حاج آقا دولابی :
شبهای ماه رمضان است،
اغلب شما جوان هستید.
وضو بگیرید
نماز بخوانید
کم حرف بزنید
کم قصه بگویید!
این چیزهایی که در تلویزیون نشان میدهند برای تفریح است یا برای بچهها!
شما که روزه دارید کمتر این و آن را گوش دهید، کمی به کارهایتان برسید.
نیم ساعت یا یک ساعت بعد از نماز در سجاده بنشینید و خدا را یاد کنید.
افطار که کردید، بدنتان که آرام گرفت، به دعایی، به ثنایی یک دقیقه خدا را یاد کنید.
با خودتان خلوت کنید، به قرآن نگاه کنید، یا اینکه اصلا ساکت بنشینید، این خیلی قیمتی است.
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه لباس نظامی
هر وقت كه از منطقه بر ميگشتم، ميرفتم خدمت حضرت امام(ره). يکي از همين دفعات، در سال 59 از منطقه جنگي آمدم و وارد حياط منزل حضرت امام(ره) شدم. در تمامی مدتی که من در حال باز کردن بند پوتينهايم بودم، حضرت امام(ره) از پشت پنجره اتاقشان به اين شكل و قيافه من - که لباس نظامی را زير قبا پوشيده بودم - نگاه می كردند. وقتي رسيدم داخل اتاقشان دست مبارکشان را بوسيدم و بعد از احوالپرسي فرمودند: «يک وقت پوشيدن لباس نظامی برای اهل علم خلاف مروت بود ولی حالا بحمدالله وضع به اينجا رسيده است.» من احساس ميکردم که ايشان خوشحالند.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
حکایت مسگر و پیرزن دیگ فروش
عارفی چهل شبانه روز چله گرفته بود تا امام زمان (عج) را زیارت کند.
تمام روزها روزه بود.
در حال اعتکاف...
از خلق الله بریده بود.
صبح به صیام و شب به قیام.
زاری و تضرع به درگاه او...
شب 36 ام ندایی در خود شنید که میگفت: بعد از ظهر، در بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو، امام زمان (عج) را زیارت خواهی کرد.
عارف در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...
میگوید:
پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد، قصد فروش آنرا داشت...
به هر مسگری نشان میداد، وزن میکرد و میگفت: 4 ریال و 20 شاهی
پیرزن می گفت: نمیشه 6 ریال بخرید؟
مسگران میگفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمیصرفد.
پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار میچرخید و همه همین قیمت را میدادند.
بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.
مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت: این دیگ را برای فروش آوردهام به 6 ریال میفروشم، میخرید؟
مسگر پرسید: چرا به 6 ریال؟
پیرزن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم، دکتر نسخهای برای او نوشته است که پول آن 6 ریال میشود!
مسگر دیگ را گرفت و گفت: این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی، اما اگر مُصر هستی من آنرا به 25 ریال میخرم
پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!
مسگر گفت: ابدا
دیگ را گرفت و 25 ریال در دست پیرزن گذاشت!
پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و راهی شد.
من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم: عمو انگار تو کاسبی بلد نیستی؟! اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از 4 ریال و 20 شاهی قیمت ندادند. آنگاه تو به 25 ریال خریدی؟
مسگر پیر گفت: من دیگ نخریدم!
من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانهاش را نفروشد، من دیگ نخریدم...
از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که ندایی گفت:
با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد.
دست افتاده ای را بگیر و بلند کن،
ما خود به زیارت تو خواهیم آمد.
*گر دست فتادهای بگیری...مردی*
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
63.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا