قصهی کربلا را برایش میگفتم.
رسیدیم به آنجا که شمشیر، بوسهگاهِ پیامبر را نمیبُرید.
پرسید:
«نمیشد پیامبر همهی صورتِ امام حسین را ببوسد تا هیچجایش بریده نشود؟»
توی دلم گفتم:
نه… نمیشد.
سر باید بریده میشد تا کربلا، کربلا بماند.
سر باید بر نیزه میرفت تا حقیقت، قد بکشد.
خیمه باید میسوخت،
اهل خیمه باید به اسارت میرفتند،
عباس علیهالسلام باید میافتاد،
علیاکبر علیهالسلام باید پرپر میشد،
رباب سلاماللهعلیها باید داغ میدید
و علیاصغر علیهالسلام باید گلویش به تیر سپرده میشد…
تا کربلا، همان کربلایی شود که هزار هزار سال بعدتر حتی ما را اینطور به خیابان بکشد.
حالِ او را اما خوب میفهمیدم.
برگشته بودم به روزهای اولِ شهادت آقا؛
و به آن حسرتی که یکبار پیشِ کسی به زبان آوردم و بیشتر از همه به پاسخی که گرفتم:
- کاش آقا واقعاً به پناهگاه میرفت…
+ آقا اگر به پناهگاه میرفت که دیگر آقا نبود…
حالا به این فکر میکنم که اگر نوشتنِ پایانِ قصهها را به ما میسپردند،
شاید هیچوقت هیچ قصهی خونینی در تاریخ نوشته نمیشد؛
هیچ قصهی خونینِ عاشقانهای.
ما معمولاً طاقتِ عظمتِ رنج را نداریم.
دلمان میخواهد عزیزترینها بمانند،
زخم نبینند،
نروند،
و تاریخ، بیهزینه/کمهزینه نجات پیدا کند.
شاید برای همین، خیلی از ما
در کربلا هم اگر بودیم،
بین اینهمه نقش، احتمالا محمد حنفیه میشدیم
سرِ راهِ آقای زمانمان را میگرفتیم
تا نگذاریم به میدان برود.
خوشخیال و امیدوار به اینکه امام حسین علیهالسلام اگر آنطور گفت، شاید سیدعلی خامنهای اینطور نگوید. که:
«از تو ممنونم محمد! تو نصیحتت را کردی و محبتت را نشان دادی. من اما باید بروم…»
#آشفتگیه
عُلیا
سلامازماوخریددوم کهقرارهبخشیازاونبرهبرایهدیهغدیرباتاخیر بخشیشهمبرایتجمعات✊🏻 #ذو
از حدود ٢٠هزار استیکری که ثبت شده بود برای ارسال رایگان با کد تخفیف لانچر به جهت پخش در تجمعات، حدود ششهزار تا باقی مونده که در تلاشیم همین روزها ارسال کنیم و پروندهاش رو ببندیم.
چاپ، لمینتشدن، برشخوردن، بستهبندی و ارسال این تعداد استیکر قطعا زمانبره. صبور باشید لطفا. صبور تر در واقع (((:
صبح اومدم بگم : صبحتون به موجودشدنِ دوبارهٔ شهسوارِ بزرگ بخیر، ولی گرفتار شدم
از همینرو
شبتون به موجودشدنِ دوبارهٔ شهسوار بزرگ بخیر!😶🌫️