eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
|ادامه ی پارت پنجاه و چهار| چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد،بی توجه به بقیه ی بچها جلو اومدو درحالی که اشک هاش جاری میشد بــ..وس..هـ ی عمیقی روی زاویه فکم نشوند و دست های کوچیکش و دورم حلقه کرد؛ منم بدون توجه به بقیه توی بغل گرفتمش و نوازش بار دستم و روی کمرش کشیدم. سرش روی شونه ام بود دوست دارم های آرومش به گوشم می‌رسید هیچی برام مهم نبود؛ حتی چشمای از حدقه بیرون زده ی بچها.تنها چیزی که برام اهمیت داشت این بود که دوست داشتم تن کوچیکش و توی بغلم بگیرم،تا هروقت که خودش دوست داره.. اصن تا همیشه، تا وقتی که تنش توی تنم حل بشه..،. دوست داشتم حتی اگر اشک ریختنش از روی ذوقِ،توی بغل خودم اشک بریزه.. یکم بعد از بغلم بیرون اومد.وانگار که تازه فهمیده باشه چی شده و جلوی بچها چی کار کرده،صورتش از خجالت سرخ شد. میدونستم الان حسابی از بچه ها خجالت می‌کشه و براش سخته اینجا بودن.پس برای همین، اول نگاهی به دور اطراف انداختم و کادو هایی که خودم گرفته بودم و برداشتم و بعد.، از بچها و نگاه هاشون فرار کردیم؛ دقیقا مثل اون شب زیر بارون ،دستش و دنبال خودم کشیدم ودر حالی که باهم قهقهه می‌زدیم و دیوونگی میکردیم تا نزدیک ماشین دویدیم.؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-+ ـ مرتبط با رمـــان♥️=)))))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» تابـآن هادیآن: نمی‌دونم چقدر با ماشینی که همیشه عاشقش بودم و آرزوشو داشتم، توی خیابون ها بالا و پایین چرخیدیم. چقدر آهنگای ویگن و گوش کردیم و از ته دل قهقهه زدیم؛ یا چقدربا به یاد آوردن کادو هاو تولد، ذوق کردم و پشت بندش گرمیِ ل...ب هاش و روی تک تکِ اجزای صورتم حس کردم.. ولی می‌دونم اونقدری زمان گذشته بود که حالا وسط جاده در حالی که توی بغلش جاگرفته بودم، روی کاپوت ماشین نشسته بودیم و منتظرِ طلوع آفتاب بودیم؛ لبخندِ خواب آلودِ روی لبمُ، پررنگ تر کردم و توی بغلش جابه جا شدم و سرم و جایی بین گردن و ترقوه اش گم کردم.. ترکیبِ گرمای بغلش و نوازش های همیشگیِ دستش بین موهام،باعث میشد وارد یه خلسه ی شیرین بشم و خواب مهمون چشمام بشه؛ خواب و بیدار بودم که با صداش به خودم اومدم.. +هی هی شیرینک نخوابیا! بی توجه به حرفش ،سرم و روی سینه اش مالیدم و چشمام کامل روهم بستم. که این دفعه روی صورتم خم شد و با دستاش صورتم و قاب کرد.. +خانوم خوشگله،کل شب و بیدار موندیم که طلوع آفتاب و باهم ببینیم ضد حال نزن؛ پوفی کشیدم و به زور چشمام و باز کردم.حس گرمای دستاش روی گونه هام به کل خواب و از سرم پرونده بود. با دیدن چشمای نیمه بازو پف کردم،دستی به چشماش کشید ‌وانگشت شصتش و گوشه ی لبش گذاشت تا نخنده؛ کلافه خمیازه ای کشیدم و چشم غره ای بهش رفتم . _من و از وسط خواب قشنگم می‌کشی بیرون بعد به قیافمم میخندی؟! انتظار چی داری ازم ساعت سه نیم صبح؟! آنجلا جولی؟! تک خنده ی شیطونی کرد و با لحن حرص در بیاری لب زد:+نچ،آنجلا جولی که پیره یکی بهتر مثال بزن!... چشمام و تو حدقه چرخوندم و نگاهم و ازش گرفتم .