فرشته کوچولو ، میشه بیایی کانالم ۱۷۰ تاییم کنی؟!:)
https://eitaa.com/joinchat/2137130110C4848bc3b6b
هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
میگفتند آدمها راه را از روی نشانهها پیدا میکنند؛
از روی تابلوها، ستارهها، آدرسها...
اما من تمام مسیر زندگیام را از روی چشمهای تو پیدا کرده بودم.
چشمهایت شبیه جادهای بودند که حتی در تاریکترین شبها هم گم نمیشد.
هر بار که دنیا پشت سرم فرو میریخت، هر بار که ذهنم از هزار فکر زخمی پر میشد، فقط کافی بود نگاهت را پیدا کنم.
انگار در آن دو چشم، نسخهای از آرامش گمشدهی جهان پنهان شده بود.
من راه خانه را از حفظ نبودم،
راه فردا را بلد نبودم،
حتی راه فرار از خودم را هم نمیدانستم...
اما چشمهای تو بلد بودند.
بلد بودند چطور دست یک روح خسته را بگیرند و از میان خرابههای شب عبورش دهند.
بلد بودند چطور میان شلوغترین دردها، سکوتی بسازند که آدم بتواند چند لحظه در آن نفس بکشد.
برای همین بود که هر وقت نگاهم به تو میرسید، احساس میکردم هنوز چیزی در این دنیا ارزش ادامه دادن دارد.
انگار تمام جادهها به تو ختم میشدند و تمام گمشدنها کنار تو معنایشان را از دست میدادند.
اما هیچکس نگفته بود اگر روزی آن چشمها نباشند چه میشود.
هیچکس نگفته بود فانوسها هم خاموش میشوند.
هیچکس نگفته بود بعضی مسیرها یک روز ناگهان بیانتها میشوند.
و حالا...
حالا سالهاست میان جادهای قدم میزنم که انتهایش را نمیبینم.
هر طرف را نگاه میکنم فقط مه است و سکوت.
دیگر کسی نیست که مسیر را برایم بخواند.
دیگر کسی نیست که با یک نگاه، آشوب درونم را آرام کند.
گاهی شبها چشمهایم را میبندم و سعی میکنم آخرین نگاهت را به خاطر بیاورم.
آخرین باری که آن دو ستاره هنوز در آسمان زندگی من میدرخشیدند.
اما حافظه هم بیرحم است...
جز چند تکه نور شکسته چیزی برایم باقی نگذاشته.
حالا میفهمم بعضی آدمها وقتی میروند، فقط خودشان را با خود نمیبرند.
راهها را هم میبرند.
جهتها را هم میبرند.
دلیل ادامه دادن را هم میبرند.
و من از روزی که چشمهای تو از زندگیام رفتند،
مثل مسافری هستم که نقشهاش را در آتش جا گذاشته باشد.
هنوز راه میروم...
هنوز نفس میکشم...
هنوز میان آدمها زندگی میکنم...
اما حقیقت این است که مدتهاست دیگر نمیدانم به کجا میروم.
چون تنها چشمهایی که راه را برایم میخواندند،
حالا فقط خاطرهای دورند؛
خاطرهای که هر شب از میان تاریکی عبور میکند،
لبهی قلبم مینشیند،
و یادم میاندازد که بعضی چراغها،
فقط یکبار در زندگی روشن میشوند...
و وقتی خاموش شوند،
تمام جادههای بعد از آن،
بوی گم شدن میدهند.
'نیلا'