eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز پارت داریم>>>>🗣️💘
لف ندین تروخدا))))
به فدای ایرآن! هرآنچه که هر وطن فروش،به او برتری میدهد=)))
-✯برای آخـَرین بار✯ـ «» تابآن هادیآن: نفسم و با لبخند توی هوا فوت کردم و روی کاناپه ولو شدم.ساعت چهارِ صبح بود و از خستگی چشمام می‌سوخت،ولی نمی‌تونستم بخوابم.تایکم چشمام روی هم می‌رفت با به یاد آوردن امشب و امیر مثل فشنگ از جام می‌پریدم و با دستام صدای جیغم وکه از شدت ذوق بلند میشد خفه میکردم.؛. نمیدونستم واقعا باید چی بگم، ولی میدونم ثانیه به ثانیه ی امشب،مثل خ..ری که بهش تیتاب دادن ذوق کردم . دست راستم و بین موهام فرو بردم وبه روشنی صبح خیره شدم..... هیچ وقت فکر نمی‌کردم یه روز، خورشیدِ توی آسمون و روشنی صبح انقدر برام لذت بخش و قشنگ باشه.. راستش همیشه اصن این ساعت خواب بودم و نه طلوع خورشید و می‌دیدم نه دقیق روشنی صبح.ولی الان بنظرم یکی از قشنگ ترین چیزای این دنیا، همین صبح و روشنی اش بود؛ البته،صبحی که شبش و کنار آدم مورد علاقه ات گذرونده باشی!.. نگاهی به عکس امیر که روی بک گراند گوشیم بود انداختم و با لبخند کوتاهی لب زدم:_آخه لامصب،تو چی داری که حتی روزایی هم که با تو شروع میشه یه طور دیگه حال میده،هان؟!» تک خنده ی آرومی زدم؛ باخودم حرف میزدم،بلند بلند فکر میکردم،الکی الکی ذوق میکردم! نکنه دیوونه شدم؟! لبخند محوی زدم. حتی دیوونه ی اون بودنم،قشنگ بود.. اصن هرچیز و هر کسی که به اون مربوط می‌شد قشنگ بود. حتی جنون، وقتی واسه اون بود دیگه جای فکر نمی‌داشت.. سرمُ و به دسته ی مبل تکیه دادم بازم مشغول تماشای خورشید شدم. من امروز اولین ب.و.س.ه ام رو با عزیــز ترین ودوست داشتنی ترین آدم زندگیم تجربه کردم.؛درحالی که خورشید شاهد دوست داشتنمون بود و با پرتوهاش گرممون میکرد. لبخند پهنی روی لبم نشوندم. الان اگر از شدت ذوق حتی میمردمم کم بود؛ با همون لبخند خمیازه ی کوتاهی کشیدم و همزمان قفل گوشیم و باز کردم و توی پیوی امیر رفتم. از حالت دراز کشیده بلند شدم ونشستم.. آنلاین بود؛ کمی مکث کردم... از تو لپم و گاز گرفتم وآروم تایپ کردم... -امشب خیلی خوب بود مرسی:) در کسری از ثانیه تایپینگ شد . +این مرسی خیلی ارزون بودا خانوم خانوما، کم کمش باید دوتا عاشقتم هم روش میزاشتی. قهقهه ی آرومی زدم وموهام و سمت بالا هدایت کردم. با خنده پررویی نثارش کردم و خواستم دوباره دراز بکشم ،که صدای زنگ گوشیم بلند شد. درحالی که هنوز خنده روی لبم بود آیکون سبز و فشار دادم و گوشی و روی گوشم گذاشتم. +سرکار خانوم لیا کریمی؟! سرم و کج کردم،کمتر کسی منو با این اسم صدا میکرد.. ._ب..بله خودم هستم،بفرمایید!؟ +سرکار خانوم معذرت می‌خوام ما طبق درخواست جنابِ فرهاد کریمی تا الان از تماس با شما خودداری کردیم.ایشون امضای نهایی فرمِ تحویل پیکر و انجام دادن. لبخند روی لبم ماسید،ضربان قلبم از افکارِ سیاهی که یکدفعه به مغزم فشار آورده بود بالا رفت.