که تو کسری از ثانیه،صدای خنده اش بلند شد و به زور دوباره توی بغلش کشیدتم. بوسه ی آرومی لابه لای موهام جایی کنار گوشم کاشت و نفسش و توی گردنم فوت کرد؛ مور مورم شد؛چند بار پشت هم پلک زدم و نگاهم و به عسلی های چشماش که روی صورتم زوم بود دوختم.بعد نگاهم پایین تر رفت دکمه های پیرهنش تا روی گلوش بسته شده بودن.نمیدونم چراوچجوری،ولی ناخودآگاه دست بردم و دکمه ی اول پیراهنش و باز کردم. متعجب نگاهم کرد که درحالی که سرم و میخاروندم با لحن خواب آلودی لب زدم: -من جای تو داشتم خفه میشدم.. بابا دشمنی که با خودت نداری بزار نفس بکشی،واسه چی تا ته می‌بندی؛ وسط نگاه های کنجکاوش یکدفعه لبخند محوی زد.آروم دست برد و دوتا دکمه بعدشم باز کرد وبعد گردنش و کج کرد. +چطوره خانوم خانوما،الان بنظرت میتونم نفس بکشم؟! نگاهم و از پوست برنزه ی قفسه ی سینش گرفتم و نامحسوس آب دهنم و قورت دادم. این پسره حد وسط نداشتا.. سرم و زیر انداختم و آروم زمزمه کردم: _الان نمیزاری ما نفس بکشیم،؛ دوباره قهقهه ی بلندی زد که این دفعه منم همراهش خندیدم.وبعددرحالی که زیر لب دیوونه نثارم میکرد، چونه اش و از پشت روی شونه ام جاداد.چشمام و یه بار رو هم بستم و دوباره باز کردم.میدونستم امشب، این تولد،واین قهقهه هاو ب..وس..ه ها.... قراره واسه همیشه جایی بین خاطره های تلخ و شیرینم گیر کنه و وقتی از همه چی زده ام به دادم برسه؛ودلیل حال خوبی امشب،این لبخند های کش دار و ب.وس.ه های گرم امیر بود؛امیری که توی همین مدت کم،کاری با قلبم کرده بود که باعث میشد واسه اولین بار تو زندگیم ترس از دست دادن و تجربه کنم.آره،واقعا از دنیایی که اون کنارم نبود میترسیدم.میترسیدم از روزی که توی بغلش به قول خودش«حل نشم» یا نوازش های دست هاش و بین موهام و گرمی لب..h.اش و حس نکنم. ولی اگر واقعا یه روز نباشه؛چجوری می‌خوام بین هشتاد میلیون آدمِ غریبه، دووم بیارم؟! اگه تنهام بزاره چجوری می‌خوام با یه مشت خاطره زندگی کنم؟! برای فرار از افکارچرت توی سرم ،سرم و چند بار به طرفین تکون دادم،. با خوردن چشمم به ماشینی که روش نشسته بودیم فهمیدم از رویداد های امشب کادوهارو فراموش کردم.واقعا نمیدونستم راجب کادو ها چی بگم؛بگم بادیدن نقاشی ای که مطمعناً از من وچشمام خیلی قشنگ تر بود یلحظه نفسم رفت؟! با دیدن صفحه گرامافونی که همیشه دلم میخواست بخرمش ولی اون رنگی پیدا نمیشد بغض کردم؟! یا بعد با دیدن ماشینی که رنگش هوش از سرم میبرد و عاشقش بودم سکته رو رد کردم؟!نمی‌دونم ولی فقط از این مطمعنم که یه هفته زمان لازم دارم تا متوجه شم واقعی بوده همه ی اینا. با ضربه ای که با انگشت اشاره اش روی بینی ام زد به خودم اومدم. +به چی فکر میکنی،؟!. _راستش هنوز باورم نشده امشب واقعی بوده این ماشین مال منه.. +کی گفت واسه توعه؟! پشت چشم های گرد شده ام ادامه داد: من به این فکر کردم شاید بام تهران بدون شورلت صفا نداشته باشه همینجوری گرفتم آوردم اونجا.. وبعدضایع به آسمون خیره شد؛ با خنده زمزمه کردم: _اوهــوم،بعد اون تابلوی نقاشی واسه کیه؟!
