19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحِ آرامِ زمستان در روستا…
برف نرم روی سقف خانهی کاهگلی نشسته و سکوتی شیرین همهجا را گرفته… ☃️🏡
پیرمرد بعد از بیدار شدن، پارو را برمیدارد و با حوصله برفهای حیاط را کنار میزند…
صدای خشخش برف زیر پارو، موسیقی صبح روستاست… ❄️🧹
در همان لحظه، پیرزن داخل خانه با دستان مهربانش آرد را خمیر میکند…
بوی خمیر تازه در فضای گرم خانه میپیچد… 🍞🤲
بعد از آن، مشتی دانه برای مرغها و خروسها میریزد…
قدقدِ مرغها در حیاط برفی میپیچد و زندگی آرام جریان دارد… 🐔🌾
پیرمرد برفهای روی تنور را کنار میزند، تنور را تمیز میکند و در حیاط روشنش میکند…
شعلههای آتش بالا میگیرد و سرمای زمستان را آرام میکند… 🔥
کمی بعد، چانههای خمیر روی دستهای پیرزن شکل میگیرد…
نان داغ و تازه از تنور بیرون میآید…
بویی که تمام حیاط برفی را پر میکند… 🍞✨
گاهی خوشبختی همینقدر ساده است…
یک خانهی کاهگلی، برفِ آرام، آتشِ تنور و نان تازه… و دلهایی که هنوز با آرامش زندگی میکنند… 🤍
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نظر مياد الگوی اکثر جوانان ما در زمینه تحصیلی اين شعر منتسب به عبید زاکانی بوده اونجا که فرمودند:
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
💯دههپنجاهیا،شصتیاوهفتادیهایایتا
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
درسی اخلاقی از سهراب سپهری:
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،
پسر خویش را فراخواند،
پسر به نزد پدر رفت،
گفت:
ای پدر امرت چیست؟
پدر گفت:
پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول
بودم و همواره نفرین خلقی به دنبالم بود،
اکنون که در بستر مرگم
و فرشته ی مرگ را نزدیک حس می کنم بار
این نفرین بیش از پیش بردوشم
سنگینی می کند.
از تو می خواهم بعد از مرگم چنان
کنی که خلایق مرا دعا کنند
و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند ...
پسر گفت:
ای پدر چنان کنم که می خواهی
و از این پس،
مرد و زن را به دعایت مشغول سازم ...
پدر همان دم،
جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد،
با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید
و چوبی در شکم آن مردگان فرو می نمود
و از آن پس خلایق می گفتند:
'خدا کفن دزد اول را بیامرزد،
که فقط می دزدید
وچنین بر مردگان ما روا نمی داشت
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs