بچه ها ولی خودمونیم... داریم تبدیل به افغانستان میشیم ها. دیگه کار از فشار اقتصادی و اختلاف طبقاتی و اینا گذشته. وضعیت داره به سمتی میره که اکثریت جامعه، فقط برای بقا تلاش میکنن. دیگه لفظ جهان سومی کاملا برامون صدق میکنه. همه چی داره از بین میره.
مطمئنم اگه بزودی تراپی رو شروع نکنم یکی از همین روزا که نشستم پشت میز و دارم کار میکنم یدفعه کله م منفجر میشه و مغزم میپاشه رو دیوار.
خداوکیلی الآن صعود هم نکنیم من هیچ شکایتی ندارم. خداوکیلی خییلی خوب بازی کردن. توی هر دو بازی. اصن اون گل طارمی که مردود اعلام شد انقدر قشنگ بود که هیچ حرفی ندارم بزنم. سیو های بیرانوند هم که هیچی.
و فراموش نکنید که امریکا دهن تیم ما رو سرویس کرده و حتی اجازه ندارن که توی لسآنجلس بمونن و کمپ اصلی شون فکر کنم مکزیکه.
پیرمرد
یازدهمی، عدل الهی - شهید مطهری؛ من کلا اکثر کتاب های شهید مطهری رو به عموم مردم پیشنهاد میکنم، و ای
دوازدهمی، فطرت - شهید مطهری؛
کتاب درواقع از دو بخش تشکیل شده. نیمه اول کتاب استاد در سدد توضیح مفهوم فطرت، ادراکات فطری و گرایش های فطری هستن، و تمرکز بر بینش اسلامیه.
اول معنای واژه فطرت و واژه های دیگه ای که ممکنه به این معنا استفاده بشن رو توضیح میدن و تفاوت هاشون رو میگن و کلا طرح بحث میکنن. بعد توضیح میدن که ما یکسری ادراکات فطری داریم که همۀ افراد بشر، همینکه به میزانی از رشد برسن که بتونن مسئله رو تصور بکنن، تصدیق اینها براشون فطریه. مثلا همۀ ما فطرتاً میدونیم که «جمع نقیضین محال است». ما یکسری گرایش های فطری هم داریم که همۀ آدما بنظرم تا حدی اینها رو تجربه کردن. مثلا حقیقتجویی، زیباییدوستی، میل به نوآوری و خلاقیت، میل به محبت و عشق و نوعدوستی، و میل به پرستش. اینها چیزهایی هستن که شاید حتی با منطق محاسبهگری و منطق سود و ضرر، خیلی ارزشمند هم نباشن، ولی ما میبینیم که همۀ آدم ها برای این چیزها یک ارزش خاصی قائلن. مثلا هنر های مختلف. یک تابلوی نقاشی خیلی زیبا، چی داره که آدم ها حاضرن برای اون پول های هنگفت هزینه کنن؟ یا اصلا نفس نقاشی کردن، چی داره که آدم ها از همه چیزشون میگذرن برای اینکه این هنر رو یادبگیرن؟ آدم حس میکنه با منطق جور در نمیاد. ولی درواقع علتش اینه که این گرایش ها فطری بشرن. خودِ زیبایی برای بشر ارزشمنده. با این نمیخواد به چیز دیگه ای برسه. زیبایی، خودش مطلوبه.
تو نیمه دوم کتاب کلا فضا عوض میشه و بیشتر تمرکز روی نظریات رقیب، خصوصا در باب مبنا و منشأ مذهب میشه. که همۀ اینا خیلی خوب و تمیز نوشته شده ن.
البته ایراداتی هم میشه گرفت. مثلا نظریه فویرباخ و دورکهایم درمورد منشأ مذهب خوب توضیح داده نشده، و خوب هم نقد نشده مثل دیگر نظرات. آنچنان تمرکزی هم روی اثبات مسئله فطرت نشده، چون اعتقاد به فطرت خودش یچیزیه که اجمالا همه میتونن قبول کنن (از نظر شخصی من)، و اگر روح رو قبول داشته باشیم خیلی چیز دور از ذهنی نیست، و کلا شاید بشه گفت بیشتر جز مسائل دروندینی حساب میشه. شما با کسی که اساساً اسلام رو قبول نداره معمولا درمورد مسئله فطرت صحبت نمیکنی، حداقل با این لفظ. اینا ایراد های کوچیکی ن و قابل اغماض.
گرچه که شاید زیادی طولانی شده بود، ولی کتاب خیلی خوبی بود مجموعا. نکات خوب و بدیعی داشت که من از خوندنشون واقعا لذت بردم. کلا مسئله فطرت جز مسائل خیلی مهمه که کمتر بهش پرداخته شده. خود استاد هم تمام مباحثشون که درمود فطرت هست، توی این کتاب نیست. این تقریبا (اگر اشتباه نکنم) یک چهارم مطالب استاد در باب فطرته، بقیه مطالب جاهای دیگه چاپ شده که من نخوندم. حتی همین مباحث هم گویا قرار بوده ادامه داشته باشه، ولی متاسفانه جلساتی که توشون استاد این مبحث رو مطرح کردن تعطیل شدن به دلایلی.
کلا پیشنهاد میکنم که این کتاب رو هم توی فهرست مطالعات آینده تون قرار بدید، ولی سعی کنید جاهایی که قلمفرسایی شده رو رد کنید تا وقت کمتری ازتون گرفته بشه.
«همان طوری که جمود از جهل زشتتر است، حس تحقیق از خود علم مقدستر است.»
استاد مطهری فرمود...
علت خیلی از کارهایی که آدما میکنن هیچ ربطی به علاقه به نفس اون کار نداره، بلکه به معنای پشت اون کار ربط داره. خیلی کار ها رو ما انجام میدیم فقط برای اینکه به بقیه اعلام کنیم که من اینطور آدمی هستم، یا برای اینکه در نگاه بقیه (یا حتی خودمون) جزو یک گروه خاصی حساب بشیم.
مثلا سیگار کشیدن یچیزیه که تقریبا همه به همین خاطر واردش میشن. نفس سیگار کشیدن در مرحله اول هیچ لذتی نداره، خیلی هم سخته. ولی آدم ها توی سن کم، برای اینکه جزو گروه «بچه باحال ها» حساب بشن، پیش خودشون یا در نگاه بقیه آدم ها، شروع میکنن به سیگار کشیدن.
لباس پوشیدن، مدل اصلاح مو، زیورآلات، و مسائل مشابه هم همه از همین قبیل ن تاحدودی. مثلا خیلی از پسرا مثل من، از پوشیدن یکسری لباس ها خودداری میکنیم، چون شبیه ارزشی ها میشیم. چون ارزشی در نگاه خیلی از افراد جامعه یک تصویر بدی داره، من دلم نمیخواد در مرحله اول جزو اونها حساب بشم. خیلی دختر ها چادر پوشیدن براشون سخته، به همین خاطر. وقتی چادر سر میکنی، انگار باید پاسخگوی تمام اشتباهات جمهوری اسلامی باشی. یطور خاصی بهت نگاه میکنن.
حتی نوع موسیقی که گوش میکنیم، فیلم هایی که تماشا میکنیم، یا کتاب هایی که میخونیم خیلی اوقات برمیگرده به همین موضوع. مثلا خودمون رو مجبور میکنیم که فیلم های سیاه و سفید ببینیم، صرفا برای اینکه جزو «آدم های فرهیخته ای که ارزش هنر واقعی رو میفهمن» حساب بشیم. یا مثلا رپ گوش میدیم، فقط برای اینکه جزو گروه «بچه های پایین شهر» یا در مواردی جزو «کولکید ها» حساب بشیم.
این حتی چیز بدی هم نیست لزوما. خیلی کار های خوب رو هم ممکنه بکنیم به خاطر همین موضوع. ممکنه مثلا بریم هیئت کمک کنیم، تا مثلا چهل سال دیگه جزو «پیرغلام های امام حسین علیه السلام» حساب بشیم. اینطوری هم میتونه باشه.
هیچ نکتۀ مهمی هم نبود. صرفا به ذهنم رسید گفتم بگمش.
هرسال یه عادت نحسی دارم که روز عاشورا به خودم میام. از اول دهه، هرشب روضه میشنوم و توی خودم جمع میکنم، جمع میکنم، جمع میکنم... روز عاشورا یدفعه حالم بد میشه. یدفعه به خودم میام. یدفعه به خودم میام، میبینم حق بود که هزار و چهارصد سال برای تو گریه کردیم. حق داشتیم که این همه سال، یاد تو رو زنده نگه داشتیم و حب تو رو قطره قطره توی دل بچه هامون چکوندیم. هرسال یدفعه ظهر عاشورا به خودم میام میبینم چقدر دلم میخواست کربلا کنارت بودم. یدونه تیر هم به من میخورد. قبل از تو، من میافتادم. قبل از تو، اول من ضرب نعل های تازه رو میگرفتم، شاید کمتر اذیت میشدی.
دیروز تو حرم نشسته بودم و گوش میدادم. مداح میخوند. با بعضی فراز ها موهای تنم سیخ میشد. آروم آروم حس کردم داره بهم فشار میاد. اخمام رفت توی هم. لب هام رو به هم قفل کردم. دستم روی صورتم بود و سرم از شدت فشار میلرزید. دندون هام رو به هم فشار میدادم و کل سر و بدنم میلرزید. اول چشمام تر شد، بعد دیدم قطره های اشکم بیصدا داره میریزه. مداح همچنان داشت میخوند. یدفعه به خودم اومدم دیدم دارم مثل بچه های کوچیک برای تو با صدای بلند اشک میریزم. برای غربتت، برای بیکسیت، برای بهت و حیرتت بعد علی اصغر. چرا؟ چطور؟ من که انقدر سنگیام، من که غصه های خودم رو میخورم و نمیذارم کسی ببینه، چطور توی غم تو، یدفعه برمیگردم به کودکیم؟
ولی خودم میدونم دلیلشو. چون کهنهترین و کمرنگ ترین خاطره ای که من از زندگیم دارم و قبل از اون هیچی یادم نمیاد، برمیگرده به دوران قبل از مهاجرت، موقعی که توی شهرک صادقیه زندگی میکردیم. چیز زیادی یادم نمیاد. ولی یکی از شب های محرم بود. توی مسجد بودیم، نور ها رو کم کرده بودن و مداح میخوند. منم نشسته بودم روی پای بابا، و صورت بابا رو نگاه میکردم. عینکش رو درآورده بود و چشماش رو بسته بود و گوش میکرد. من هرسال روز عاشورا، دوباره همون پسر بچۀ کوچیکی میشم که نشسته بود روی پای باباش و روضه گوش میداد.
حسین، تو منو بزرگ کردی. لقمه رو مادرم توی دهنم میگذاشت، ولی من سر سفرۀ تو بودم. از وقتی یادمه نمکگیرت بودم. از اولین روزهای کودکی، که توی روضه ها بازی میکردم، تا ایام نوجوانی که صدام خرج تو میشد، تا همین الآن که دیگه فراموشت کردم. من همیشه زیر پرچم تو بودم. حتی روزهایی که خودم نمیفهمیدم. حتی روزهایی که نمیخواستم سمت تو بیام، ولی تو با هزار زور دستم رو گرفتی و آوردی توی روضه های خودت. به خودت قسم که دیدم دستت رو که دستم رو گرفته بودی.
گاهی فکر میکنم، مثلا اگر ما نشسته باشیم و تو داخل اتاق بشی، و یکنفر به احترام تو از جاش بلند نشه، اون تا ابد از چشمم میفته. یا مثلا اگر کسی روی تو صداش رو بلند میکرد، بلایی سرش میاوردم که مجبور شه شهر رو ترک کنه. ولی کسی به تو بی احترامی نکرد، کسی هم روی تو صداش رو بلند نکرد.
بعضیا، خیلی آروم و با طمأنینه، از شب قبل تیر های توی تیردانشون رو تیز کردن، خودشون رو آماده کردن. صبح که شد، لباس رزم پوشیدن، کلاهخود سر گذاشتن، سوار اسب هاشون شدن. موقع حمله، خیلی آهستهآهسته، تیر ها رو درآوردن، دونه دونه توی کمان گذاشتن، زه رو کشیدن، و به سمت تو رها کردن. به سمت تو! تو که کسی نباید از گل نازک تر بهت میگفت. تو که از تو لطیفتر و مهربونتر توی دنیا نبود. تو که توی دامن فاطمه قد کشیده بودی. به سمت تو هدف گرفتن و تیر ها رو رها کردن.
الهی بمیرم که اونجا کارشون تموم نشد. الهی بمیرم که از پیرهن و انگشترت هم گذر نکردن. الهی بمیرم که تو رو به گندم ری فروختن. حسین... الهی بمیرم که قومی که بدن کافر رو نمیذارن دقیقه ای روی زمین بمونه، بدن بیسر تو رو زیر آفتاب گذاشتن و رفتن.
ولی حسین، به قول جابر، من هم با شما بودم. اون روز من هم با شما بودم. چون میدونم که اگر بودم، برای دنیا از تو دل نمیکندم. دوست دارم اینجوری باور کنم. دوست دارم به خودم بگم که اگر با تو بودم، سپر تو میشدم تا نماز بخونی. دوست دارم باور کنم که اگر با تو بودم، هرروز این سفر، با بچه هات بازی میکردم. ولی شایدم من انقدر خوب نیستم. شاید دارم به خودم دروغ میگم. شاید اسبم رو هی میکردم و میرفتم و تو رو رها میکردم.
ولی یا امام حسین؛ کهنهترین و باوفاترین رفیق من، مطمئنم اگر اون روز من با شما بودم، به لبت تازیانه نمیزدم... #یادداشت
بچه ها ما واقعا حقمون صعوده. واقعا خوب بازی کردن. از تمام جام جهانی های قبل بهتر بودیم. ولی جدای از نتیجه، واقعا دلم برای شجاع سوخت. خیلی دلم براش سوخت.
این شجاع دیگه اون شجاع سابق نمیشه. حداقل 6 ماه تا یک سال تراپی لازمه تا شجاع برگرده تو زمین.
بچه ها من به قبل از این جام جهانی برنمیگردم. واقعا نمیتونم. ما خانوادگی همه جمع شده بودیم خونه داییم برای بازی، و وقتی شجاع گل زد خونه ترکید. واقعا حس کردم رفتیم بالا.
جام های قبلی هم صعود نکردیم، ولی این یکی خیلی فشار داشت. چون الحق و الانصاف حقمون بود. همه جوری بدبیاری آوردیم. هم توی بازی خودمون، هم توی بازی های دیگه ای که بهمون مربوط بود. ما درواقع باید با 7 امتیاز صدرنشین صعود میکردیم. الآن واقعا نمیتانم فشار نخورم. از صبح اصن داغون شدم. با خوشحالی پاشدم نتایج رو ببینم، دیدم حذف شدیم. کونم داره میسوزه. واقعا عن توی این بخت.