eitaa logo
پیرمرد
246 دنبال‌کننده
12 عکس
4 ویدیو
0 فایل
تلگرام >>> بله >>> ایتا مرگ بر ایتا. از برادر رصدگر هم نمیترسم. آشنای عزیز، اگر قرار بود اینجا رو بخونی ادت میکردم. با همین آیدی در بله، و خصوصا با این آیدی در تلگرام: @Friendly_Bookish_Oldman بگو: ble.ir/mediasenderbot?start=YFQKeNWHjWj14r1EW4UsT1ErL
مشاهده در ایتا
دانلود
هرسال یه عادت نحسی دارم که روز عاشورا به خودم میام. از اول دهه، هرشب روضه میشنوم و توی خودم جمع میکنم، جمع میکنم، جمع میکنم... روز عاشورا یدفعه حالم بد میشه. یدفعه به خودم میام. یدفعه به خودم میام، میبینم حق بود که هزار و چهارصد سال برای تو گریه کردیم. حق داشتیم که این همه سال، یاد تو رو زنده نگه داشتیم و حب تو رو قطره قطره توی دل بچه هامون چکوندیم. هرسال یدفعه ظهر عاشورا به خودم میام میبینم چقدر دلم میخواست کربلا کنارت بودم. یدونه تیر هم به من میخورد. قبل از تو، من می‌افتادم. قبل از تو، اول من ضرب نعل های تازه رو میگرفتم، شاید کمتر اذیت میشدی. دیروز تو حرم نشسته بودم و گوش میدادم. مداح میخوند. با بعضی فراز ها موهای تنم سیخ میشد. آروم آروم حس کردم داره بهم فشار میاد. اخمام رفت توی هم. لب هام رو به هم قفل کردم. دستم روی صورتم بود و سرم از شدت فشار میلرزید. دندون هام رو به هم فشار میدادم و کل سر و بدنم میلرزید. اول چشمام تر شد، بعد دیدم قطره های اشکم بی‌صدا داره میریزه. مداح همچنان داشت میخوند. یدفعه به خودم اومدم دیدم دارم مثل بچه های کوچیک برای تو با صدای بلند اشک میریزم. برای غربتت، برای بی‌کسی‌ت، برای بهت و حیرتت بعد علی اصغر. چرا؟ چطور؟ من که انقدر سنگی‌ام، من که غصه های خودم رو میخورم و نمیذارم کسی ببینه، چطور توی غم تو، یدفعه برمیگردم به کودکیم؟ ولی خودم میدونم دلیلشو. چون کهنه‌ترین و کم‌رنگ ترین خاطره ای که من از زندگیم دارم و قبل از اون هیچی یادم نمیاد، برمیگرده به دوران قبل از مهاجرت، موقعی که توی شهرک صادقیه زندگی میکردیم. چیز زیادی یادم نمیاد. ولی یکی از شب های محرم بود. توی مسجد بودیم، نور ها رو کم کرده بودن و مداح میخوند. منم نشسته بودم روی پای بابا، و صورت بابا رو نگاه میکردم. عینکش رو درآورده بود و چشماش رو بسته بود و گوش میکرد. من هرسال روز عاشورا، دوباره همون پسر بچۀ کوچیکی میشم که نشسته بود روی پای باباش و روضه گوش میداد. حسین، تو منو بزرگ کردی. لقمه رو مادرم توی دهنم میگذاشت، ولی من سر سفرۀ تو بودم. از وقتی یادمه نمک‌گیرت بودم. از اولین روزهای کودکی، که توی روضه ها بازی میکردم، تا ایام نوجوانی که صدام خرج تو میشد، تا همین الآن که دیگه فراموشت کردم. من همیشه زیر پرچم تو بودم. حتی روزهایی که خودم نمیفهمیدم. حتی روزهایی که نمیخواستم سمت تو بیام، ولی تو با هزار زور دستم رو گرفتی و آوردی توی روضه های خودت. به خودت قسم که دیدم دستت رو که دستم رو گرفته بودی. گاهی فکر میکنم، مثلا اگر ما