#سعدی_خوانی
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
سعدی در این بیت، با نگاهی ژرف به جهان، یادآور میشود که برای رسیدن یک لقمه نان به دست انسان، مجموعهای از عوامل طبیعت و تلاش بیشمار انسانها در کارند. پس شایسته نیست که انسان، این همه نعمت و کوشش را نادیده بگیرد و زندگی را با غفلت سپری کند.
🔻این بیت، دعوتی است به شکرگزاری، مسئولیتپذیری و قدرشناسی. هر نعمتی که در اختیار ماست، حاصل زنجیرهای از لطف الهی، نظم طبیعت و زحمت دیگران است. اگر این حقیقت را فراموش نکنیم، هم سپاسگزارتر خواهیم بود و هم در مصرف و رفتار خود مسئولانهتر عمل خواهیم کرد.
#سعدی_خوانی
#ادب_فارسی
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
✅ معرفی مرضیه کرمانیان فعال حوزه ادبیات کودک
در سن ۴ سالگی خدمت مادربزرگم قرآن را فراگرفتم و همانجا در محضر او خواندن کتابهای شعر را آغاز کردم
پس از آنکه کلاس اول را خواندم به بیماریی مبتلا شدم که درمان فشرده و تمام وقت آن تا ۱۴ سالگی طول کشید
به ناچار ادامه تحصیل را از نهضت سوادآموزی پی گرفتم
کلاس پنجم و سایر کلاسها رابه صورت متفرقه گذراندم و دررشته بهداشت قبول و وارد دانشگاه شدم
پس از اتمام تحصیلم در رشته بهداشت عمومی، مجددا کنکور علوم انسانی ادبیات شرکت کردم و ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور قبول شدم
بلافاصله پس از لیسانس، ارشد ادبیات را در دانشگاه آزاد یزد پی گرفتم
سپس بنا به ضرورت شغلی، کارشناسی ارشد آموزش بهداشت را در دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد خواندم
اکنون در مرکز بهداشت شهرستان اردکان مشغول خدمتم
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
پیرِزن با دستهایش راه میرفت، خیلی کند اما میرفت. مشت، بر زمین میگذاشت و خودش را میکشید. میپرسیدند: «مادر کمک میخواهی؟» مشتش را بالا میآرود. همه میگفتند: «الله اکبر و از کنارش میگذشتند.» زنی جفیهی نمداری روی سرش انداخت و گفت: «مادر میخوای نروی؟» مادر گفت: «تا تابوتش را نبینم نمیرَوم.» زنها گفتند: «ببین مادر دور میدان آزادی شلوغ است پیکر به آنجا برسد مستقیم میرود.» پیرزن گفت: «قسم خوردم تا به تابوت نرسم مشتم را باز نکنم.» زنها تکبیر گفتند. پیرزن بیشتر تعجیل کرد. کامیون حامل پیکر به آزادی رسید. پیرزن فریاد زد: «تو را به زهرای چهارده ماهه برگرد، تو را به طفل شش ماهه برگردد.» زنی مراقبش بود گفت: «مادر قسم نده. معصیت دارد.» پیرزن نالید: «دیگر نه او به تهران برمیگردد و نه من میتوانم از تهران خارج شوم.» زمزمهای به راه افتاد که مسیر تشییع پیکر عوض شده است. کامیون میدان آزادی را دور زد. زنها تکبیر گفتند. پیرزن به یکی از زنها گفت: «بیا مادر به دلم افتاده تو میتوانی.» مشتش را باز کرد. مشتی خاک چرانده شده به زن داد و گفت: «تربت کربلاست روی تابوها بپاش.»
🔸گروه رسانه ای افق کویر
✍ حسین کمالی اردکانی
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
✍ استاد محمود رهبران
#اردکان_خط
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
احترام به شخصیت، نظرات، احساسات و نیازهای یکدیگر باعث میشود که هر دو طرف بتوانند بدون ترس از قضاوت یا سرزنش، خود را ابراز کنند. این امر موجب ایجاد فضایی صمیمی و امن برای گفتوگو و تبادل نظر میشود که در نهایت میتواند به حل مشکلات و چالشها کمک کند.
#روانشناسی_زندگی
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
«وَإِلَىٰ رَبِّكَ فَارْغَبْ»
(سوره شرح، آیه ۸)
و تنها به سوی پروردگارت رغبت و امید داشته باش.
🔸پیام آرامش:
وابستگی افراطی به آدمها، موقعیتها و امکانات، اضطراب میآورد؛ اما کسی که امید اصلیاش خداست، در طوفانهای زندگی آرامتر میماند.
#حرف_خدا
#امید
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca
پیش از انتشار یک تصویر یا ویدئو، به زمان، مکان و شرایط ثبت آن توجه کنیم. بسیاری از تصاویر قدیمی یا خارج از زمینه، برداشت نادرست ایجاد میکنند.
#اخلاق_رسانه
•|روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری افق کویر|•
@ofoghkca