دارم دنبال چیزهای ساده میگردم،
دنبال خوشیهای کوچک،پیشپا افتاده، دستیافتنی، در دسترس...
تا هنوز ذوقی هست،
تا هنوز اندک اشتیاقی برای لبخند زدن
و سرمست شدن از اتفاقات و دلخوشیهای ساده در سر دارم،
تا هنوز در من اندک هیجانی برای زیستن در جریان است.
دنبال دلخوشیهای ساده میگردم،
در سفر، طبیعت، نور، گیاه.
در هر آنچیزی که امروز مرا به وجد میآورد و فردا؟
شاید برای دیدنشان حتی بازنگردم و پشت سرم را هم نگاه نکنم.
باید هر آنچه امروز خوشحالم میکند را پیدا کنم، لمس کنم، در آغوش بگیرم، نگاه کنم، ببویم، ببوسم، مزه مزه کنم.
باید طعم تمام دلخوشیهای بالقوهی در دسترس را تا فرصت هست،
باتمام وجودم به خودم بچشانم.
باید تا توان دارم و جان دارم و میخواهم و میتوانم و امکان دارم،
همه چیز را تجربه کنم و تا انتهای تمام قضایا و رویدادها و دلخوشیها بروم. باید! 🤍
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چنگیزخان نتوانست بخارا را تسخیر کند، نامه ای نوشت که هرکس با ما باشد در امان است!
اهل بخارا دو گروه شدند، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند.
چنگیزخان به آن ها نوشت: با همشهریان مخالف بجنگید، و هر چه غنیمت بهدست آوردید، از آن شما باشد و حاکمیت شهر را نیز. ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعلهور شد...
و در نهایت، گروه مزدوران چنگیز خان پیروز شدند.
اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند!
چنگیز گفتهی مشهورش را گفت: اگر اینان وفا میداشتند، به خاطر ما بیگانگان به برادرانشان خیانت نمیکردند!
این عاقبت خود فروشان است
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
دارالفنون در روز یکشنبه ششم دی ماه ۱۲۳۰ شمسی برابر با پنجم ربیعالاول ۱۲۶۸ قمری، سیزده روز پیش از قتل امیرکبیر و با حضور ناصرالدین شاه، آقاخان نوری صدراعظم جدید (جانشین امیرکبیر ) و گروهی از دانشمندان و معلمین ایرانی و اروپایی با ۳۰ نفر شاگرد رسماً گشایش یافت.
تصویر : کاشی یادبود گشایش مدرسه و زنگ مدرسه دارالفنون.
نخستین تاریخ نصب این زنگ ۱۲۳۰ هجری یعنی ۱۶۵ سال پیش حک شده است.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاحِ راه
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs