💠به من مأموريت داده شده بود تا خاطرات و تجارب فرماندهان لشکر و گردان ها را جمع آوري کنم. براي اين امر هر چه به مرتضي اصرار مي کردم تا خاطراتش را از ميدان نبرد تعريف کند، زير بار نمي رفت. بالاخره، آنقدر به او گير دادم تا پس از يک ماه راضي به مصاحبه شد.
با خوشحالي ضبط و وسايل لازم را برداشتم و به سنگرش رفتم. ابتدا خودم مقدمه اي گفتم و ايشان را معرفي کردم بعد ضبط را رو بروي صورت ايشان گرفتم: مرتضي لبخند زيرکانه اي زد و گفت:" بسم الله الرحمن الرحيم. من تجربه زيادي در اين رابطه ها ندارم. اين من نيستم که نيرو ها را هدايت مي کنم و تا پشت خاکريز دشمن مي برم. اينکه ما چطور نيرو مي بريم و چگونه به هدف مي رسيم، چيزي نيست که من بخواهم صحبت کنم. اگر شما تعدادي نيرو به من بدهيد من شايد بتوانم آنها را تا پشت خاکريز عراقي ها برسانم. البته اين من نيستم ما وسيله ايم. نيرو فقط با اتکاء به ايمانش جلو مي رود، ديگر ما کاره اي نيستيم او خدا دارد و بس."
همين و ديگر چيزي نگفت.
#شهید مرتضی جاویدی
#شهدای_فارس
#ایام_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید مرتضی جاویدی 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
🚨شهیدی که #پیامبر ص پیکرش را برگرداند.
💠در هویزه شهید شده بود,اما خبری نبود از پیکرش...
با کاروان شیراز رفتم مکه،توی حرم پیغمیر(ص)نشسته بودم که یادش افتادم. عزیزدردانه ام بود،گریه ام گرفت.رو کردم به ضریح پیامبر و گفتم:
یا رسول الله!
من فرخ ام را از شما میخواهم.
ناخوداگاه به ذهنم امد عکس سه در چهارش را که همیشه توی کیفم داشتم بیندازم توی ضریح به نیت پیدا شدن پیکرش...
با روحانی کاروان در میان گذاشتم. گفت:
حرفی نیست فقط هر کاری میکنید دور از چشم ماموران سعودی بماند.
عکس قشنگش را چسباندم به سینه ام،با احتیاط دور وبرم را پاییدم و انداختم توی ضریح.
عکس که رها شد از دستم دلم ارام شد. قرار گرفت انگار.
چند ماه پس از برگشتنم پیکر فرخ در امد از خاک و شناسایی شد همراه سید حسین علم الهدی ،جمال دهش ور و محسن غدیریان.
درست بعد از سه سال و یک ماه پیغمبر(ص) پیکرش را برگرداند.
راوی:مادر دانشجوی شهید
#شهید فرخزاد سلحشور
#شهداے_فارس
#شهدای_کربلای_هویزه
ﺷﻬﺎﺩﺕ و ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ : ﻫﻮﻳﺰﻩ
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید فرخزاد سلحشور 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
💠دانشجوی پزشکی بود, اما تمام و کمال در خدمت انقلاب.
چه بسیار مجروحین انقلاب را که مخفیانه در خانه های مخفی درمان نکرد.
پرونده قطوری در ساواک داشت, چند بار هم طعم شکنجه های ساواک را چشید.
می گفت:در شکنجه گاه ساواک, زیر ناخنم سوزن فرو کردند و زیر ان اتش گرفتند. سوختم اما کلامی نگفتم. ناخنم را کشیدند سکوت کردم. شروع کردند با کابل و سیم شلاق زدن باز چیزی نشنیدند.
تیمسار پهلوان مهره کثیف شاه, شخصا در باز جویی حاضر شد. گفت کار بیهوده می کنید. می خواهید با مشت سندان اهنی را خرد کنید!
