eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهــ زیر شیــــروونی'ـ
250 دنبال‌کننده
178 عکس
78 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
Happy Mappy 250🗣️💙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_بـراے آخـَرین بار✯_ «» تابآن: نعنا در حالی که روی زمین چمن ولو شده بود،دستش و زیر چونه اش قرار داد و با صدایی که بخاطر هیجان بلند تر از حد معمول شده بود گفت: +خـــــــب،بعدش... سرعت درجا زدنم و بیشتر کردم و موهامُ ك از شدت عرق تقریبا خیس شده بود و به طرف بالا هدایت کردم...، _خب به جمالت،بعدِچی؟! کلافه پوفی کشید و حرصی لب زد: -احمقِ خر،یارو دستتُ گرفت دنبال خودش کشیدبرد زیر بارون،بعدش؟! با یادآوریش،آهانی زیر لب زمزمه کردم و لبخند گنده ای روی لبم کاشتم. نفس عمیقی کشیدمُ و دستی به موهام کشیدم. _اِممم..،خب یه عالمه دویدیم زیر بارون تا جایی که موش آب کشیده شده بودیم و من از سرما مثل س..گ میلرزیدم..، دستاش و با صورتش قاب کرد و با ذوق لب زد: +بعدشم حتما اون پیرهنش و از تنش درآورد داد تا تو بپوشی!، مگه نه؟!.. همین طور که لبخند رو لبم بزرگ و بزرگ تر میشد شروع کردم به پروانه زدن. _نـــچ... +چرا. با خنده لب زدم:_اسکل پیرهنش و میداد به من خودش لخت میچرخید؟! +پس چیکار کردددد.؟! در حالی ك نفس نفس میزدم آروم زمزمه کردم._واسه اولین بار.. نفسِ عمیقی کشیدم و از حرکت وایسادم. _واسه اولین بار توی بغلش گم شدم! لبخندی زد و با ذوق بالا پرید. -واییی بعدش،بعدششش. _بعدش من گفتم خستمه،باهم رفتیم زیر یه درخت بیدِ مجنون نشستیم و بارونم هنوز میومد وهوا یه س..گ سرمایی بود که نگو،وخب من از شدت سرما قرمز شده بودم و اون یه طور نگاه میکرد که... با یاد آوری نگاهش صورتم از ذوق با دستام پوشوندمُ روی زمین ولو شدم. _یه طور نگاه میکرد ك،‌... اصن نمیدونی؛. سردم بودا.، خیلیم سردم بود. ولی وقتی اونجوری نگاه میکرد،آدم حس میکرد که انداختنش تو تنور نون وایی بربری. ضربه ای به شونه ام زد و با ذوق وسط حرفم پرید: +آخیییییییی، لبخندی زدمُ با خجالت پشت گردنم و خاروندم و سرم پایین انداختم. _بعدشم نمی‌دونم متوجه پارادوکس وجودم شد،یا چی... ولی بازم بغلم کردُ... اعتراف کرد چشماش از شدت هیجان گرد شده بود. +گفت دوست داره؟! سرم و پایین تر انداختم و چیزی نگفتم، که اونم سرش و مثل من پایین آوردن با لبخند لب زد: +خدا به دادت برسه تابآن!. _واسه چی؟! با خنده آروم نجوا کرد:+چون دلتُ دادی رفته خره!.. یارو یه شبه مخت و طوری زده ك باید حالا با برانکارد جمعت کنیم؛ خنده ی دندون نمایی کردمُ کفِ دستام و به چشمام کشیدم. بعد روی زمین چمن دراز کشیدم که اونم کنارم دراز شد،. +حالا این آقا پسرُ شما چقدر میشناسی؟! یعنی دیشب تا حالا چی ازش فهمیدی. _ام،چیزی ك آنچنان نمی‌دونم ولی خب. چجوری بگم؛ خیلی،.خوبه! همونیه که همیشه دلم میخواست یه نفر باشه‌. اصلا؛ یه طوریه ك انگار منو چندین و چند وقته می‌شناسه و می‌دونه چجوری باید باهام رفتار کنه و،..چی دوست دارم؛ وسط حرفم پرید و یا حرص گفت:+بعد همین چند روز پیش، وقتی من خودم تو همین نقطه از زمین چمن پ.ا.ره میکردم میگفتم ن.ف..هم یارو دوست داره، خانوم می‌گفت، نــهه این فقط چون با معرفته اینطوری رفتار می‌کنه و چمیدونم با همه اینطوریه؛ قهقهه ای زدم که چشماش و چپ کرد. -وای شاید باورت نشه ولی من واقعا همین امروز فهمیدم چی به چیه کی به کیه.. نعنا سری تکون داد و لب زد: +یه چیزی، هنوز بهش نگفتی که اسم اصلیت تابآنه؟! سرم و خاروندم و لبم و با زبونم تر کردم. _خب،نه میدونی به کل یادم رفت.. میخواستم بگما،ولی نشد.. ابرو هاش بالا انداختُ خواست حرفی بزنه که با صدای کسی همزمان از جامون بلند شدیمُ به دور و بر خیره شدیم. +چه حلال زاده هم هست. شُک زده، رد نگاه نعنا و گرفتم و به امیری رسیدم که با قدم های بلند لبخند محوی که روی صورتش خیلی قشنگ نشسته بود طرفمون میومد. نگاهِ سرزنده اش که از لبخند محو روی صورتش شاد تر بودُ از پشت شیشه های دودیِ عینکش بهم دوخته شده بود و دسته گل عروس توی دستش می‌درخشید..؛ چند قدم جلو اومد. و پشت لبخند های شیطون نعناعینک دودی اش کنار گذاشتُ دسته گلُ طرفم گرفت. ـ چقدر فوتبالیست بودن به شما میاد،فرفری خانوم ـ با صداش به خودم اومدم ؛ یه بار چشمام و روهم باز بسته کردم تا به خودم بیام..،باورم نمیشد اینجا چیکار میکرد؟ با قورت دادن آب گلوم سعی کردم از کویری که توی گلوم نشسته بود جلو گیری کنم. خودم جمع جور کردمُ آروم دسته گلُ از دستش گرفتم و بریده بریده زمزمه کردم: _عه،سَ،...سلام خوبی؟ ـبخوبیت شیرینک ـ بعد سرشُ طرف نعنا گرفت نجوا کرد: ـ نعنا خانوم شما خوبین-؟ مهران چطوره؟ندیدمش.. نعنا لبخندی زد،اونم شک شده بود.! +خیلی ممنون. آره مهرانم خوبه،یه کاری پیش اومد براش چند ساعت پیش رفت. امیر جواب نعنا و با لبخند داد و دوباره نگاهشُ طرفم سوق داد.. لبخندی خجولی زدم و دستی به صورتم کشیدم که صدای نعنا بلند شد. +خب،من برم یه زنگ به مهران بزنم یکم دیر کرده برمی‌گردم. بعد از جاش پاشد و چشمکی حواله ی من کرد قدم هاش طرف باشگاه داخلی برداشت.