تا حالا فکر کردین که چرا دور حوض ها اغلب شمعدون میزارن
شمعدونی نماد زندگی و سازگاریه. گیاه قشنگی که سختی، سرما و آفتاب سوزان رو تاب میاره، با همهشون میجنگه و ته همه این سختیها باز هم گل میده و نشون میده اونی که میمونه زندگیه و سیاهی هرچقدر هم زورش زیاد باشه نمیتونه حریفش بشه.
مثل شمعدونی باشیم🌼🤍
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
مردی در نیمههای شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامهای نوشت.
نوشت به نام خدا نامهای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه میخواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.
دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا میخواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامهات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.
صبح روز بعد پادشاه به شکار میرفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلیحضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.
رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس میترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشتهام به خدایم نوشتهام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواستههایت را به جای آورم.»
شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا میکنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمیخواست تو یک دینار هم به کسی نمیدادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند »
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
«ولد به ادب زنده است، نه به نسب»
میگویند در شهری قدیمی، دو نوجوان همسنوسال زندگی میکردند.
یکی فرزندِ خانوادهای نامدار و ثروتمند بود؛
دیگری، پسرِ مردی ساده و گمنام.
روزی هر دو به مجلسی دعوت شدند.
آنکه نسبِ بلندبالا داشت، با تکیه بر نام پدر وارد شد؛
بیاحترام نشست، سخن دیگران را برید و خود را برتر دید.
اما آن یکی، آرام وارد شد، سلام کرد، گوش داد و سنجیده حرف زد.
وقتی مجلس پایان یافت، بزرگان شهر نگفتند:
«این پسرِ کیست؟»
گفتند:
«این پسر چهقدر باادب است.»
و آنجا بود که معنی این مثل روشن شد:
آدمی را نه نام پدر زنده نگه میدارد،
نه شجرهنامه و نه عنوان؛
این ادب است که انسان را ماندگار میکند.
ولد به ادب زنده است، نه به نسب
یعنی ارزش انسان به رفتار و منش اوست، نه به آنچه از پیش به ارث برده.
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوای سرد و یخبندان زمستان و بوی نفت چراغ و کرسی و قلقل ابگوشت تو رو به خاطرات چند سالگی پرت کرد؟
من خودم پرت شدم به ۱۰-۱۲ سالگی. وقتی از مدرسه میومدم خونه و میچسبیدیم به بخاری و مشق مینوشتیم و عطر غذاهای خوشمزه مادرم تو خونه پیچیده بود و یه خواب عصرگاهی زیر کرسی داغ آخ که چقدر می چسبید
یاد باد ان روزگاران یاد باد
💯ما اینجاخاطراتتونرو زندهمیکنیم
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا