پیشِ امیرالمؤمنین میرفتند و میگفتند: یکی ظلم کرده است، یکی پول من را خورده است، یکی در گوش من زده است. امیرالمؤمنین از منبر پایین میآمد، روی دو زانو مینشست. به این حالت میگویند جاثیه. یکی از اسامی روز قیامت هم جاثیه است. برای وقتی ست یک نفر در اوج مظلومیّت یا -معاذالله- بیچارگی قرار میگیرد. امیرالمؤمنین از منبر پایین میآمد روی دو زانو مینشست. بعد شروع به گریه کردن میکرد. در بعضی از نقلها هست به صورت خود هم زده است. میفرمود: به اندازهی همهی ریگهای بیابان به من ظلم کردهاند. بیشتر از همه شما به من ظلم شده است...
#هیام
🍇 | @olyaa_ir
قصهی کربلا را برایش میگفتم.
رسیدیم به آنجا که شمشیر، بوسهگاهِ پیامبر را نمیبُرید.
پرسید:
«نمیشد پیامبر همهی صورتِ امام حسین را ببوسد تا هیچجایش بریده نشود؟»
توی دلم گفتم:
نه… نمیشد.
سر باید بریده میشد تا کربلا، کربلا بماند.
سر باید بر نیزه میرفت تا حقیقت، قد بکشد.
خیمه باید میسوخت،
اهل خیمه باید به اسارت میرفتند،
عباس علیهالسلام باید میافتاد،
علیاکبر علیهالسلام باید پرپر میشد،
رباب سلاماللهعلیها باید داغ میدید
و علیاصغر علیهالسلام باید گلویش به تیر سپرده میشد…
تا کربلا، همان کربلایی شود که هزار هزار سال بعدتر حتی ما را اینطور به خیابان بکشد.
حالِ او را اما خوب میفهمیدم.
برگشته بودم به روزهای اولِ شهادت آقا؛
و به آن حسرتی که یکبار پیشِ کسی به زبان آوردم و بیشتر از همه به پاسخی که گرفتم:
- کاش آقا واقعاً به پناهگاه میرفت…
+ آقا اگر به پناهگاه میرفت که دیگر آقا نبود…
حالا به این فکر میکنم که اگر نوشتنِ پایانِ قصهها را به ما میسپردند،
شاید هیچوقت هیچ قصهی خونینی در تاریخ نوشته نمیشد؛
هیچ قصهی خونینِ عاشقانهای.
ما معمولاً طاقتِ عظمتِ رنج را نداریم.
دلمان میخواهد عزیزترینها بمانند،
زخم نبینند،
نروند،
و تاریخ، بیهزینه/کمهزینه نجات پیدا کند.
شاید برای همین، خیلی از ما
در کربلا هم اگر بودیم،
بین اینهمه نقش، احتمالا محمد حنفیه میشدیم
سرِ راهِ آقای زمانمان را میگرفتیم
تا نگذاریم به میدان برود.
خوشخیال و امیدوار به اینکه امام حسین علیهالسلام اگر آنطور گفت، شاید سیدعلی خامنهای اینطور نگوید. که:
«از تو ممنونم محمد! تو نصیحتت را کردی و محبتت را نشان دادی. من اما باید بروم…»
#آشفتگیه