eitaa logo
خلاف عقربه های ساعت
41 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
148 ویدیو
1 فایل
شاید محفل کسایی که عاشق شب هستن.
مشاهده در ایتا
دانلود
۱_ عجب جالب شد😂... بیا بگو کیستی😔 ۲,۳_ مگه چی کار کردم🤣 ۴_ شرمنده ۵_ اوکی 👀
۱_ هم کیستی😂😔 ۲_ ... ۳_ حس می کنم گزینه های مشابه اینو یه نفر گفته، ناموسا وات د فاز ۴,۵_ یه دلیل محکم برای این حرفتون باید بیارید😔
نگاهی غریب به سیگار کوچک شده بین انگشت های دستش که داشت آن را می رقصاند، انداخت. بخاطرش ریه هایش با خود عهد بسته بود که دیگر سیگار نکشد، اما چنین چیزی غیر ممکن بود برای همین قرار شد کمتر بکشد. اما امشب در کنج غم هایش، تا به خود آمد دید یک پاکت را تمام و کمال مصرف کرده. سیگار را روی جعبه اش خاموش کرد و روی زمین سرد پر از چمن دراز کشید. خنکی رو به سردی هوای نیمه شب یک طرف و سردی ای که از درون حس می کرد یک طرف. خوشبختانه اینجا هیچ کس مزاحمش نمی شد و روز با گفتن « خسته م همین...! ». آدم های دور و برش را قال گذاشت. اما شوربختانه با همین جمله کافی بود تا بیشتر مورد رنجش شوند، آخر تا الان کجا بوده اند که حال چنین می کنند؟! دیوانه اند؟! اما جای هیچ نگرانی ای نبود، در مخفیگاهش که فقط خودش از آن خبر دارد، حال با تنهایی اش فقط خودش است و خودش. هر وقت پریشان می شد به اینجا سر می زد اما خیلی وقت بود که نتوانسته بود، شاید برای همین کنج خلوت و دلتنگی اش حال او را آرام نمی کرد؟ اشتباه نشود، مخفیگاهش جایی نیست که تمام غم و اندوهش را فراموش کند، عکس جایی ست هر لحظه ای که در آنجا سپری می کند بیشتر و بیشتر در پوچی فرو می رود و تمام وجودش را تنهایی در آغوش می کشد، خب حداقل آغوشش بی منت ست و همیشه می فهمدش، آری مانند بقیه نیست. امشب مانند هزاران شب دیگر بی حسی و سردرگمی وجودش را می بلعند. شاید آمدنش به چنین جایی اشتباه باشد اما حداقل می تواند با خود خلوت کند و نیازی به چیزی نباشد، نگران چیزی نباشد، و غصه ی چیزی را نخورد و هزاران چیز دیگر... چشمش به ویالون اش خورد، همان دوست همیشگی اش، لبخند تلخی زد، بلند شد و دستان کشیده اش را به سویش دراز کرد و در آغوشش کشید. شروع کرد به نواختن، موسیقی ای از اعماق روح زخم خورده ی پیرش، موسیقی ای مخصوص خود و برای حال خودش، اینجا دیگر لازم نبود بترسد کسی حال آشفته اش را بفهمد و حالا می توانست هر چه می خواهد گریه کند، آری گریه هایش را به صورت ساز در می آورد و انقدر ادامه می دهد تا تمام شوند... اینجا چشم مزاحمی نبود و فقط ماه و ستارگان تماشایش می کردند، آن هم از دور.