خلاف عقربه های ساعت
چون شیش رو نمی دونم چیه ولش کنید
خب چی بگم😔😂...
خدایا شکرت یکی ازم بدش میاد/متنفره
با اون نقطه ای که گذاشتی... فیو اون ساعت آف بوده سنپای هم که عضو نیست، حس می کنم آمایایی
هدایت شده از خونهٔ دایی اپادا
🔥ترور پدر جوان ۲۸ ساله
🔻پدر، فقط ۲۸ سال سن داشت و در بستر بیماری سختی افتاده بود.
اما این بیماری عادی نبود، بلکه تروری بود که از طریق مسمومیت توسط عوامل «معتمد» رخ داده بود.
🔻پدر، کاسهی دارو که آب و مصطکی در آن ریخته شده بود را نزدیک دهان کرد، اما سم چنان اثر کرده بود که دست آنقدر لرزه داشت که پدر نتوانست آن را بنوشد.
در این لحظه، پدر، سراغ پسر پنج سالهاش را گرفت. وقتی سراغ پسر رفتند دیدند در سجده نماز است...خبر دادند که بیاید
🔻افراد حاضران دیدند که کودکی پنج ساله با صورتی بسیار زیبا و همچون ماه نورانی که موی سرش به هم پیچیده و مجعد است و نزد پدر آمد، سلام کرد...
🔻همین که چشم پدر به فرزند خود افتاد، گریست و به او فرمود: ای #سید_اهلبیت خود، مرا آب بده، که من به سوی پروردگار خویش میروم.
🔻کودک، ظرف آب جوشانیده را با دستان خود به پدر خورانید و بعد به پدر کمک کرد برای نماز وضو بگیرد
🔻پدر پس از نماز رو به فرزندش کرد و فرمود: «پسرم بشارت باد بر تو که تویی مهدی و حجّت خدا بر روی زمین و تویی پسر من و منم پدر تو
🔻تویی (م ح م د) بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب و پدر توست رسولخداص
🔻تویی خاتم ائمه طاهرین و نام تو همنام رسول خدا است و این عهدی است به من از پدرم و پدران طاهرین تو ...»
و #امام_حسن_عسکری علیه السلام، مظلومانه در همان هنگام در سحر جمعه به شهادت رسید.💔😭
#الهـمعجلالولیڪالفرج
امشب عاشقی می کنم به رسم هر شب، جامی لبریز از هیچ را پر می کنم و خودم را مهمان می کنم.
امشب من هستم و ماه آسمانم، ماه تنهایی هایم، شاهد غربت من زمانی که چشم ها خفته شوند.
در آن زمان اشک هایم را تقسیم می کنم با او و شعری می خوانم از اعماق روح خسته و سرگردانم.
و بار دیگر باز هم در آغوش تنهایی جان می دهم اما انگار این جسم ننگین سنگین تر از آنی ست که روحم بتواند از او جدا شود، شاید هم روحم خسته تر از آنی ست که برود.
شعری از گریه های بی صدا، امشب و همین جا و در حضور خفتگان و مردگان.
اشک می ریزم برای بال های نداشته ام، شاید هم برای قفس ابدی ام.
بار دیگر همین جا و در همین حال قلب را می بوسم و طلب ببخش می کنم، بابت تمام باید ها و نباید ها.
تمام شان برای امشب...
#short_story