_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_ششم»
امیر:
دستی به ته ریشم کشیدم و خاکسترِ سیگار و آروم تکوندم..؛
توی صندلی جابه جا شدم، و برای بار دوم خودم و مشغول به گوش دادن حرف های چرت و پرت مهران، که از در و دیوار شروع میشد و به آسمون و سیارات میرسید نشون دادم؛.
هردو ثانیه یه بار میگفت:
«میگیری چی میگم» منم آره داداشی زمزمه میکردم و برای محکم کاری چند بار سرم و تکون میدادم..
اما،حقیقتش،
همه ی این مدت اون حرف میزدو من زیر چشمی محو لیایی بودم که کنار رفیقای مهران نشسته بود و حکم میزد..
تضاد تیشرت لش قرمزِ تنش و فرفری های مشکیش باعث میشد منِ بی جنبه
از هرزمانِ دیگه ای جنبه ی نداشتم کمتر بشه و یه طورایی نفسم بگیره..،
رنگ قرمز هیچ وقت مورد علاقه ام نبوده؛!
ولی الان این لباس،این فرفری ها،این خنده ها و ذوق زدگی هاش بعد از بردن هر دست.
باعث میشد،
به این نتیجه برسم قرمزم رنگ قشنگیه؛...
نمیدونم چجوری و رو چه منطقی ولی یه سری چیزا که همیشه ی خدا به سلیقه ام نمیخوردن،حالا بنظرم واسه اون قشنگن،و حتی دلم میخواد خودمم داشته باشمشون...
چون از جزئیات اون هستن؛
لبخند محوی از شادی یهویی اش زدم؛
نمیدونم چندمین دست بود که میبرد و بعد با شادی ورقهای پاستور و وسط میز میریخت..
تعداد دفعات بردش یه طورایی از دستم در رفته بود؛لیا قهقهه میزد و ورق هارو واسه دست بعدی بر میزد و قیافه ی رفیقای مهران هر ثانیه پوکر تر میشد،خب واسشون خیلی زور داشت که یه دختر بچه اینجوری همشون و رو انگشتش برگردونه..
درحالی که هنوز زیر چشمی نگاش میکردم ته سیگارو، توی جاسیگاری روبروم خاموش کردم.نمیدونم،ولی یه وقتایی آنقدر به نظرم خوب میومد،که یکدفعه مغزم قفل میکرد و به این فکر میکردم که یعنی به نظر بقیه هم همین آنقدر خوب میاد؟!
از نظر بقیه هم تضاد موهای فرش و لباس قرمز تنش خوشاینده؟!...
یا واسه همه لبخندش....
وبعد ساکت میشدم؛
با تموم وجود از خدا التماس میکردم تا شاید یه نگاهی به دل من بکنه و به نظر بقیه اون قدر خوب نیاد؛..
ولی اگه به چشم همه،همینقدر قشنگ باشه بدبختم ك...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به این موضوع فکر نکنم،چون فکر کردن راجبش فقط اعصابم و بهم میریخت.
نگاه آروممُ سمت مهران بردم که بحثش از آسمون و سیاره ها رسیده بود به اینکه دوره زمونه ی بدی شده...
پوفی کشیدم و با یه لبخند فیک ومسخره به روش خودم و مشغول گوش دادن به حرفاش نشون دادم..
درحالی که هنوز اون لبخند فیک روی لبم بود شات قهوه و از روی میز برداشتم و همش و بالا رفتم و خواستم دوباره صاف بشینم که با شنیدن صدای داد لیا که بین صحبت های کسی گم شده بود از جام پریدم و با اخم عجیبی که ابروهام بغل گرفته بود نظاره گر بحثشون شدم.
لیا کف دستاش و روی صورتش کشید،میفهمیدم که همه ی زورش و میزد تا بی احترامی نکنه..،
کاش میتونستم برم جلو و بهش بگم گ..و.ر بابای تک تکشون،هرچی از دهنت درمیاد بهشون بگو و بعدش بسپرشون به خودم..
اما متاسفانه زندگی مثل رمان های دهه نود نیست و اگه الان همینطوری الکی خودم و مینداختم وسط شاید هیچ وقت نمیتونستم بهش نزدیک شم..
پوفی کشیدم و فندک و از توی جیبم در آوردم و خواستم سیگار روشن کنم که با صدای لیا متوقف شدم..