نشسته باشیم و تو داخل اتاق بشی، و یکنفر به احترام تو از جاش بلند نشه، اون تا ابد از چشمم میفته. یا مثلا اگر کسی روی تو صداش رو بلند میکرد، بلایی سرش میاوردم که مجبور شه شهر رو ترک کنه. ولی کسی به تو بی احترامی نکرد، کسی هم روی تو صداش رو بلند نکرد. بعضیا، خیلی آروم و با طمأنینه، از شب قبل تیر های توی تیردان‌شون رو تیز کردن، خودشون رو آماده کردن. صبح که شد، لباس رزم پوشیدن، کلاهخود سر گذاشتن، سوار اسب هاشون شدن. موقع حمله، خیلی آهسته‌آهسته، تیر ها رو درآوردن، دونه دونه توی کمان گذاشتن، زه رو کشیدن، و به سمت تو رها کردن. به سمت تو! تو که کسی نباید از گل نازک تر بهت میگفت. تو که از تو لطیف‌تر و مهربون‌تر توی دنیا نبود. تو که توی دامن فاطمه قد کشیده بودی. به سمت تو هدف گرفتن و تیر ها رو رها کردن. الهی بمیرم که اونجا کارشون تموم نشد. الهی بمیرم که از پیرهن و انگشترت هم گذر نکردن. الهی بمیرم که تو رو به گندم ری فروختن. حسین... الهی بمیرم که قومی که بدن کافر رو نمیذارن دقیقه ای روی زمین بمونه، بدن بی‌سر تو رو زیر آفتاب گذاشتن و رفتن. ولی حسین، به قول جابر، من هم با شما بودم. اون روز من هم با شما بودم. چون میدونم که اگر بودم، برای دنیا از تو دل نمیکندم. دوست دارم اینجوری باور کنم. دوست دارم به خودم بگم که اگر با تو بودم، سپر تو میشدم تا نماز بخونی. دوست دارم باور کنم که اگر با تو بودم، هرروز این سفر، با بچه هات بازی میکردم. ولی شایدم من انقدر خوب نیستم. شاید دارم به خودم دروغ میگم. شاید اسبم رو هی میکردم و میرفتم و تو رو رها میکردم. ولی یا امام حسین؛ کهنه‌ترین و باوفا‌ترین رفیق من، مطمئنم اگر اون روز من با شما بودم، به لبت تازیانه نمیزدم...
بچه ها ما واقعا حقمون صعوده. واقعا خوب بازی کردن. از تمام جام جهانی های قبل بهتر بودیم. ولی جدای از نتیجه، واقعا دلم برای شجاع سوخت. خیلی دلم براش سوخت.
این شجاع دیگه اون شجاع سابق نمیشه. حداقل 6 ماه تا یک سال تراپی لازمه تا شجاع برگرده تو زمین.
بچه ها من به قبل از این جام جهانی برنمیگردم. واقعا نمیتونم. ما خانوادگی همه جمع شده بودیم خونه داییم برای بازی، و وقتی شجاع گل زد خونه ترکید. واقعا حس کردم رفتیم بالا. جام های قبلی هم صعود نکردیم، ولی این یکی خیلی فشار داشت. چون الحق و الانصاف حقمون بود. همه جوری بدبیاری آوردیم. هم توی بازی خودمون، هم توی بازی های دیگه ای که بهمون مربوط بود. ما درواقع باید با 7 امتیاز صدرنشین صعود میکردیم. الآن واقعا نمیتانم فشار نخورم. از صبح اصن داغون شدم. با خوشحالی پاشدم نتایج رو ببینم، دیدم حذف شدیم. کونم داره میسوزه. واقعا عن توی این بخت.
از فکر اینکه احتمالا شجاع خلیل زاده برای جام جهانی بعدی (اونموقع 41 سالشه) بازنشست میشه و دیگه فرصت گلزنی برای تیم ملی رو پیدا نمیکنه، سر درد میگیرم. حیف شد واقعا. خیلی حیف شد.
تازه گلش رو هم به آقا تقدیم کرده بود جلو جلو ...