https://eitaa.com/Asadachan/1340
اتفاقا من کسی رو می خوام که بیست و چهار ساعت یا بیشتر هم حرف نزنه👽
و جالبیش اینه معمولا من تو چت حرف رو ادامه میدم😂
هیچ کار خاصی نکرده بودیم.
در مورد هیچ چیز تصمیم نگرفته بودیم.
چیزی انتخاب نکرده بودیم.
با این حال هیچ وقت فرار کردن و دور شده جز گزینه ها نبوده.
تک تک ما این رو حس کرده بودیم
که واقعیت را نمی بینیم.
« دختر آفتاب »
#dialouge
خدای عزیز،
ازت خواهش می کنم
همین بسمونه،
الان خوبیم.
از پس خودمون بر میایم.
پس لطفا دیگه چیز بیشتری بهمون نده ازمون هم چیزی نگیر.
خدایا خواهش می کنم،
لطفا.
« دختر آفتاب »
#dialouge
کودکی مسابقه ای است که در آن می فهمی واقعا چه کسی هستی،
قبل از آنکه به شخصی تبدیل شوی که در بزرگسالی خواهی بود؛
همه در این مسابقه پیروز نمی شوند.
« دیزی دارکر »
#dialouge
هدایت شده از دانستنی های مهدوی
هذا یوم الجمعة...
#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان
سلام ای صاحب دنیا کجایی؟
گل نرگس بگو مولا کجایی؟
جهان دلتنگ رویت گشته بنگر
تو ای روشنگر شبها کجایی؟
دلیل ندبه خواندن صبح جمعه ها کجایی؟
تو ای ذکر همه لبها کجایی؟
🌸سلامتی وتعجیل درفرج مولاصاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه صلوات🌸
#صبحتون_مهدوی
⚜@p_Mahdavi
هدایت شده از بیو چک بشه^
_فوروارد کنید توی چنل هاتون و از ممبراتون بخواید با گفتن عدد توی ناشناس، حرف دلشون رو به شما بزنن.
Erica's Challenges |
نگاهی غریب به سیگار کوچک شده بین انگشت های دستش که داشت آن را می رقصاند، انداخت.
بخاطرش ریه هایش با خود عهد بسته بود که دیگر سیگار نکشد، اما چنین چیزی غیر ممکن بود برای همین قرار شد کمتر بکشد. اما امشب در کنج غم هایش، تا به خود آمد دید یک پاکت را تمام و کمال مصرف کرده.
سیگار را روی جعبه اش خاموش کرد و روی زمین سرد پر از چمن دراز کشید. خنکی رو به سردی هوای نیمه شب یک طرف و سردی ای که از درون حس می کرد یک طرف.
خوشبختانه اینجا هیچ کس مزاحمش نمی شد و روز با گفتن « خسته م همین...! ». آدم های دور و برش را قال گذاشت.
اما شوربختانه با همین جمله کافی بود تا بیشتر مورد رنجش شوند، آخر تا الان کجا بوده اند که حال چنین می کنند؟! دیوانه اند؟!
اما جای هیچ نگرانی ای نبود، در مخفیگاهش که فقط خودش از آن خبر دارد، حال با تنهایی اش فقط خودش است و خودش.
هر وقت پریشان می شد به اینجا سر می زد اما خیلی وقت بود که نتوانسته بود، شاید برای همین کنج خلوت و دلتنگی اش حال او را آرام نمی کرد؟
اشتباه نشود، مخفیگاهش جایی نیست که تمام غم و اندوهش را فراموش کند، عکس جایی ست هر لحظه ای که در آنجا سپری می کند بیشتر و بیشتر در پوچی فرو می رود و تمام وجودش را تنهایی در آغوش می کشد، خب حداقل آغوشش بی منت ست و همیشه می فهمدش، آری مانند بقیه نیست.
امشب مانند هزاران شب دیگر بی حسی و سردرگمی وجودش را می بلعند.
شاید آمدنش به چنین جایی اشتباه باشد اما حداقل می تواند با خود خلوت کند و نیازی به چیزی نباشد، نگران چیزی نباشد، و غصه ی چیزی را نخورد و هزاران چیز دیگر...
چشمش به ویالون اش خورد، همان دوست همیشگی اش، لبخند تلخی زد، بلند شد و دستان کشیده اش را به سویش دراز کرد و در آغوشش کشید.
شروع کرد به نواختن، موسیقی ای از اعماق روح زخم خورده ی پیرش، موسیقی ای مخصوص خود و برای حال خودش، اینجا دیگر لازم نبود بترسد کسی حال آشفته اش را بفهمد و حالا می توانست هر چه می خواهد گریه کند، آری گریه هایش را به صورت ساز در می آورد و انقدر ادامه می دهد تا تمام شوند...
اینجا چشم مزاحمی نبود و فقط ماه و ستارگان تماشایش می کردند، آن هم از دور.
#short_story