_حواستون هست که بریدن کارتی به قانونی داره،؟!
بابا همینجور الکی که نمیشه شما عشقت بکشه برداری تک دل منو بزنی ببری که وقتی توی دستت دل داری هنوز..
حداقل میخوای از این حرکتا بزنی خب یه طور دستت و بگیر کسی نبینه..
از سیزده تا کارتت ده تاش دلِ بعد برمیداری با خشت تک دل من و میبری..
لبخند آرومی زدم،حال میکردم خودش به تنهایی قابلیت اینو داشت که همشون و یجوری ج.ر بده که بعدش با هیچ نخی دوخته نشن!.
اما،اما یه نفر همش توی گوشم میخوند که نباید بزارم حتی باهاشون دهن به دهن بشه،...
همشون وایساده بودن و داشتن به حرص خوردناش میخندیدن و من چقدر دلم میخواست همین الان پاشم و مشت هام و حواله ی سر صورتشون کنم.
عصبی نفسی کشیدم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم
_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_و_هفتم»
امیر:
عصبی نفسی کشیدم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم
چند بارپشت هم و بی هدف صفحه ی گوشی و باز کردم.
بعد پشت نگاه های متعجب مهران کلافه تر از هرزمان دیگه ای روی میز انداختمش..
لیا هنوز بخاطر اون یدونه دست که باخته بود درحال بحث کردن بود..،
اون حرص میخورد سر حکم و بازی،
ولی نگاه پسرای ع.و.ض.ی دوربرش فقط روی یقه ی لباسش بود...،
هرکاری میکردم تا چشم بردارم ازش و نگاه هایی ك به دنبالش کش میومدن،
اما باز،
هیچ چی این حواس لعنتی ام و پرت نمیکرد. باحرص پایین پیراهنم صاف کردم که صدای مهران بلند شد.
ـ دوسش داری،نه؟!ـ
بهت زده بالا پریدم؛موهام و از روی صورتم کنار زدم و سعی کردم خودم و به بیخیالی بزنم.
_چیزی گفتی؟!
خنده ی آرومی کردو پای راستش و روی پای چپش انداخت و با همون خنده لب زد:
ـ دوسش داری،بدم دوسش داری..
به قولی، چی میگن این قدیمیا؟!
آهان،گلوت گیر کرده ـ
اخم خفیفی کردم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم،_حالا قبل از اینکه سکانس فیلم فارسی بسازی،حداقل بگو راجب کی داری زر میزنی..
ضربه ای به شقیقه ام زد و زمزمه کرد:ـ عجب!
خودت نمیدونی کی و دوست داری؟!
بابا،همونی که بخاطرش حرفای تخصصی من و گوش نمیدی
همونی که الان داری بخاطرش حرص میخوری..همونی که الان از اول اینجا اومدنت یدقعه هم نگاهت ازش کنار نرفته.صد و هشتاد درجه چرخیده رو دختر مردم بعد میگه،کی..
لبخند محوی زدم و بند ساعتم و دور انگشتم پیچیدم.که صداش بلند شد:
ـ به به دوتا از این لبخند های ملیح و بعدش،بادا بادا مبارك بادا؛
قهقهه ای زدم که یکدفعه مثل این سنجاقیا جدی شد و آروم زمزمه کرد:حالا تو این زر زرای من و جدی نگیر!..
یه پُ.ک گل زدم یه چی میبافم واسه خودم،
امیر به جون نعنا ك میخوام دنیاش نباشه از حد خودت جلو تر بری با پٓسی میام جلو..
سرم و جلو بردم و دستم و جلوی دهنم گرفتم تا حرفم از نگاه نعنایی که با چشم عقاب روی مهران بود پنهون بمونه لب زدم:_نترس داداش من مثل تو د.خ.ت.ر باز نیستم؛
دستی به ابروش کشید و گفت:ـ به هرحال تجربه در هر صنفی مهمه،ـ
همونطور که حواسم پیش لیایی بود که بخیال بازی روی صندلی نشسته بود زمزمه کردم:_به شرطی که حالا این تجربه ها ادامه دار نباشه.
تکخنده ای کردو خودش و روی مبل ولو کرد و لب زد:ـ نه دیگه از به جا به بعد دیگه وقت تجربه نیست نوبت زندگی میرسه.
