ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯ «#ورق_اول». _ببار ای نم نم بارآن- رهآم هادیآنی: چمدون و ساکمو روی زمین ا
«برای آخرین بار»
نویسنده:Nazi
قسمتی از رمان:
هیچوقت روزی که برای آخرین بار توی آغوشم گرفتمش و روی چال گونه اش رو بوسه زدم و یادم نمیره،اون شبی که براش لالایی خوندم و توی بغلم خوابش برد،اون ظهری که مثل همیشه بهش غذا دادم بادستمال باقی مونده ی غذا رو از روی صورت بانمکش پاک کردم...
اگر میدونستم اون روز آخرین باریه که تن کوچیکشو توی آغوشم میگیرم شاید بیشتر بغلش میکردم...
موضوع همینه،ما هیچوقت از پایان چیزی خبر نداریم و به نظرم این واقعا نامردیه...
گیتار خاک گرفته ام رو برداشتم و روبه قاب عکسش سرضرب زدم و به یاد چهارده سال پیش براش لالایی خوندم.
https://daigo.ir/secret/51744450739
ناشناس واسه نظرات خوشگلتون🫴🏻✨
بآبونه های قشنگم اگه آمار به ۱۳۰ برسه تا فردا عکس شخصیت ها فرستاده میشه🌱✨🩶🩷
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_:) مربوط به رمان
ولی من که عاشق این آهنگم،شمارو نمیدونم،🥲
منتظر رمان هستین آیا!؟.✨
نباشین،🤌🏻
نه..نههه یعنی چیزه یکم با تاخیر،🫴🏻😂🥲🩷
_✯براے آخرین بار✯
«#ورق_دوم»
رهام هادیانی:
وقتی به این فکر میکنم اون تنها دلخوشی و امیدم واسه این زندگی بود و حالا نداشتمش دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم.اما باید ادامه میدادم،باید پیداش میکردم،
پیداش میکردم تا نشون بدم یه بار برای آخرین بارم که شده نوبت منم میشه بالاخره تو کوچه ی ماهم عروسی میشه،مگه نه!؟خدا یه نگاهی به منم میکنه،بغض مثل پاره آجر توی گلوم گیر کرده بود؛نفس پربغضمو توی هوا فوت کردم روبه قاب عکسش زیر لب زمزمه کردم:پیدات میکنم،دختربابا.!..پیدات میکنم..،
نمیدونم چراتو همه ی این چهارده سال انقدر با قاب عکسش صحبت میکردم،
انگار میخواستم با قاب عکسش سرمو و گرم کنم و دلمو خوش کنم،اینکه با قاب عکسش حرف میزدم باعث میشد یکم هم شده عطش وجودم برای حرفزدن باخودش کم بشه،یه ذره هم شده خودمو آروم کنم و .گول بزنم که انگار دخترم،..تابآنم جلوم نشسته و دارم باهاش حرف میزنم.،.
روبروش نشستم و غرغر هاشو گوش میکنم؛باصدای آشناو شاد کسی به خودم اومدم،+رهام!؟نگاهی به دوراطراف انداختم بی اعصاب گفتم:کیه؟
خنده ای کرد و صدا نزدیک ترشدو ادامه داد:پسر یعنی تواین چهارده سال چقدر عوض شدم که نمیشناسیم،!بابا آهنگای داریوش تو میدون ولیعصر،قهوه خونه ی اژدر،سلوهای گیتار دوتایی،سیگار وینستون،کورس گذاشتن با موتور نصفه شب.حاجی یعنی یادت نمیاد!؟
ناخودآگاه لبخند محوی روی لبم نشست،مگه میشد اصن این آدم و نشناخت!؟ چشمامو روی هم بستم و گفتم:
شناختم،!..هنوزم همونی.همونقدر خر،غیرقابل پیش بینی،همونقدردیوونه،هنوزم عسل چشات از دورم مشخصه.؛هنوزم حتما تا میخوای دوتا دروغ بگی صورتت رنگ شاتوت میشه و نیشت وامیشه.،
از پشت دیوار بیرون اومدو با خنده گفت:
+خوش اومدی،حاجی حافظت و بنازم آبرو
هرچی دانشگاه و استاد دانشگاه بردیا؛
فک کنم تاثیر آب هوای اروپا و مهاجرت باشه..!
پاشدم جلو رفتم و مردونه بغلش کردم و گفتم:_کم ویز ویز کن کله زرد.من نمیدونم تو انگار نه انگار بچه خواهرمایی توچه شباهتی به هیلدا داری من موندم بخدا.
+دلم حتی واسه این متلک های مسخرتم تنگ شده بود،
_منم دلتنگت بودم،انقدر دلتنگ که این چهارده سال واسم قدر صدوچهل سال گذشت؛به قران باید روزی چند بار خدارو واسه اینکه تو ایرانی شکر کنی،اگه بدونی غربت غریبی چجوری آدم و از پا درمیاره، اگه بدونی چجوری پیرت میکنه، امیر به جون هیلدا که واسم عزیز ترینه پیر شدم بخدا.،موهام سفید شد،
خندیدوگفت:ماکه سفیدی نمیبینیم والا.
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯ «#ورق_دوم» رهام هادیانی: وقتی به این فکر میکنم اون تنها دلخوشی و امیدم و
آقا پارت دوم و گذاشتم جانمونی ستآره✨🫶🏻🩷