه
حتی فرقی نداره سبزه ها زرد و طلایی باشن یا سبز و پر طراوت
تا ابد حس زندگی رو میشه ازشون استشمام کرد
اینکه میون اونا باهاشون رها بشی
و بتونی باهاشون نفس بکشی
هم نفس شدن با اون لحظه قابل وصف نیست🛐✨
𝑷𝒖𝒓𝒈𝒂𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇𝒇𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈
من شعر و ادبیات و بازی با واژه ها رو خیلی دوست دارم حتی اگر بلدشون نباشم و سختم باشه میدونید چه حسی
حتی متوجه نمیشم حرفام رو تا الان فهمیدید یا نه ولی این حسیه که من بیشتر وقتا میگیرم و شعر یکی از چیزایی هست که این حس رو بهم میده
آدما اول حتی کلمه ای برای ارتباط نداشتند و بعدش که کلمات و جمله ها اومد توانستند درست تر با همدیگه ارتباط برقرار کنند ولی یه چیزی خیلی منو شگفت زده میکنه اونم اینه که آدمایی اونموقع بودند که وقتی کلماتی رو که کنار هم یه حس زیبا رو تلقی میکرد رو خاص دونستند یعنی اونا هم اون حس ارامش و اون وایب خاص رو ازشون گرفتند!؟؟؟ اینکه بعدش یه بخش رو به اسم شعر بهشون اختصاص دادند حتی برام جالب انگیز ترش میکنه اینکه وجودشون رو درک کردند وجود چیزی که وجود نداشت ولی میدرخشید
𝑷𝒖𝒓𝒈𝒂𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇𝒇𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈
من شعر و ادبیات و بازی با واژه ها رو خیلی دوست دارم حتی اگر بلدشون نباشم و سختم باشه میدونید چه حسی
وقتی که شعرا رو میخونم همچین حسی میگیرم
اینکه بعضی جاهای شعر کنار هم میشینه و با همدیگه بالا و پایین میشه تکرار میشه و هر جزئیات دیگه مربوط بهش
باعث میشه نفس کشید
توی تون چمنزار نفسکشید میشه چشما رو بست و با نسیم خنک بعدی که میاد رها شد مثل تمام سبزه های دیگه