لبخندِ گنده ای زدم و به نعنا اشاره کردم،
_تو چی؟!توعم عاشقشی نه؟!
نگاهش و سمتش کشید و آروم لب زد:حقیقتش نمیدونم اسمش میشه عشق یا چی،ولی خب حال آدم تشنه ای دارم که یه عمر توی ساحل گیر کرده و آب شور دریارو خورده،بعد یکدفعه یه لیوان شربت آلبالویِ تگری دادن دستش گفتن نوش جونت!..
این همه عمر داشتم دور خودم و با دوزاری های رنگوارنگ پر میکردم قافل از اینکه زندگی چیز دیگس؛
خنده ای کردم دوباره نگاهم و به لیا و فرفری های خوشگلش دادم که صدای مهران بلند شد:ـ ببین داداش،نمیدونم تا الان میدونی یانه،ولی میخوام حواست باشه که لیا واسه من حکم خواهرم و داره..حقیقتا به خاطرش تا الان تو روی هرکی بگی وایسادم،چون ارزشش و داشته میدونی وقتی بچه بودیم توی محل از بین همه ی اون دخترا فقط لیا بود که فوتبال دوست داشت،پسرای هم سن سالش بازیش نمیدادن و اون موقع من من با اینکه بزرگتر بودم، از همه رفیقام گذشتم و رفتم تنهایی باهاش بازی کردم.
خلاصه که لیا با همه دخترای دور برت فرق داره؛نمیدونم چقدر واقعی ای
ولی و ازت میخوام اگه جدی نیستی نری طرفش چون آدم بازی کردن نیست؛
خنده ی تو گلویی کردم و سرم و پایین انداختم
_مهران نمیدونم الان گفتنش خوبه یانه ولی همینکه الان من اینجانشستم بخاطر همون خانومِ مو فرفریه..خودت میدونی اعصاب جمع و ندارم،والان فقط بخاطر دیدنشِ که اینجام.نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم:
میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم،
انگار یکی هربار که میبینمش تو مغزم داد میزنه:
«احمق،شاید برای آخرین بار باشه که چشت بهش میخوره،قدر تمومِ بی کسی هات نگاش کن»..
منم ك حرف گوش کن،بهش نگا میکنم؛
مهران آروم سرش جلو اوردوباشیطنت گفت:ـ حرفت که درست ولی از اینجا نگا کردن مزه نمیده که ـ
با ناخون اشاره ام گردنم و خاروندم وگیج نجوا کردم:منظورت؟
خنده ی دوباره ای کرد و از سمت کتفم طرف لیا هولم دادو لب زد:ـ آدم وقتی انقدر یکیُ میخواد نمیزاره دست بقیه بیوفته،برو جلو بشین کنارش،دوتا از این حرف های قشنگ که اینجا میزنی بزن وبعدبا خیال راحت نگاش کن-
چند بار پشت هم پلک زدم،من باید واسه این کار یه آدم دیگه از خودم میساختم؛
دربه در،اطرافم و دیده زدم که لحظه ای نگاه لیا سمت من کشیده شد ومشکی چشماش عسل چشمام و غرق کرد.بعد بر خلاف تصوراتم لبخندی زدو دستش به معنی سلام بالابرد. از هیجان چشمام و روهم فشار دادم بعد قدم هام و سمتش برداشتم.خودم و نمیشناختم و
فکر کنم راسته ك آدم وقتی کسی و دوس داره جسورمیشه!.
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم:
میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم،
انگار یکی هربار که میبینمش تو مغزم داد میزنه:
«احمق،شاید برای آخرین بار باشه که چشت بهش میخوره،قدر تمومِ بی کسی هات نگاش کن»..
منم ك حرف گوش کن،بهش نگا میکنم؛
مهران آروم سرش جلو اوردوباشیطنت گفت:ـ حرفت که درست ولی از اینجا نگا کردن مزه نمیده که ـ
با ناخون اشاره ام گردنم و خاروندم وگیج نجوا کردم:منظورت؟
خنده ی دوباره ای کرد و از سمت کتفم طرف لیا هولم دادو لب زد:ـ آدم وقتی انقدر یکیُ میخواد نمیزاره دست بقیه بیوفته،برو جلو بشین کنارش،دوتا از این حرف های قشنگ که اینجا میزنی بزن وبعدبا خیال راحت نگاش کن-
چند بار پشت هم پلک زدم،من باید واسه این کار یه آدم دیگه از خودم میساختم؛
دربه در،اطرافم و دیده زدم که لحظه ای نگاه لیا سمت من کشیده شد ومشکی چشماش عسل چشمام و غرق کرد.بعد بر خلاف تصوراتم لبخندی زدو دستش به معنی سلام بالابرد. از هیجان چشمام و روهم فشار دادم با ذوق آمیخته بر تردید قدم هام و سمتش برداشتم.خودم و نمیشناختم و
فکر کنم راسته ك آدم وقتی کسی و دوس داره جسورمیشه!.
خوشت اومد،مگه نه؟!🥲😂✨
اگه خوشت اومد بدو اینجا بآبونه🤏🏻🌱
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم: میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم، انگار یکی هربار که میبینمش تو
اهم اهم هلپ می،🗣️🗣️🗣️🗣️👊🏻🤚🏻👊🏻🤚🏻
از صبح سیصد و پنجاه و پنج بار نگاش کردم و همش حس میکنم یه ایرادی داره ولی نمیفهمم چیه🤌🏻
دوستان قول پارت دادم ولی به طرز خیلی عجیبی خستم و صبحم ساعت هفت کلاس دارم قول میدم فردا دوتا پارت بدم بآبونه ها،🤏🏻🌱✨
دوتا پارت عادی نه ها
جنجالی🗣️🗣️🗣️🕺🏻
ببخشید منو برای چندمین بار:/
_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_هشتم»
تابآنِ هادیان:
امیر قدم های آرومش و طرفم برداشت و پشت سرم جا گرفت.این روزا همه جا و توی همه ی لحظه ها میدیدمش و این واسم یکم زیادی عجیب بود.
برگشتم وبا نگاهی به چشماش آروم با تردید لب زدم:
_بَه،سلاااام آقای دکتر،حال احوال شما؟!
نگاهشُ بالبخندی ك گوشه ی لبش باوجود محو بودن خودنماییِ زیادی میکرد، روی تک تک اجزای صورتم گردوند و دستش و سمت یقه ی تیشرتم برد؛ بهت زده به دستاش که یقه ام و گرفته بود خیره شدم خواستم خودم و عقب بکشم اما،نمیدونم،نمیدونم واقعا چرا ولی یه نیرویی نمیداشت خودمُ کنار بکشم. با آرامش و جدیت از سمت یقه ام تیشرتم و بالا کشید،طوری که گردنم یه طورایی به زور مشخص بود.بعد آروم نجوا کرد:+سلام شیرینکِ موفرفری،بالاخره باختی؟!..
به وضوح اومدن قلبم و توی حلقم حس میکردم،یکم توی خودم جمع شدمُ
پشت لبخند های عمیق امیر آب دهنمُ قورت دادم.دستی به صورتم کشیدمُ،برای ضایع شدن کمترم بیخیال از چند دقیقه پیش با خنده ی مصنوعی گفتم:_منتظر باختن من بودی؟!
+نه بابا،آدم اگه بخواد منتظر باخت شما بشینه که یکدفعه موهاش رنگِ دندوناش و میگیره.
خندیدم و بی حرف و فلک زده برای فرار از لبخند هاو حرف های عجیب غریب و نفس گیرش به دورُ اطراف خیره شدم که با دیدن نگاه شیطون نعنا که از خنده قرمز شده بود دستی به گردنم کشیدم و معذب با انگشتام درگیر شدم.نمیدونم امیر از غوغای اطراف و ذهن سناریو ساز نعنا خبر داشتُ اینطوری میخندید یا بی خبر بود؛
ولی یه طورایی از این حجمِ آرامشِش و کاراش هم حرصم گرفته بود هم...
هم،نمیدونم یه طورایی... خوشم اومده بود؛
+میگم تو همیشه اِنقدر خوب حکم میزنی؟!
_خب،همیشه که نه الان بیشتر واسه کم کردن روی این بز مچه هابود..
بعد زیر لب نجوا کردم:
-داداش ماهم با یه مشت گاو گوسفند رفاقت کرده؛
امیر خندید و دستشُ زیر چونه اش گذاشت و لب زد:_الان من گاوم یا گوسفند!؟.
