6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد همه شهدای بمباران هوایی #پیرانشهر در ۱۷ اسفند سال ۱۳۶۳🥀
🖤روحشان شاد و یادشان گرامیباد.
◾️ ۱۷ اسفند ۶۳ نمادی از مظلومیت شهرستان پیرانشهر
بعداز ظهر روز جمعه ۱۷ اسفند ۶۳ صدای غرش هواپیماهای رژیم جنایتکار بعثی در آسمان پیرانشهر شنیده شد.
هواپیماهایی که با بمباران کور مناطق مسکونی ۹۰ تن از همشهریان ما را به شهادت رساندند. شهدایی که حضور قانعه علیزاده کودک ۶ ماهه در میانشان، گواهی بر مظلومیت آن ها و جنایت رژیم بعثی بود.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
بعضی صداها را دوست داشتم...
❞صدای گشتن دنبال خودکار توو شلوغی جامدادی.
بازو بسته کردن لیوان حلقه ای
از جلو نظام، صدای ناظم.
❞صدای گریه هایم...
سر خوردن روی نرده های راه پله
شکاندن گچ پای تخته ی سیاه.
❞آقا اجازه ما نوشتیم...
دیکته های معلمی که لهجه داشت.
صدای معاون وقتی که می گفت یک کلاس دو کلاس.
❞پچ پچ های هنگام تقلب؛ فریاد بیرون دویدن از مدرسه
صدای نگاه دختری که همکلاسی خواهرم بود.
❞صدای سلام کردنش با چِشم. صدای زنگ خانه مان .
صدای کلید انداختن پدرم .
صدای باز کردن شکلات هایی که می آورد...
❞صدای موج های رادیو.. صدای آژیر خطر؛ شنوندگان عزیز توجه فرمایید. توجه فرمایید
❞صدای دکتر ارنست
بیگلی بیگلی؛ سوت های داخل سینما.
صدای ماشین دستی ِ سر و چهار راه وسط کله.
صدای خنده های از ته دل...
❞چقدر صدای این روزها را دوست ندارم
چقدر گوشم گناه دارد. چقدر ناخواسته بزرگ شدم.
چقدر آن روزها زندگی در هم و برهم اما شنیدنی بود...
💯دههپنجاهیا،شصتیاوهفتادیهایایتا
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمستون که چند روزی پشت هم برف میومد و تموم کوچه و خیابون و محله پُرِ برف میشد ،
پدرِ یا یکی از بزرگترا و مرد خونه که قوَتشو داشتن یه پارو بر میداشتن و میرفتن رو پشت بوم که برفارو پارو کنن تا سقف خونه سنگین نشه ،
همش هم نگران بودن اگه برف شدیدتر بشه برای سقف خونه مشکل پیش میاد
یا با همکاری همسایه ها و کمک به هم سقف خونه رو برف روبی میکردن که البته یا برفا رو تو حیاط یا کوچه میریختن که بازم راه بسته میشد و اونوقتم یه راهرو تو حیاط باز میکردن برای رفت و آمد اهل خونه ،
کوچه هم با همکاری همدیگه راه رو برای عبور و مرور تا حدودی باز میکردن ،
کار و کاسبی برف پارو کن ها هم با همه سختیاش بد نبود ،تو کوچه و خیابون داد میزدن و میگفتن: برف پارو میکنیم و تقریباً تو هر محله ای چند نفر میومدن و سقف خونه هارو پارو میکردن
امسال وقتی صداشونو از تو کوچه شنیدم یاد کوچه قدیمی و زمستونای پر برفِ اون سالها افتادم ، و خدارو شکر کردم که هنوز هم نشونه هایی از گذشته که مارو پرت میکنه به کودکی و روزهای خوشش وجود داره...
#نوستالژی
💯ما اینجاخاطراتتونرو زندهمیکنیم
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
تا حالا فکر کردین که چرا دور حوض ها اغلب شمعدون میزارن
شمعدونی نماد زندگی و سازگاریه. گیاه قشنگی که سختی، سرما و آفتاب سوزان رو تاب میاره، با همهشون میجنگه و ته همه این سختیها باز هم گل میده و نشون میده اونی که میمونه زندگیه و سیاهی هرچقدر هم زورش زیاد باشه نمیتونه حریفش بشه.
مثل شمعدونی باشیم🌼🤍
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
مردی در نیمههای شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامهای نوشت.
نوشت به نام خدا نامهای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه میخواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.
دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا میخواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامهات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.
صبح روز بعد پادشاه به شکار میرفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلیحضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.
رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس میترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشتهام به خدایم نوشتهام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواستههایت را به جای آورم.»
شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا میکنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمیخواست تو یک دینار هم به کسی نمیدادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند »
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs