پیرمرد
همچنان به طور روتین اتفاق های اینچنینی میفته. یکی از فامیلا که رستوران داره، خیلی شب ها یه دیگ سوپ ی
شهد با تخفیف زیاد گرفتیم، شکر با تخفیف زیاد گرفتیم، آقای پلاسکویی لیوان های موکب رو با تخفیف زیاد باهامون حساب میکنه همیشه، کیک با تخفیف زیاد گرفتیم، ینفر یه سینی خرما آورد گفت پخش کنید، ینفر یه مقدار شیرینی آورد گفت پخش کنید، یکی از خانما موقع خستگی در کردن و چایی که شد برامون یه کیک هویجی آورد که انقدر خوشمزه بود نزدیک بود اشکم دربیاد، خاله کاپکیک آورد، یکی از رفقا که از شمال داشت برمیگشت برامون توتفرنگی آورد، یکی از همسایه ها برامون چندتا هندونه آورد پخش کنیم،یکی از همسایه ها شب هایی که آش داشتیم برامون آبجوش میاورد، چندین بار تا حالا برای شربت مون یخ آوردن همسایه ها، و ماجرا همچنان ادامه داره...
یادش بخیر. اولای جنگ نفری یدونه پرچم گرفته بودیم دستمون و فکر میکردیم ما دیگه آخرت حرفه ای هستیم. چقدر ساده بودیم. چند وقت پیش یه یارو رو دیدم روی ماشینش یه ماکت موشک بسته بود که به طور ممتد ازش آتیش میزد بیرون. خیلی عجیب بود.
یکی از کتاب هایی که دوره نوجوانی از دوستم گرفتم و خیلی از خوندنشون لذت بردم مجموعه دونده هزارتو بود. معمولا عادت ندارم از این مزخرفات معرفی کنم، ولی موقع خوندنشون بهم خوش گذشت واقعا. الآن هم خواهرم 3 جلدش رو خریده، و ممکنه دوباره بشینم بخونم. خواهیم دید چه خواهد شد.
تو با رمان خوندن فرهیخته نمیشی. با رمان خوندن دایرۀ لغاتت میره بالا، حرف زدن و جملهبندیت خوب میشه، با مفاهیم جدیدی آشنا میشی، حس همدردیت رشد پیدا میکنه، توانایی درک نقطهنظر های مختلف رو پیدا میکنی، و کلی چیزای خوب دیگه. ولی با رمان خوندن فرهیخته نمیشی. شما با تاریخ خوندن، فلسفه خوندن، و درک علوم انسانی فرهیخته میشی. البته ادبیات کهن شرقی بنظرم از این قائده مستثناست.