💠زره پوش جلو بیمارستان سعدی ایستاده بود. رفتم ببینم چه خبر است, چند سرباز مرا گرفتند و به زور سوار ماشین کردند.
خبر به دکتر فقیهی رسید. به سمت ماشین دوید. اسلحه به سمتش گرفتند. سینه اش را چاک داد, لوله اسلحه فرمانده را روی سینه اش گذاشت
و گفت اگر شیر اسلام خورده ای بزن!
فرمانده خجالت کشید, من را ازاد کرد و با دکتر راهی!
#شهید دکتر سید محمد ابراهیم فقیهی
#شهدای_فارس
#دهه_فجر
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهیدمحمد ابراهیم فقیهی 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
🔹همه چیزش از ماه شعبان بود..... ولادت..... جانبازی و شهادتش.
🔹می گفت دوست داشتم آن احساس #حضرت_عباس(ع) در وجودم باشد. اول دستم را بدهم بعد به شهادت برسم...
🔹گرد و خاک انفجار که نشست، شعبان را دیدم دستش کنارش افتاده بود.
دست دیگرش را در خون میزد و به صورت می کشید می گفت:« نمی خواهم دشمن فکر کند زردی رویم ذره ای به خاطر ترس است.»
#شهید شعبان علی عفیفه
#شهدای_فارس
#روز_جانباز
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید علی عفیفه 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
✍قسمتی از وصیت :
💠من از کلمه داعش نفرت دارم؛ چون ترسو و بی هدفند. این گروه فقط در قالب انسانند و بویی از انسانیت نبردهاند و هرگاه به فیلمهای آنان که به چه طرز فجیعی سالمندان، زنان و کودکان، مردان، جوانان و نوجوان را به قتل میرسانند؛ مساجد، اماکن متبرکه، حرم اهل بیت پیامبر (ص) را ویران میکنند، نگاه میکنم خونم به جوش میآید و تصمیم گرفتهام به هر طریقی باشد به سوریه بروم و با آنها بجنگم، چون اولین و باارزشترین نیاز هر جامعه و هر خانواده، #امنیت و #آرامش است...
#شهید سید فخرالدین تقوی نژاد
#شهداے_فارس
#ایام_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید فخرالدین تقوی نژاد 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
#همسرانه...
💠هر بار که یکی از دوستانش شهید میشد خیلی غصه میخورد و میگفت: من از دوستانم جا ماندم. همیشه میگفت: دعا کن که من #شهید شوم.
من هم میگفتم: الان نه....انشاالله در ۵۰ سالگی.
او هم میگفت:
شهادت باید در #جوانی باشد. میگفتم:بعد از شهادتت من چه کنم با دو بچه.
میگفت: تو هم مثل باقی همسران شهدا
یک روز به سجاد گفتم: سجاد جان چند بار رفتی دیگر بس است نرو.
گفت: جواب #حضرت_زینب(س) را در قیامت چه میدهی؟
💠سجاد قبل از رفتن،خیلی سفارش بچهها را کرد.میگفت:
من از تو مطمئنم که میروم و خیالم آسوده است که تو میتوانی بچهها را خوب تربیت کنی..
💠در روز آخر که می خواست سوریه برود دخترم هانیه خواب بود.رفت یک دل سیر بوسش کرد.
من قرآن، آب و گل را آماده کردم تا بدرقهاش کنم، گریه امانم نداد.
سجادم را از زیر قرآن رد کردم. گفتم: برو دست حضرت زینب(س) به همراهت. مراقب خودت باش.
او هم دم در آسانسور ایستاد و به من گفت: تو هم مراقب خوبیهایت باش🥺
#شهید سجاد دهقان
#شهدای_مدافع_حرم
#شهدای_فارس
#سالگردشهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید سجاد دهقان 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
💠ارادت خاصی به امام حسین داشت .
هر سال محرم نذری میداد و به نیابت ازاین که روزی شهید شود دعای توسل وزیارت عاشورا میخواند.