با فهمیدن گافی که دادم کف دستم و روی پیشونیم زدم و آروم زمزمه کردم:_نه،..خب چیزه...میدونی تو خیلی فرق داری با اونا؛
لبخند گنده ای زد و لب زد:
+چه فرقی دارم بعد؟!
وای وای وای تابان چرا لال نمیمیری؟!
یدقعه گاف نده بدبــخت
دستی به چشمم کشیدمُ آروم نجوا کردم:
_آخه..آهان..آهان..با لبخند ضایع ای ادامه دادم:
_تو آقای دکتری دیگه؛آره تو گاو گوسفند نیستی،چون دکتری؛
باحرفم شروع کرد به قهقهه زدن؛از شدت قهقهه از صندلی افتاد زمین،وعجیب تر این بود که بازم روی زمین هم میخندید..
یکدفعه نفسش از شدت خنده رفت و بی حال روی زمین افتاد؛باچشمای از حدقه بیرون زده چند بار پشتش زدم که سرفه ای کرد و تکخنده ی کوتاهی پشت سرش.
_زنده ای؟!
باصدای گرفته آروم نجوا کرد:
_خب اگه تو کنارم باشی که،
هم زنده ام هم خیلی سرخوش؛
آروم گوشه ی لبم و گاز گرفتم. پلکم از شدت هیجان به عجیب ترین شکل ممکن میپرید
_حالا که من با همه فرق دارم میای بزنیم بریم بیرون؟!
محکم چشمام و روی هم بستمُ سعی کردم برای چندمین بار فضارو عوض کنم،آروم لب زدم:رو دراگی نه؟!
خندید و گفت:آره؛
مثل خودش خندیدم و نجوا کردم:-حالا چی زدی اینطور شدی؟!
چشمکی زد و لب زد:چطوری شدم؟!
پلک زدن بیش از حدم واقعا داشت کار دستم میداد، پشت نگاه های عجیب غریب مهران
بازبونم روی لبم و تر کردم .
_چمیدونم،...بی پروا،جسور،عجیب!
باخنده از جاش پاشد و نشست؛ تکیه اش و به میزی که روش مش.روب چیده بودن دادوگفت:+والا من یه چند وقتیه یه چیزی پیدا کردم نه هیچی روش اثر داره،نه هیچی اثرش و میگیره،نه اصن میشه کنارش گذاشت.
بهت زده لب زدم:_یاخدااا، بدبخت هر.وئ.ینی شدی رفتهه،
آستینت و بزن بالا ببینم چیکار کردیییی.؛
فردا پس فردا جوب خوابم میشی
با خنده پشت گردنش و خاروندو
+یه چیز هست از هروئین بدتر،
یه دختر بچه ی موفرفری چشم قشنگِ کوچولو پیدا کردم،که یکم اعصابش خورده وسوتی زیاد میده، ولی هروقت بهش نگاه میکنم جون دوباره برمیگرده به تنم،سو برمیگرده به چشام،شادی میاد تو زندگیم.اصن انگار منو کوبیده از نو ساخته،من بی دست و پا شدم کسی واسه خودم،راستی اون دخترخوشگله حکمَم خیلی خوب میزنه-
خب،دیگه هرکس یه توان و زور و تحملی داره مگه نه؟!؛ حالا باید بگم من هیچ توانی نداشتم؛ دستمُ توی موهام فرو بردم و بهمشون ریختم._خوشبحال اون دختربچِهه،
امیر از جاش پاشد و وایساد،یکم لباساش و تکوند و بعد زمزمه کرد:-اون دختر خوشگله ك خودش و خیلی قشنگ زده به اون راه و مارم داره جون به لب میکنه نمیاد بزنیم بیرون،؟!مطمئنم یکم دیگه مهران کمربند و میکشه..
خنده ای کردم که با دیدن خندم طوری که انگار زنگ خطر زده باشن دستم و گرفت از در بیرون زد؛
با قهقهه مثل بچه ها توی زمین های خیس میدویدُ توی چاله های آب میپرید و همچنان دست من تودستس بود و منو همراهش میکشید؛آسمون میبارید و من واسه اولین بار داشتم حال خوب و کنارکسی که تا همین چند دقیقه پیش غریبه بود تجربه میکردم.