eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
من فن ماکانم چون.....،
نارنجی،بنفش....🧡💜
«امیر خوش از درون شکست ولی به ما قوی بودن یاد داد...، رهام تنها بود و با تنهایی زندگی کرد ولی به ما یاد داد که شادی کنم و شاد باشیم:)»
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
:)))))))
«ایتاعالیه واقعا🙂😐 چرا بااینکه ریپم به یه سری میتونم پیام بفرستم به یه سری نه؟ نازی معذرت جواب ندادم😭🥲»
رهامیر برای من....
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
42.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_به من نگو دوست دارم:)
لف و واقعا راضی نیستم،:)
خب کیا منتظر پارت اول بودن بگن ببینم،؟!✨💞
_✯براے آخرین بار✯ «». _ببار ای نم نم بارآن- رهآم هادیآنی: چمدون و ساکمو روی زمین انداختم،نگاهم و روی خونه ی خاک گرفته و سوت و کورم کشیدم.دلم تنگ شده بود واسه اینجا لبخند تلخی زدم و نفس عمیقی کشیدم. این خونه انگار هرثانیه درودیواراش قورتم میدادن؛ولی بازم بخاطر خاطره های خوبی که گاهی اوقات باعث ترک خوردن قلب شوریده خاطرم هم میشدن دوسش داشتم،... من باطوفان زندگی میکردم.؛ طوفانی از خاطره ها طوفانی از زندگی خوبی که یه روزی گذرونده بودم،طوفانی از حرفاو جمله هایی که هیچوقت جرعت گفتنش و نداشتم،طوفانی از... دلتنگی هایی که هیچ موقعه به روم نیاوردم.ولی انگار این آخری ها توی پنهون کردنشون موفق نبودم.اشکایی که ثانیه ای یه بار روی گونه ام و تر میکردن،وبه قولی غرور مردونه ام و میشکوندن دل تنگم و به روم میاووردن، انگار زندگی عهد بسته بود که هیچوقت، تاکید میکنم هیچوقت روی خوشش و به من نشون نده،پوزخندی زدم و به پنجره خیره شدم. من حتی از روزی که خیلی حالم خوب بودو خوش حال بودم میترسیدم، میترسیدم که حالا قراره دنیا این روز خوب و چجوری باهام تصویه حساب کنه. قراره چی از دست بدم بخاطر اون یه ربع ای که خندیدم.البته،صبرکن!..دروغ نگم؛ اون چهار سالی که دخترکوچولوم پیشم بود و هرشب براش لالایی می‌خوندم انگار روی خوش روزگار به من بود. نگاهی به قاب عکس خاک گرفته اش که روی دیوار خودنمایی میکرد انداختم. ناخدآگاه لبخند عمیقی روی لبم نشست.زیر لب گفتم: _یعنی الان چه جوری شدی بابا دورت بگرده!؟.چقدر بزرگ شدی الان،خانومی براخودت شدی مگه نه؟.نگاهی به صورت ماهش انداختم وجایی لابه لای چشمای مشکیش و حصار مژه های بلندش گم شدم،چند ثانیه بعد خودموبین ابروهای مشکیش پیداکردم. اشکای مزاحمی که نمی‌دونم کی روی گونه ام فرود اومده بودن و با پشت دست پاک کردم، سیگاری روشن کردم و همزمان باکام گرفتن از سیگار دوباره همون آش و همون کاسه... دوباره صورتم از ریزش اشکام ترشد هیچوقت روزی که برای آخرین بار توی آغوشم گرفتمش و روی چال گونه اش رو بوسه زدم و یادم نمیره،اون شبی که براش لالایی خوندم و توی بغلم خوابش برد،اون ظهری که مثل همیشه بهش غذا دادم بادستمال باقی مونده ی غذا رو از روی صورت بانمکش پاک کردم... اگر میدونستم اون روز آخرین باریه که تن کوچیکشو توی آغوشم میگیرم شاید بیشتر بغلش میکردم... موضوع همینه،ما هیچوقت از پایان چیزی خبر نداریم و به نظرم این واقعا نامردیه... گیتار خاک گرفته ام رو برداشتم و روبه قاب عکسش سرضرب زدم و به یاد چهارده سال پیش خوندم: لالا،لالا..لالایی.لالا،لالا..لالایی ببار ای نم نم بارآن،زمین خشک را تر کن. سرود زندگی سر کن،دلم تنگه.دلم تنگه..دلم تنگ.... بابغض صدام ادامه دادم: بخواب،بخواب ای دختر نازم به روی سینه ی بازم که همچون سینه ی سازم همش سنگه،همش سنگه همش سنگ:) ازشدت بغض یا بهتره بگم یارهمیشگی نتونستم ادامه بدم البته هیچوقت نمیزاشت به آخرش برسه همیشه وسطش خوابش میبرد، وقتی به این فکر میکنم اون تنها دلخوشی و امیدم واسه این زندگی بود و حالا نداشتمش دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم.اما باید ادامه میدادم