می گفت : ازخداوند هرچی خواسته ام داده فقط یک شهادت ارزویم هست و دوست دارم لیاقت این را داشته باشم که همانند امام حسین به شهادت برسم .
💠در اقوام چند خانواده یتیم بودند . علی خیلی به آنها سر میزد .
برای برطرف شدن مشکلات نیت میکرد ودر قلکی که برای این خانواده ها گذاشته بود مقداری پول می ریخت و هرماه قلک را باز می کرد و هزینه را به آنها می داد.
💠هر سال عید بعد از تحویل سال اولین عید دیدنیمان با این خانواده ها بود . در این دیدارها علی کاری می کرد که آنها خوشحال شوند.
یک روز از من خواست که اگر روزی شهید شد این کارش را ادامه دهم.
عید سال 95 سفارشی که علی کرده بود را انجام دادم . به اتفاق فرزندانم به دیدار این عزیزان رفتیم...
#شهیدمدافعحرم
#شهید علی جوکار
#ایام_شهادت
#شهدای_فارس
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید علی جوکار 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
💠دانشجوی رشته پزشکی بود،
در بهمن ماه پنجاه و هفت ، یک روز محسن از بیمارستان که به منزل آمد ، گفت : « مادر ، امروز یکی از همکارانم خواب دیده بود که من کشته شده ام ! من هم در جواب او گفتم : «به به ، من افتخار می کنم که در راه اسلام شهید شوم .»
طولی نکشید که این خواب تعبیر شد و محسن در روز بیست و دوم بهمن به همراه دیگر مردم انقلابی برای تسخیر شهربانی ، آخرین سنگر عمّال شاه ، عازم آن جا شد .
شهربانی به محاصره ی مردم در آمده بود و در این بین مجروحی وسط خیابان در تیررس دشمن قرار گرفت . محسن شجاعانه برای نجات او به پیش رفت ، اما لحظه ای بعد گلوله ی جلادان شاه او را مسافر آسمان ها کرد
#شهید محسن کامیاب
#شهدای_انقلاب
#شهدای_فارس
#سالگردشهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید محسن کامیاب 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
#سیره_شهدا
🌷 اتش سنگینی روی خط بود. خلیل پشت لودر نشسته بود و با مهارت خاصی در میان ترکش ها و خمپاره ها خاکریز می زد. ناگهان, لودر از حرکت ایستاد. فکر کردیم اتفاقی برای خلیل افتاده, اما پیاده شد و شروع کرد به قدم زدن. دویدم سمتش, گفتم چی شده, تو این وضعیت حساس چرا کار را رها کردی.
سر به زیر گفت:یک لحظه غرور مرا گرفت که چه خوب دارم کار می کنم!
گفتم نکند دارد برای نفسم کار می کنم. پیاده شدم تا غرورم بریزد, بعد که حس کردم برای خدا کار می کنم, کار را ادامه می دهم!
چند دقیقه بعد, سبکبال سوار شد و کار را تمام کرد...
🌱🌹🌱🌹
#شهید خلیل پرویزی
#شهدای_فارس
سمت:فرمانده ستاد پشتیبانی و مهندسی جهاد فارس
#ایام_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید خلیل پرویزی 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
#روایــت_عشــق
🌷با سید آمــدیم مرخصی...
خانواده من در یکی از روستاهای اطراف بهبهــان بود.
وقتــی رسیــدیم, دیــدم دخترم مریض اســت با هم بردیمش بیمارستانی در بهبهان...
انجا شــنیدیم عــده ای بیرون از بیمارســتان در حال شعار دادن علیه انقلاب هستند.
سید سـریع دوید و رفت داخل انها. وقتی برگشت پیراهنش پاره و ساعتش شکستــه بود.
شهربانی همه را جمع کرد و برد کلانــتری.
ما هم رفتیم.پدر ومادر کسی که سید را زده بود امدند برای گرفتن رضایت.
