eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
برو بچه واسه پارت آماده شینننن🤌🏻🤌🏻🙏🏻✨
_بـراے آخـرین بار✯_ «» تابآنِ هادیان: امیر قدم های آرومش و طرفم برداشت و پشت سرم جا گرفت.این روزا همه جا و توی همه ی لحظه ها میدیدمش و این واسم یکم زیادی عجیب بود. برگشتم وبا نگاهی به چشماش آروم با تردید لب زدم: _بَه،سلاااام آقای دکتر،حال احوال شما؟! نگاهشُ بالبخندی ك گوشه ی لبش باوجود محو بودن خودنماییِ زیادی میکرد، روی تک تک اجزای صورتم گردوند و دستش و سمت یقه ی تیشرتم برد؛ بهت زده به دستاش که یقه ام و گرفته بود خیره شدم خواستم خودم و عقب بکشم اما،نمیدونم،نمیدونم واقعا چرا ولی یه نیرویی نمی‌داشت خودمُ کنار بکشم. با آرامش و جدیت از سمت یقه ام تیشرتم و بالا کشید،طوری که گردنم یه طورایی به زور مشخص بود.بعد آروم نجوا کرد:+سلام شیرینکِ موفرفری،بالاخره باختی؟!.. به وضوح اومدن قلبم و توی حلقم حس میکردم،یکم توی خودم جمع شدمُ پشت لبخند های عمیق امیر آب دهنمُ قورت دادم.دستی به صورتم کشیدمُ،برای ضایع شدن کمترم بیخیال از چند دقیقه پیش با خنده ی مصنوعی گفتم:_منتظر باختن من بودی؟! +نه بابا،آدم اگه بخواد منتظر باخت شما بشینه که یکدفعه موهاش رنگِ دندوناش و میگیره. خندیدم و بی حرف و فلک زده برای فرار از لبخند هاو حرف های عجیب غریب و نفس گیرش به دورُ اطراف خیره شدم که با دیدن نگاه شیطون نعنا که از خنده قرمز شده بود دستی به گردنم کشیدم و معذب با انگشتام درگیر شدم.نمی‌دونم امیر از غوغای اطراف و ذهن سناریو ساز نعنا خبر داشتُ اینطوری می‌خندید یا بی خبر بود؛ ولی یه طورایی از این حجمِ آرامشِش و کاراش هم حرصم گرفته بود هم... هم،نمیدونم یه طورایی... خوشم اومده بود؛ +میگم تو همیشه اِنقدر خوب حکم میزنی؟! _خب،همیشه که نه الان بیشتر واسه کم کردن روی این بز مچه هابود.. بعد زیر لب نجوا کردم: -داداش ماهم با یه مشت گاو گوسفند رفاقت کرده؛ امیر خندید و دستشُ زیر چونه اش گذاشت و لب زد:_الان من گاوم یا گوسفند!؟. با فهمیدن گافی که دادم کف دستم و روی پیشونیم زدم و آروم زمزمه کردم:_نه،..خب چیزه...میدونی تو خیلی فرق داری با اونا؛ لبخند گنده ای زد و لب زد: +چه فرقی دارم بعد؟! وای وای وای تابان چرا لال نمیمیری؟! یدقعه گاف نده بدبــخت دستی به چشمم کشیدمُ آروم نجوا کردم: _آخه..آهان..آهان..با لبخند ضایع ای ادامه دادم: _تو آقای دکتری دیگه؛آره تو گاو گوسفند نیستی،چون دکتری؛ باحرفم شروع کرد به قهقهه زدن؛از شدت قهقهه از صندلی افتاد زمین،وعجیب تر این بود که بازم روی زمین هم می‌خندید.. یکدفعه نفسش از شدت خنده رفت و بی حال روی زمین افتاد؛باچشمای از حدقه بیرون زده چند بار پشتش زدم که سرفه ای کرد و تکخنده ی کوتاهی پشت سرش. _زنده ای؟! باصدای گرفته آروم نجوا کرد: _خب اگه تو کنارم باشی که، هم زنده ام هم خیلی سرخوش؛ آروم گوشه ی لبم و گاز گرفتم. پلکم از شدت هیجان به عجیب ترین شکل ممکن می‌پرید _حالا که من با همه فرق دارم میای بزنیم بریم بیرون؟! محکم چشمام و روی هم بستمُ سعی کردم برای چندمین بار فضارو عوض کنم،آروم لب زدم:رو دراگی نه؟! خندید و گفت:آره؛ مثل خودش خندیدم و نجوا کردم:-حالا چی زدی اینطور شدی؟! چشمکی زد و لب زد:چطوری شدم؟! پلک زدن بیش از حدم واقعا داشت کار دستم میداد، پشت نگاه های عجیب غریب مهران بازبونم روی لبم و تر کردم . _چمیدونم،...بی پروا،جسور،عجیب! باخنده از جاش پاشد و نشست؛ تکیه اش و به میزی که روش مش.روب چیده بودن دادوگفت:+والا من یه چند وقتیه یه چیزی پیدا کردم نه هیچی روش اثر داره،نه هیچی اثرش و میگیره،نه اصن میشه کنارش گذاشت. بهت زده لب زدم:_یاخدااا، بدبخت هر.وئ.ینی شدی رفتهه، آستینت و بزن بالا ببینم چیکار کردیییی.؛ فردا پس فردا جوب خوابم میشی با خنده پشت گردنش و خاروندو +یه چیز هست از هروئین بدتر، یه دختر بچه ی موفرفری چشم قشنگِ کوچولو پیدا کردم،که یکم اعصابش خورده وسوتی زیاد میده، ولی هروقت بهش نگاه میکنم جون دوباره برمیگرده به تنم،سو برمیگرده به چشام،شادی میاد تو زندگیم.اصن انگار منو کوبیده از نو ساخته،من بی دست و پا شدم کسی واسه خودم،راستی اون دخترخوشگله حکمَم خیلی خوب میزنه- خب،دیگه هرکس یه توان و زور و تحملی داره مگه نه؟!؛ حالا باید بگم من هیچ توانی نداشتم؛ دستمُ توی موهام فرو بردم و بهمشون ریختم._خوشبحال اون دختربچِهه، امیر از جاش پاشد و وایساد،یکم لباساش و تکوند و بعد زمزمه کرد:-اون دختر خوشگله ك خودش و خیلی قشنگ زده به اون راه و مارم داره جون به لب می‌کنه نمیاد بزنیم بیرون،؟!مطمئنم یکم دیگه مهران کمربند و می‌کشه.. خنده ای کردم که با دیدن خندم طوری که انگار زنگ خطر زده باشن دستم و گرفت از در بیرون زد؛ با قهقهه مثل بچه ها توی زمین های خیس میدویدُ توی چاله های آب می‌پرید و همچنان دست من تودستس بود و منو همراهش میکشید؛آسمون می‌بارید و من واسه اولین بار داشتم حال خوب و کنارکسی که تا همین چند دقیقه پیش غریبه بود تجربه میکردم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرسیییییییییییی✨✨
_بـراے آخـرین بار✯_ «» ـ همان،ساعت جایی دیگرـ رهامِ هادیآنی: سیگارو روی تنه ی درخت خاموش کردم و یقه ی پیرهنِ سفیدمُ یکم از تنم فاصله دادم تا از دمای بدنم کم بشه..، سرم و به طرف عقب خم کردم و نگاه دوباره ای به مدارکی که علیار به دستم رسونده بود دادم. دستی به چشمام کشیدم و، چشمام و روی هم بستمُ باز کردم تا از محتویات این چند تا برگه برای بار چندم مطمئن بشم... نمی‌دونم چند بار تا الان همشُ بادقت خونده بودم و همه ی عکسارو موشکافی کرده بودم تا مطمئن بشم... باورش واقعا برام سخت بود که فرهاد حتی به افسانه هم که براش ادای عاشق پیشه هارو درمی‌آورد رحم نکرده بود؛به اونم نارو زده بود! فکر میکردم در حق این یه نفر که مثلا الان همسرش بود ظلم نکرده باشه،فکر میکردم جلو این یه نفر دیگه واقعی باشه. ولی خب، فرهاد هر کس و ناکسیُ واسه بازی میخواست؛ پوزخندِ بزرگی زدم و دستم و زیر سرم گذاشتم؛ دیدن عکس های صحنه سازی تصادفِ سینا پاکرو «پدر افسانه» نشون دیگه ای از بیشرف بودن فرهاد بود؛ فکر میکردم فرهاد بیشترین ظلمُ به من کرده فقط من می‌دونم چه بی صفتیه... ولی با دیدن اینا میشد فهمید که فرهاد به هرکی دستش می‌رسید یه زخم زده بود؛ هرکیُ که یکم مطابق میلش عمل نمی‌کرد و جلو راش در می اومد و با خیال راحت حذف میکرد و مینداخت اون ور..