-مجازیِ این روزهای علیا را دیدهای؟ کویر شده..
رهگیری به رهگیری چند ورق عکس میگذاری و تمام؟
صفحهاش در اینستاگرام امروز شد ده کا! هیچ ذوق کردی؟
+دیدهام همه اینها را که گفتی… بیش از اینها که برشمردی، اتفاق خوشحالکننده داشتهام این روزها حتی.
- پس…؟
+مبتلا به یک کویر بزرگترم توی ذهنم.
خشکسالیِ واژهها و قحطی حرفها..آمدهام خیابان، نشستهام یک گوشه دور از نظرِ تجمع، و دارم به خودم اصرار میکنم حرف بزند… لبی به نشانه رضایت از چیزی هِلال کند… «منِ من» در توضیح اینهمه سکوت میگوید:
«هیچ ایدهای برای حرفزدن از هیچچیز ندارم…
یک وصله داشتهام توی زندگی
و حالا خبر رسیده وصلهام به زندگی دارد میآید… از یک سفرِ صد روزه… برای اینکه تنِ خستهاش را بسپارد به خاک…
از چه حرف بزنم؟
تو هیچوقت تنها «یک» چیز باارزش توی زندگی داشتهای؟ و همان «یک» هم از دست برود؟ بیآنکه فرصتی برای دفاع داشته باشی؟
مثلا یک روز بیدار شدهای ببینی «تنها»دوچرخه بچگیات را دزد برده؟
یا «تنها»خانهات سوخته؟
یا چه میدانم… بیدار شوی و ببینی وطنت -که هرکس ازش «یکی» بیشتر ندارد را یک مشت عوضی غصب کردهاند؟
ما هرچقدر هم که غم دیده باشیم که دیدهایم
ولی همیشه یک «یکِ باارزش» داشتهایم توی زندگی…
یک «یکِ باارزش» که توی ذهن همهمان نامیرا بود
و از بچگی ادعا کرده بودیم آمادهایم بمیریم ولی پر عمامه او خاک ننشیند…»
.
منِ من راست میگفت.
دید قانعشده تماشاش میکنم؛
ادامه داد:
«بیا با هم شبیه دخترهای اولْبارعاشقشده و اولْبارشکستخورده، بخزیم زیر پتو و غذا نخوریم و جدی جدی به مرگ فکر کنیم و نخواهیم هم که با کسی حرف بزنیم… کسی هم به کسی گله نکند. حَلْ؟»
-حل……..
#آشفتگیه