سید رضایت داد. انها هم با قسم ما را بردند خانه خودشان.
پـدر ضارب سریع برای سید یک لباس و یک ساعت خرید. سید قبول نکرد و به جای ان یک نخ ســوزن خواست. لباسش را همانجا دوخت و برگشــت...
بعد از #شهـادت سید بود.
از همان مـحله رد می شدم. دیدم روی دیوار نوشتــه بود #کوچه_شهید سید عبدالحـسین ولے پور!
🌷🌱🌷
#شهید سیدعبدالحسـین ولی پور
#شهدای_فارس
#ایام_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید عبدالحسین ولی پور 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
هواپیمایی که شهید فلاحی خلبان آن بود دچار نقص فنی میشود، با توجه به اینکه آنها در فراز شهر تبریز قرار داشتند ، تراکم ساختمانها و آپارتمان های منطقه، این خلبان دلاور تمام تلاش خود را به کار میگیرد تا هواپیما در منطقه خلوت فرود بیاورند تا به مردم منطقه هیچ صدمهای وارد نشود و از حداکثر تلفات انسانی جلوگیری کنند.
هرچند این خلبان شجاع میتوانستند ایجکت کنند و هواپیما را رها نمایند تا حداقل جان خودشان در امان باشد اما وجدان و تعهد سازمانی این اجازه را به آنها نداد و راهی جز فرود در ورزشگاه پنج هزار نفری در منطقه یکهدکان تبریز نیافتند.
این دلیرمرد همین کار را انجام میدهد اما به علت عرض کم ورزشگاه، هواپیما پس از برخورد با صندلیها و همچنین سر درب ورودی ورزشگاه ،منفجر میشود
شجاعت و رشادت مثالزدنی خلبان، از وقوع فاجعه بزرگ جلوگیری کرده و مانع از برخورد هواپیما به ساختمانهای مسکونی شد.
#شهید صادق فلاحی
#شهدای_فارس
#ایام_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید صادق فلاحی 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃
💠سال 43، سی و پنج سال را رد کرده بود. شغل اصلی اش چوپانی بود بعد رعیتی و کشاورزی. سواد هم نداشت، اما زیر بار زور نمی رفت. آنقدر ستم های خان منطقه را در بوق و کرنا کرد که خان تبعیدش کرد به روستای دیگری.
آنجا هم زبان برانش دست از سر خان برنداشت.
خان هم چند مزدور را برای کشتنش فرستاد. آن ها هم خانه اش را غارت کردند و خودش را آنقدر کتک زدند که چند استخوانش شکست، بعد روی استری انداختند تا در جایی پرت کارش را تمام کنند که در میان باغ ها خود را پائین انداخت و فرار کرد.
🌷 سال 58، به فرمان امام نهضت سواد آموزی تشکیل شده بود و ما پیگیر بودیم که افراد بی سواد روستا را با سواد کنیم. خیلی ها نه خود زیر بار می رفتند نه می گذاشتند خانواده شان در کلاس ها شرکت کنند که گاهاً مجبور می شدیم با ژاندارم درب منزل آنها برویم.
اما سرمست با اینکه 60 سال را رد کرده و مویی سفید کرده بود، اما عاشق با سواد شدن بود. یک روز برای کاری به گرمسیر رفت و نتوانست در کلاس حاضر شود. روز بعد دیدم یکساعت زودتر پشت در خانه ما ایستاده. با شوخی گفتم: سرمست، زوده!
خیلی جدی گفت: دیروز غایب بودم، امروز زودتر آمدم تا درس دیروز را بگیرم
#شهید سرمست نمدی رحیمی
#شهدای_فارس
#سالروز_شهادت
🍃🌹۱۴گلصلواتهدیهبهشهید سرمست نمدی رحیمی 🌹🍃
🍃🌹کانالِیادوخاطرهشهدا🌹🍃
http://sapp.ir/rostmy
🍃🌹🍃