eitaa logo
عُلیا
2.2هزار دنبال‌کننده
603 عکس
47 ویدیو
3 فایل
عُلیا؛ نخستین فروشگاه اختصاصی امیرالمؤمنین علیه‌السلام ، دارای نماد اعتماد الکترونیک ، سایت: olyaa.ir کد رهگیری: @rahgiriolyaa ارتباط با ما: @olyaa_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
من که تیر خوردم و دیگه نمتونم ادامه بدم ولی شما الهی سیاهیِ عزا، فقط برا سیدالشهدا بپوشید، نه هیچ عزیز دیگه‌ای…
خیلی توضیح دقیقی بود به نظرم…💚
تا جان در بدن داشتم تیشرت ارسال کردم🤕😄
ما فقط حدود ۴۰تا سفارش تیشرتِ ارسال‌نکرده داریم که اگر اسمتون بینِ ارسالی‌های امروز و دیروز نیست یعنی ان‌شاءالله یکشنبه ۷ تیر براتون ارسال میشه💚
با‌ توجه به اینکه نمادِ مراسم تشییع پیکر عزیز من، «مشت گرده کرده» اعلام شده، اگه برنامه‌ای برای پوشیدنِ این تیشرت در تشییع دارید، تا شنبه ۶ تیر ثبت کنید که به موقع بدستتون برسه…
فرصت خرید حضوری محصولات علیا در کافه علیا؛ اولین کافه دخترانه امیرالمومنینی ایران! ساعت کاری کافه: (فعلا) ۱۶ الی ۲۰ آدرس: مشهد، میدان بسیج، نرسیده به فدائیان اسلام ۲ ، کافه علیا ⚠️ امکان حضور تنها برای بانوان فراهم است! 🍇 | @olyaa_ir
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
من آن روزهای حوالی نوزده-بیست‌سالگی که شب تاسوعا با «منو تنها نگذار ای علمدارم» بیاد حاج قاسم گریه کرده بودم… همان‌وقت که با «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد» دم ‌گرفتم و سلیمانی عزیز را با همه‌‌ی بنده‌ی جنابِ علمدار بودنش، علمدار دانستم و در فراق او احساس بی‌تکیه‌گاهی کردم… من آن روزها درحالیکه از بی‌علمدارشدنِ آقا دل‌سوخته بودم و از قاب عکس حاج قاسم کنار آقا در اولین سالِ بدون حاجی و همه سال‌های بعدش که آقا مکررا از حاج قاسم به هر بهانه‌ای یاد می‌کرد ذوب می‌شدم از غم… من آن سالها از کجا می‌دانستم شش سال بعد، این بار این ابیات و مرثیه‌ها را باید خطاب به چهره آقا بخوانم و بیاد او گریه کنم و در بیست و شش سالگی هر روز هزار و یک‌شب پیرتر از شبِ رفته باشم؟ من که هربار فرض رفتن و نبودنِ آقا راه به خیالم باز کرده‌بود، سرم را محکم تکان داده بودم تا این خیال با همه‌ی ابعاد و احتمالاتش مایل‌ها دورتر از خیابان کشوردوست، پرت‌ شود توی یک جزیره‌ی گم‌شده و دست فراق هیچوقت به آقا نرسد… من که هربار جایی کسی برای سلامتی و طول عمر آقا دعا کرده بود، به پلک‌زدنی رفته‌بودم آن تهِ تهِ تهِ دلم…چشم‌هایم را بسته بودم، دستهایم را التماس‌گونه به هم گره زده بودم و با همه وجود گفته بودم «الهی آمین»… چرا پس…؟ آقا خودش می‌آید و جوابم می‌دهد. می‌گوید: «هرچیزی را که خیلی دوست بداری، بدان! که بین تو و آن چیز یک روز دوری خواهد افتاد!» و من آقا را خیلی دوست داشتم… تو میدانی خیلی یعنی چقدر؟
من جزو دسته‌ای از آدم‌هام که جیغم را راحت می‌شود در آورد. مواد لازم: یک بحث سیاسی، یک یا چند نفر انسان کم‌اطلاع، حرفِ رایگان سیاسی ولو به مقدار اندک. جوان‌تر که بودم این فرمول خیلی زودتر اثر می‌کرد و تبعات شدیدتری هم داشت. حالا انسانِ اهل عبورتری‌ام. به قول این فرنگی‌ها، ایگنور می‌کنم. اگرچه قلبم هنوز هم از توو شروع می‌کند به تندزدن. یکی از همان سال‌های جوانی و‌زودجوشی، خاطرم هست که از دیدار یک فروردین برگشته بودم. ۱ فروردین ۹۷. درست در ۲۰ سال و سه‌ماهگی! از کله سحر شبیه ندیدبدیدها رفته بودم و پشت درب رواق امام نشسته بودم تا حوالی ۸ شب که رسیده بودم خانه. نوروز بود. مهمان داشتیم. داییم اینها آمده‌بودند و در غیاب من پرسیده بودند فلانی کجاست و جواب گرفته بودند که رفته‌ست حرم. دیدار فلانی. من که رسیدم جمعِ آدم‌هایی که کیف می‌کردند از درآوردنِ جیغِ یک جوجه‌ی سر از تخم درآورده جمع بود. من از همه‌ی آن سوال و جواب‌ها و سین‌جیم‌کردن‌ها یک کلیت توی ذهنم داشتم. تا یک هفته بعد از شهادت آقا. خانمِ داییم آمده‌بود دیدن‌مان. حرفِ جنگ شد.. پرسید: لابد خیلی گریه کردی! ها؟ تلخ لبخند زدم… گفت: تمام روزهای بعد از شهادت را به جمله آن شبت فکر می‌کردم و به حالی که احتمالا بعد شهادت داشتی. من که از آن شب، جزییاتی یادم نبود گفتم: چیزی یادم نیست… گفت: وقتی دایی پرسیده بود حالا که رفتی بهت چی دادن؟ گفتی: همین که توی هوایی نفس کشیدم که آقا هم نفس‌ کشیده، بس! پلک‌هام خیس شد و از آن روز به بعد زیاد پیش می‌آید که وسط روز توی اسنپ وسط شلوغی کار قبل خواب صبح بعد از بیدار شدن همواره از خودم سوال کنم: ای دل که بی‌گدار به آبی نمی‌زدی بی‌قایقت میانه دریا چه میکنی؟