بـراے آخـَرین بار✯ـ «» شونه ای بالا انداخت. +واسه دوست دختر سابقم.. سرم و به معنی خیلی احمقی تکون دادم که خنده ی آرومی کرد.. _ولی خدای چجوری تونستی اونو بکشی!؟ +کشیدنش واسم نجات دهنده بود؛ _یعنی چی؟! درحالی که از کاپوت ماشین پایین می‌پرید لب زد: +یعنی وسط یه روز کاری وحشتناک،درحالی که یه جراحی نا موفق داشتم و از عذاب وجدان دست و پا میزدم مغزم دست به دامن چشمای شما شد. لبخندی از این حجم دیوونه بودنش زدم وسرم وبه معنی کجا میری تکون دادم. کش و قوسی به بندش داد و خمیازه ای کشید. +آفتاب که طلوع نمیکنه،میرم گرامافون و بیارم و چندتا آهنگ بزارم که نه شما خوابت ببره و نه من حوصله ام سر بره. بعد داخل ماشین رفت و با گرامافون و یه صفحه گرامافون برگشت.اول روی صفحه رو فوت کرد و بعد صفحه رو روی گرامافون گذاشت.. با پیچیدن صدای آهنگ مراببوس ویگن حیرت زده به چشماش خیره شدم که لبخند عمیقی روی لبش کش اومد.روی کاپوت ماشین جاگرفت و دست راستش و روی گونه ام کشید. -اینم یدونه از آهنگاییِ که خیلی دوسش دارم و تازگیا هروقت می‌شنومش مغزم می‌ره طرف شما؛.. خودم و توی بغلش انداختم و مشغول گوش دادن آهنگ شدم. .به روی او نگاه من، نگاه او به راهِ من فرشتگان زیبا ز ماتم دل ما، در آسمان هم آوا ستاره مرد. سپیده دم، چو یک فرشته ماهم نهاده دیده برهم، میان پرنیان غنوده بود به آخرین نگاهش،نگاه بی گناهش سروده واپسین سروده بود مراببوس،مراببوس «برای آخرین بار» تورا خدا نگهدار، که میروم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته روم به جُستِ جوی سرنوشت یه دستش از پشت روی گردنم گذاشت و آروم زمزمه کرد:-قشنگه،نه!؟ چشمام و روهم بستم،نمیدونم چرا همیشه از این آهنگ میترسیدم.. بااینکه واقعا قشنگ بود،ولی هروقت میشنویدمش استرس کل وجودم و می‌گرفت‌. _خیلی قشنگه فقط میترسونتم.. +ترس؟!از این آهنگ،واسه چی؟! نگاهم و روی چشماش زوم کردم. _نمیدونم،بوی خداحافظی میده میگه برای آخرین بار.این کلمه هم منو یاد چیزای خوبی نمیندازه.. سری تکون دادم و ادامه دادم: _هیچوقت نمی‌دونم کی آخرین باره و این باعث میشه حسرت بخورم،حسرت بخورم واسه اینکه چرا یک ثانیه بیشتر لحظه های خوب زندگیم و تجربه نکردم. لبخند مهربونی به صورتم پاشید و دستم و توی دستش گرفت؛ +آدم وقتی همه ی لحظه های زندگیش و آخرین بار حساب کنه‌ واز ته دل ازشون لذت ببره ‌آخرین بار ها براش سبک تر میشن.وقتی بدونه هر اولین باری یه آخرین باری داره،یه سری چیزارو بیشتر تجربه می‌کنه تاکمتر حسرت بخوره.. وبرعکس واسه یه سری چیزا هم حرص نمیخوره چون میدونه همون طور که لحظه های خوب گذشت لحظه های بد هم میگذرن..کلا همچی زود یا دیر تلخ یا شیرین،یه روزی تموم میشه وما باید ثانیه به ثانیه ی این دنیا رو آخرین بار حساب کنیم چون نمی‌تونیم جلو تموم شدنش و بگیریم و فقط میتونیم نظاره گر باشیم و تا هست قدرش بدونیم. سرم و پایین انداختم. _ولی کاش آخرین باری وجود نداشت، آدم هرکاری هم کنه باز با تموم شدن بعضی چیزا حسرت میخوره. دستش و زیر چونه ام برد و سرم و بالا اورد. +ولی همین آخرین بار ها باعث میشن از زندگیمون بیشتر لذت ببریم و همچی برامون عادی نشه و همینطور یه سری لحظه ها بیشتر یادمون بمونه و برامون شیرین تر بشه؛ بعد از تموم شدن حرفش ،چند دقیقه توی دریاچه ی عسل چشم هاش غرق شدم. دو تا دستاش دو طرف صورتم جا گرفته بودن و نفس های گرمش روی صورتم میخورد. خیره به چشمام،چند بار پشتِ سر هم پلک زدوآروم زیر گوشم نجوا کرد:برای آخرین بار؟! چند ثانیه طول کشید تا مفهموم حرفش بفهمم. با درک حرفش دستم و بین موهای طلاییش بردم سری به معنی آره تکون دادم؛ وبعد همزمان با طلوع خورشید، l..ب هامون به وصال رسید.!