این سال ها
شماره تلفنِ
خیلی ها را خط زده ام...
غزاله، هوشنگ، شاملو، محمد..!
عدّه ای مرده اند
عدّه ای نیستند
عدّه ای رفته اند
و دور نیست روزی
که بسیاری شماره تلفن مرا
خط خواهند زد
زندگی همین است
یک روز می نویسیم
و روز ِ دیگر خط می زنیم
👤سید علی صالحی
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
بَچه که بودیم
وقتی یهویی برقامون میرفت
بابامون هرجای خونه که بود داد میزد
نترسیدا من اینجام
الان تویِ جایی از زندگیم
دلم یکی و میخواد که وسطِ این تاریکی های زندگی
اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجود نداره
یهو داد بزنهُ بگه
نترسیا من اینجام...
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
« زهری که مردان را از پا در میآورد »
روزی روزگاری دختر جوانی که از زندگی مشترک خود خسته شده بود ، اندیشهی رهایی از همسرش ـ به بهای جان او ـ در سر پروراند.
بامدادان نزد مادر رفت و گفت:
« مادر ، دیگر طاقتم طاق شده. نه توان ماندن دارم ، نه دل کندن. میخواهم او را بکشم ، اما از داوریِ قانون بیم دارم. آیا میتوانی یاریم کنی؟»
مادر آهسته پاسخ داد: « میتوانم ، دخترم … اما پیش از آن باید کاری انجام دهی.»
دختر با اضطراب پرسید: « چه کاری؟
آمادهام هر چه بگویی انجام دهم تا از او خلاص شوم.»
مادر گفت:بشنو:
1. باید با او آشتی کنی ، تا اگر روزی مُرد ، هیچکس به تو گمان نبرد.
2. باید خودت را بیارایی ، جوان و دلانگیز باشی در چشمش.
3. با او و خانوادهاش به مهربانی و احترام رفتار کن.
4. شکیبا باش ، دوست داشتنی باش ، کمتر حسد بورز ؛ بیشتر گوش بده و حرمت نگه دار.
5. بیهوده خرج نکن ؛ حتی اگر پولی به دستت داد ، اسراف نکن.
6. هرگز صدایت را بر او بلند مکن؛ آشتی و مهر را پیشه کن ، تا کسی به تو بدگمان نشود.
میتوانی همهی اینها را انجام دهی؟»
دختر گفت: « بله ، میتوانم.»
مادر شیشهای کوچک به او داد و گفت :
« این پودر را هر روز اندکی در غذایش بریز … آهسته او را از پا درمیآورد »
سی روز گذشت.
دختر هراسان نزد مادر بازگشت و با چشمانی اشکبار گفت:
« مادر ! دیگر نمیخواهم او را بکشم.
من اکنون عاشقش شدهام ؛ او چنان مهربان و آرام گشته که باورم نمیشود.
چه کنم تا اثرِ این زهر از بین برود؟
تو را به خدا کمکم کن !»
مادر لبخندی غم آمیخته زد و گفت:
« نترس دخترم … آنچه به تو دادم چیزی جز نمک نبود!
در حقیقت این تو بودی که با خشونت ، تنش و ناسازگاریات کمکم جانِ زندگیات را میکشتی.
از وقتی محبت ورزیدی ، حرمت گذاشتی ، و مهربانی را پیش گرفتی … او نیز دگرگون شد و به مهربانترین همسر تبدیل گشت.»
و ادامه داد:
« بیشتر مردان ذاتاً بد نیستند ؛ این رفتار و شیوهی ماست که پاسخهای آنان را میسازد.
اگر احترام ، وفاداری ، عشق ، مراقبت و پایبندی نشان دهی … او نیز برایت خواهد بود و از آنِ تو خواهد شد.»
زنِ نیک ، ستونِ خانهی خوشبخت است.
خدایا مردان را نصیب همسرانی صالح ، و زنان را بهرهمند از شوهرانی شایسته گردان.
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که:
اگر به خدمت شاهان درمی آمدی، نیازمندخوردن علف نمی شدی،
پاسخ داد: تو نیز اگرعلف می خوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی.
کشکول شیخ بهایی
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs