eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
خب کیا منتظر پارت اول بودن بگن ببینم،؟!✨💞
_✯براے آخرین بار✯ «». _ببار ای نم نم بارآن- رهآم هادیآنی: چمدون و ساکمو روی زمین انداختم،نگاهم و روی خونه ی خاک گرفته و سوت و کورم کشیدم.دلم تنگ شده بود واسه اینجا لبخند تلخی زدم و نفس عمیقی کشیدم. این خونه انگار هرثانیه درودیواراش قورتم میدادن؛ولی بازم بخاطر خاطره های خوبی که گاهی اوقات باعث ترک خوردن قلب شوریده خاطرم هم میشدن دوسش داشتم،... من باطوفان زندگی میکردم.؛ طوفانی از خاطره ها طوفانی از زندگی خوبی که یه روزی گذرونده بودم،طوفانی از حرفاو جمله هایی که هیچوقت جرعت گفتنش و نداشتم،طوفانی از... دلتنگی هایی که هیچ موقعه به روم نیاوردم.ولی انگار این آخری ها توی پنهون کردنشون موفق نبودم.اشکایی که ثانیه ای یه بار روی گونه ام و تر میکردن،وبه قولی غرور مردونه ام و میشکوندن دل تنگم و به روم میاووردن، انگار زندگی عهد بسته بود که هیچوقت، تاکید میکنم هیچوقت روی خوشش و به من نشون نده،پوزخندی زدم و به پنجره خیره شدم. من حتی از روزی که خیلی حالم خوب بودو خوش حال بودم میترسیدم، میترسیدم که حالا قراره دنیا این روز خوب و چجوری باهام تصویه حساب کنه. قراره چی از دست بدم بخاطر اون یه ربع ای که خندیدم.البته،صبرکن!..دروغ نگم؛ اون چهار سالی که دخترکوچولوم پیشم بود و هرشب براش لالایی می‌خوندم انگار روی خوش روزگار به من بود. نگاهی به قاب عکس خاک گرفته اش که روی دیوار خودنمایی میکرد انداختم. ناخدآگاه لبخند عمیقی روی لبم نشست.زیر لب گفتم: _یعنی الان چه جوری شدی بابا دورت بگرده!؟.چقدر بزرگ شدی الان،خانومی براخودت شدی مگه نه؟.نگاهی به صورت ماهش انداختم وجایی لابه لای چشمای مشکیش و حصار مژه های بلندش گم شدم،چند ثانیه بعد خودموبین ابروهای مشکیش پیداکردم. اشکای مزاحمی که نمی‌دونم کی روی گونه ام فرود اومده بودن و با پشت دست پاک کردم، سیگاری روشن کردم و همزمان باکام گرفتن از سیگار دوباره همون آش و همون کاسه... دوباره صورتم از ریزش اشکام ترشد هیچوقت روزی که برای آخرین بار توی آغوشم گرفتمش و روی چال گونه اش رو بوسه زدم و یادم نمیره،اون شبی که براش لالایی خوندم و توی بغلم خوابش برد،اون ظهری که مثل همیشه بهش غذا دادم بادستمال باقی مونده ی غذا رو از روی صورت بانمکش پاک کردم... اگر میدونستم اون روز آخرین باریه که تن کوچیکشو توی آغوشم میگیرم شاید بیشتر بغلش میکردم... موضوع همینه،ما هیچوقت از پایان چیزی خبر نداریم و به نظرم این واقعا نامردیه... گیتار خاک گرفته ام رو برداشتم و روبه قاب عکسش سرضرب زدم و به یاد چهارده سال پیش خوندم: لالا،لالا..لالایی.لالا،لالا..لالایی ببار ای نم نم بارآن،زمین خشک را تر کن. سرود زندگی سر کن،دلم تنگه.دلم تنگه..دلم تنگ.... بابغض صدام ادامه دادم: بخواب،بخواب ای دختر نازم به روی سینه ی بازم که همچون سینه ی سازم همش سنگه،همش سنگه همش سنگ:) ازشدت بغض یا بهتره بگم یارهمیشگی نتونستم ادامه بدم البته هیچوقت نمیزاشت به آخرش برسه همیشه وسطش خوابش میبرد، وقتی به این فکر میکنم اون تنها دلخوشی و امیدم واسه این زندگی بود و حالا نداشتمش دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم.اما باید ادامه میدادم
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯ «#ورق_اول». _ببار ای نم نم بارآن- رهآم هادیآنی: چمدون و ساکمو روی زمین ا
«برای آخرین بار» نویسنده:Nazi قسمتی از رمان: هیچوقت روزی که برای آخرین بار توی آغوشم گرفتمش و روی چال گونه اش رو بوسه زدم و یادم نمیره،اون شبی که براش لالایی خوندم و توی بغلم خوابش برد،اون ظهری که مثل همیشه بهش غذا دادم بادستمال باقی مونده ی غذا رو از روی صورت بانمکش پاک کردم... اگر میدونستم اون روز آخرین باریه که تن کوچیکشو توی آغوشم میگیرم شاید بیشتر بغلش میکردم... موضوع همینه،ما هیچوقت از پایان چیزی خبر نداریم و به نظرم این واقعا نامردیه... گیتار خاک گرفته ام رو برداشتم و روبه قاب عکسش سرضرب زدم و به یاد چهارده سال پیش براش لالایی خوندم. https://daigo.ir/secret/51744450739 ناشناس واسه نظرات خوشگلتون🫴🏻✨
ما زیاد نمیشم!؟
من که باور نمیکنم لف داشتیم شما باور میکنین!؟
واسه چی باز دوباره لف؟
بآبونه های قشنگم اگه آمار به ۱۳۰ برسه تا فردا عکس شخصیت ها فرستاده میشه🌱✨🩶🩷
منتظر رمان هستین آیا!؟.✨ نباشین،🤌🏻 نه..نههه یعنی چیزه یکم با تاخیر،🫴🏻😂🥲🩷
_✯براے آخرین بار✯ «» رهام هادیانی: وقتی به این فکر میکنم اون تنها دلخوشی و امیدم واسه این زندگی بود و حالا نداشتمش دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم.اما باید ادامه میدادم،باید پیداش میکردم، پیداش میکردم تا نشون بدم یه بار برای آخرین بارم که شده نوبت منم میشه بالاخره تو کوچه ی ماهم عروسی میشه،مگه نه!؟خدا یه نگاهی به منم میکنه،بغض مثل پاره آجر توی گلوم گیر کرده بود؛نفس پربغضمو توی هوا فوت کردم روبه قاب عکسش زیر لب زمزمه کردم:پیدات میکنم،دختربابا.!..پیدات میکنم..، نمیدونم چراتو همه ی این چهارده سال انقدر با قاب عکسش صحبت میکردم، انگار میخواستم با قاب عکسش سرمو و گرم کنم و دلمو خوش کنم،اینکه با قاب عکسش حرف میزدم باعث میشد یکم هم شده عطش وجودم برای حرف‌زدن باخودش کم بشه،یه ذره هم شده خودمو آروم کنم و .گول بزنم که انگار دخترم،..تابآنم جلوم نشسته و دارم باهاش حرف میزنم.،. روبروش نشستم و غرغر هاشو گوش میکنم؛باصدای آشناو شاد کسی به خودم اومدم،+رهام!؟نگاهی به دوراطراف انداختم بی اعصاب گفتم:کیه؟ خنده ای کرد و صدا نزدیک ترشدو ادامه داد:پسر یعنی تواین چهارده سال چقدر عوض شدم که نمیشناسیم،!بابا آهنگای داریوش تو میدون ولیعصر،قهوه خونه ی اژدر،سلوهای گیتار دوتایی،سیگار وینستون،کورس گذاشتن با موتور نصفه شب.حاجی یعنی یادت نمیاد!؟ ناخودآگاه لبخند محوی روی لبم نشست،مگه میشد اصن این آدم و نشناخت!؟ چشمامو روی هم بستم و گفتم: شناختم،!..هنوزم همونی.همونقدر خر،غیرقابل پیش بینی،همونقدردیوونه،هنوزم عسل چشات از دورم مشخصه.؛هنوزم حتما تا میخوای دوتا دروغ بگی صورتت رنگ شاتوت میشه و نیشت وامیشه.، از پشت دیوار بیرون اومدو با خنده گفت: +خوش اومدی،حاجی حافظت و بنازم آبرو هرچی دانشگاه و استاد دانشگاه بردیا؛ فک کنم تاثیر آب هوای اروپا و مهاجرت باشه..! پاشدم جلو رفتم و مردونه بغلش کردم و گفتم:_کم ویز ویز کن کله زرد.من نمی‌دونم تو انگار نه انگار بچه خواهرمایی تو‌چه شباهتی به هیلدا داری من موندم بخدا. +دلم حتی واسه این متلک های مسخرتم تنگ شده بود، _منم دلتنگت بودم،انقدر دلتنگ که این چهارده سال واسم قدر صدوچهل سال گذشت؛به قران باید روزی چند بار خدارو واسه اینکه تو ایرانی شکر کنی،اگه بدونی غربت غریبی چجوری آدم و از پا درمیاره، اگه بدونی چجوری پیرت میکنه، امیر به جون هیلدا که واسم عزیز ترینه پیر شدم بخدا.،موهام سفید شد، خندیدوگفت:ماکه سفیدی نمی‌بینیم والا.