_✯براے آخرین بار✯
«#ورق_سوم»
-یکم خنده داره..-
امیر نگاهی بهم انداخت و آروم گفت:+یادته اون موقعه،باهمون بچگیم چقدر بهت گفتم نرو یادته گفتم اون ور طلاهم باشه اون ور بهترین زندگی هم براخودت روبه راه کنی بازم ایران نمیشه!؟ حالا رسیدی به حرفم آقای هادیان..؟
دیدی اشتباه میکردی !...
با غمی که از چشمام میبارید لب زدم:_اشتباه نمیکردم درسته تواین چند وقت دهن....م سر..ویس شد درسته روحم مرد؛
ولی مگه این شهر بعداز اون ماجرا دیگه ارزش دیدن داشت!؟امیر اون روح منو خورد کرد،زندگیمو سوزوند...
وای میستادم جزغاله شدن قلبمو میدیدم؟
خودت بودی چیکار میکردی!؟
اون حتی نمیزاشت من دخترمو..،تابآنم و ببینم، من اینجا راس راس میچرخیدم و افسانه نمیزاشت دخترمو ببینم؟،
دلم خوش بود تو این زندگی یه خانواده دارم،ولی اون دنبال بهانه بود طلاقشو بگیره بره دنبال زندگیش،باجاساز کردن مواد تو ماشینم هم تمام تدارکات براش چیده شد...،
بی حوصله گفت:سی و نه سالته مرد ولی هنوزم یه طورآدم و قانع میکنی واسه یه عمرحرف زدن یادم میره..
تکخنده ای کردم و لب زدم:از بچه ها چه خبر،!؟
ناسلامتی چهارده سال نبودما،اصن من باید یه سر پاشم برم ولیعصر بچه هارو
ببینم.شیرزاد،علیار.چهارده ساله هیچ کدومشون و ندیدم.؛هیلدا چطوره اصن؟! چهارده ساله خواهرمو ندیدم.
امیر آروم زمزمه کرد:داداش وایسایدقه،
مشکوک نگاهش کردم یه تای ابروم و بالا انداختم،
لبشو با زبونش ترکرد و ادامه داد:افسانه...رهام؛ با شنیدن اسمش خون توی رگام به جوش اومد،یادش بخیر یه روزی شنیدن اسمش برام خوشایند بود
پوفی کردم و لب زدم: افسانه چی؟!
موهای کوتاهش که روی پیشونیش چسبیده بود و با دستش بالا داد معلوم بود حرفی که میخواد بزنه براش سخته،آروم لب زد:افسانه ازدواج کرده رهام، با فرهاد ازدواج کرده.
مشتی به دیوار کوبیدم.شنیدن خبر ازدواج کسی که یه روزی ناموس ات بوده،شنیدن خبر ازدواج مادر بچت
با کسی که توی ماشینت مواد جاساز کرده؛
یکم خندار یکمم درد داره.آره عاشقش نبودم آره بخاطر حرف بابای خدا بیامرزم باهاش ازدواج کردم،
آره ازدواجمون زوری بود.ولی ما یه دختر داشتیم، چرا نمیتونستم باور کنم.
باهمه ی اینا لب زدم:_درک.،!
+خب اینکه واست مهم نیست که اوکیه،ولی مردم و که میشناسی بهتره نری محل، چشمامو بستم و سرمو روی پشتی صندلی گذاشتمو نفس عمیقی کشیدم، گفتم:_حرف مردم واسم بی اهمیت ترینه امیر خودتم میدونی ،
فقط دخترم،تابآنمو باید پیداکنم امیر؛
اینجوری پیش بره دق میکنم،
نباید بزارم به فرهاد بابابگه، نباید بزارم تو خونه ای که یه قاچاقچی هست باشه.
نمیزارم اونجا زندگیش خراب شه،بسه هرچی نبودم.
حالا میخوام باشم،میخوام باشم تا همه چی و بسازم.باید باشم و حواسم بهش باشه،برش میگردونم امیر...برش میگردونم،
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯ «#ورق_سوم» -یکم خنده داره..- امیر نگاهی بهم انداخت و آروم گفت:+یادته اون موقع
پارت سوم امیدوارم خوشت بیاد بابونه🌱