‌.. دستی به موهام کشیدم و از جام پاشدم؛ کمی لباسام و تکوندم کش قوسی به تنم دادم. از عواقب کارم مطمعن نبودم ولی باید انجامش میدادم... باید این مدارک به دست افسانه میرسید، باید میفهمید کسی که میخواد یه عمر باهاش زندگی کنه کیه..؛ باید میفهمید کسی که جلوش داره ادای عاشقِ دل خسته رو در میاره چه ک.ث.افتیه.... با صدای رعد برق لبخند محوی زدم و دستی به صورتم کشیدم. چند ثانیه بعد قطرات بارون از روی شونه هام سر خورد.. لبخندی بزرگی زدم و کتم و از روی زمین برداشتم و تنم کردم. چیزایی که امروز دیده بودم قشنگ و خوب نبود و کاری هم که الان داشتم میکردم کار کم استرسی نبود،.. ولی نمی‌دونم چرا با همه ی اینا یه حس آرامشی ته قلبم احساس میکردم و یه طورایی خیالم راحت بود؛ دوباره قطره های بارون از روی سر و صورتُ شونه هام سر خورد.. سرمو سمت آسمون گرفتم و زیر لب نجوا کردم: ـنه بابا،خدایی،؟! آخه بارون؟، این وسط!؟ـ خنده ای کردم و دستی به گردن خشک شدم کشیدم و با کج کردن سرم قلنج گردنم و شکوندم. بعد ،کلاه کاسکت وبا احتیاط روی سرم گذاشتم. زیاد با موتور جور نبودم ولی الان موتور علیار به کاری می اومد... آستین های پیرهنم و تا آرنج بالا زدم و روی موتور جا گرفته ام؛ نفس عمیقی کشیدم با سرعت هشتاد تا شروع کردم به رفتن.،؛
ناشناس باشه واسه پارت بعد ك مطمئنم با خوندنش میگرخین🙏🏻🙏🏻🗣️🤌🏻
بچها حقیقتا امشب قصد داشتم پارت بدم ولی خب اوضاع خیلی بهم ریخته بود،و هرچقدر سعی کردم یه طوری بنویسم که باب میلم باشه و اوکی باشه اورثینک های مغزم نمیزاشتن؛ واقعا ببخشید🗣️🙏🏻 قول میدم فردا حتما پارت بدم،مرسی از صبرتون✨
بریم واسه پارت؟!
_بـراے آخـرین بار✯_ «» راوی: افسانه،درحالی ك مدام حاله ی اشک درونِ چشم هاش پر و خالی میشد، برای بار دوم ناباور نگاهی به مدارکی ك رهام به دستش رسونده بود داد؛ صدای نفس نفس زدنش سکوت ِفضای خونه رو هر ثانیه بیشتر از بین میبرد و شدت وحشت و دلهره اشُ به رخ میکشید؛کل بدنش،از جمله دستاش مثل بیدی که وسط طوفان گیر افتاده باشه می‌لرزید،و توی گرمای اواخر تیر ماه از سرمای افکارش توی خودش جمع شده بود.؛ چشم هاش بخاطر خیره بدون زیاد به برگه ها می‌سوخت وقرمز شده بود، ولی بازم قصدِ نگاه برداشتن نداشت و بهت زده زل زده بود به عکس های متناقضی که ازش توان راحت نفس کشیدن رو گرفته بودن ؛ یک عکس ماشینِ پدرش و توی شعله های آتیش نشون میداد که چپ کرده بود و توی دره افتاده بود؛ این عکس براش آشناییت داشت اما عکس کناریش همه محتویات تصویر قبل رو نقض میکرد.! این عکس بدنِ غرقه در خونِ پدرش و به نمایش می‌گذاشت و اون طرف تر فرهادی که با اسلحه بالاسر پدرش وایساده بود؛! با حس کردن مزه ی مزخرف خون توی دهنش لبش و از لای دندوناش آزاد کرد و یکدفعه بخاطر لرزش بی انتهای دستاش برگه ها از دستش لیز خوردنُ روی زمین افتادن..؛ بدون فکر کردن به سوزش بی حدُ مرزِ لبش؛ خم شد تا برگه هارو برداره اما از اونجایی که کنترلی روی خودش نداشت بخش زمین شد..؛ با نگاه دوباره به برگه ها انگار که تازه فهمیده باشه چه بلایی به سرش اومده،طولی نکشید که نفسش بند اومد.؛! قلبش از کار افتاد،صورتش کبود شد،دمای بدنش بیش از حد پایین اومد، لرزش عصبیِ بدنش از بین رفت و حتی دیگه مزه ی گس و شورِ خون و توی دهنش حس نمی‌کرد. بی حس و حال شبیه به جنازه در حالی که اشکاش روی گونه هاش و تر میکردن روی زمین خوابید..، انگار توی این دنیا نبود و هیچی از دور و اطرافش حس نمی‌کرد..، دلش میخواست خودش و گول بزنه،دلش میخواست چشم هاش بهش دروغ بگن، یا اشتباه ببینه و اصن این مدارک صحت نداشته باشه؛. همه ی زندگیش با گول زدن خودش و دوروغ گفتن به خودش دووم اورده بود. حالاهم دلش میخواست به خودش دوروغ می‌گفت. ولی نه،الان دیگه حقیقت صاف و ساده و اتو کشیده جلو دستش بود و بهش اجازه ی تفره رفتن نمیداد کم کم اشک ریختن های بی سر صداش به زجه تبدیل شد و شروع کرد به خورد کردن وسایل های خونه. بی منطق شده بود؛ بی قرار شده بود.... حقم داشت! چطورمی‌تونست باور کنه که چهارده سال پیش،فرهاد بخاطر منافع شخصی خودش زندگیش و بهم زده و وقتی پدرش از کاری که کرده بو برده با دوتا گلوله پدرشُ ازش گرفته؟! چطور می‌تونست باور کنه باکسی که چهارده سال سرروی یک بالشت گذاشته پدر کشتگی داره؟! چطور می‌تونست باور کنه کسی ك به خاطرش دخترشُ از خونه بیرون انداخته یک عمر فریبش داده و فقط برای رسیدن به عقده های چندین و چند سالش کنارش بوده؟!.. بعد از نیم ساعت شکستن وسایل خونه و قاب عکس ها،درحالی که از دستش بخاطر بریده شدن با شیشه خون جاری بود روی سرامیک های خونه دراز کشید،یا بهتره گفت که دوباره از حال رفت..، افسانه حالامیخواست سر به تن فرهاد نباشه،ازفرهاد حالش بهم میخورد، ازش متنفر بود و یه طورایی از خودش بیشتر که بخاطر فرهاد آرامش و زندگی ای ك با رهام داشت و از دست داده بود.. از خودش بیشتر حالش بهم میخورد که این همه سال فریب خورده ی فرهاد بود و حتی به خاطرش تو روی عزیز ترین کسش،دخترش وایساده بود و حتی الان نمیدونست کجاست..‌‌...؛ راستی تابآن کجا بود؟! کجا شب و صبح میکرد؟! دلش برای تابانش که مثل رهام با ندونم کاری هاش فراری اش داده بود تنگ شده بود؛ با شنیدن صدای باز شدن در توسط کلید تو دلش ح.ر..وم ز..ا.د.ه ای زمزمه کرد و نیم خیز شد؛ فرهاد بود؛ اینو از بوی تند عطرش تشخیص میداد. فرهاد کتش و روی صندلی انداخت و با قدم های بلند مسافت راهرو تا سالن و طی کرد. با دیدن وضعیت خونه لحظه ای مکث کرد؛ وبعد با چشمایی که از این گشاد تر نمیشد طرف افسانه دوید و با نگرانی ای که از نظر افسانه دروغین بود لب زد: ـ افسانه جان عزیزم،چی شده دزد زده به خونه؟! تو خوبی؟!ـ افسانه به سختی از جاش پاشد وبا نگاهی که پر از خشم و حرص و انزجار بود توی چشمای رنگی فرهاد خیره شد.چند قدم جلو تر رفت و با تمام توانی که از نفرت بی انتهاش به فرهاد جمع کرده بود آب ده..ن..ش و روی صورت فرهاد انداخت..، با آستین صورتش و پاک کرد و بعد با حرص لب زد: دزد و آدم کش و کلاهبردار و بی شرف یه عمره داره باهام زندگی میکنه؛ نیازی نیست دزد خونه رو بزنه!..