این چی می‌گفت؟! خواستم زبون باز کنم حرفی بزنم که با لحنی انگار میخواست دلسوزی کنه ادامه داد. _سرکار خانوم،مافقط تماس گرفتیم بهتون اطلاع بدیم پیکر مادرتون حدودِ چند ساعته که از سردخونه ترخیص شده و طبق درخواست جناب کریمی درحال انتقال به بهشت زهرا برای مراسم تدفین فوری است شما اگر...... خواست حرفشُ ادامه بده که یکدفعه از شدت شوک قهقهه ی بلندی زدم. کل تنم می‌لرزید،طوری که نگهداشتن گوشی توی دستم سخت بود..بریده بریده درحالی که هوارو میبلعیدم لب زدم: _ش.ما شما اشت..اشتباه میکنید دیگه مگه نه؟!..اشتباه گرف..تین،آره آره...اصن امکان نداره +می‌دونم خیلی براتون سخته ولی.. با داد بلندی که کشیدم سوختن گلوم و شک شدن مرد پشت خط و حس کردم و پشت بندش نعنا و مهران هم سمتم اومدن. _بفهــــم حرف دهنت و مرتیکهــ این چیزی که داری میگی اتفاق ساده ای نیست که ساعت چهار صبح الکی الکی بگی مادر من فوت کرده.... واسه چی زر مفـــــــــت میزنی؟! با لحن کلافه ای زمزمه کرد: +مگه مادر شما،خانوم افسانه پاکرو نیست.؟! به وضوح تیر کشیدن شقیقه هام و حس میکردم و از شدت فشار عصبی رگای پیشونی ام برجسته شده بود.لرزش تنم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد. +ایشون برای تدفین فوری به بهشت زهرا منتقل شدن،خودتون میدونید. وبعد صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید..
«ادامه ی ورق پنجاه و هفت» با تکرار حرفش،انگار تازه به خودم و اومدم و فهمیدم چه خاکی روی سرم ریخته شده| دیگه تنم نمیلرزید؛ مثل یه تیکه گوشت، بدون هیچ واکنشی به روبرو خیره بودم. گوشی توی دستم مونده بود،نه افتاده بود نه شکسته بود فقط مثل یه تیکه سنگ سرد بین فشار کم انگشتام مونده بود. کلمه «تدفین فوری» آنقدر توی سرم چرخید، که آخرش به یه خلأ سیاه تبدیل شد. بدنم به طرز وحشتناکی بی حس شد. انگار که تک تک عضلاتش و از کار انداخته باشن؛با حس بالا نیومدن نفسم چنگی توی سینم زدم و ولی بی تأثیر بود. از شدت تنگی نفس،مردمک چشمام به طرف بالا چرخید.بچها طرفم دویدن اما قبل از رسیدنشون بهم روی سرامیک ها پهن شدم و سرم به سرامیک برخورد کرد. فکم طوری قفل شده بود،که صدای سابیده شدن دندون هام ومزه ی مزخرف خون و حس میکردم.. بدنم روی زمین کوبیده میشد و از دهنم کف میومد.با افتادن تو بغل نعنا و حس سیلی هایی که مهران بهم میزد،مردمک های چشمم پشت نگاه خیس از اشک مهران ثابت موند. بعد از چند ثانیه ثابت نگاه کردن، گردنم ناخودآگاه کج شد و سیاهی متلق.؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آقا می‌خوام زجه زدنتون و ببینم🗣️🙏🏻 نه نه شــــوخی کردم فقط می‌خوام بدونم نظر بابونه هام راجب به همچین تضادی وسط رمان چیه💘✨🙌🏻
خب دوستان و یاران همیشه مؤمن،من قول شـــرف میدم که اگه فوتبال و اسپانیا ببره بهتون دوتا پارت تپلِ جنجالی میدم عشق کنینننن🗣️🙌🏻✨💘 فقط دعا کنید اسپانیا ببره😭😭🗣️
-✯برای آخـَرین بار✯ـ «» امیـــر مقاره: با تابش بی انتهایِ،نور خورشید روی چِشُ چالَم پلکام و به هر زور و زحمتی که بود، از هم فاصله دادم.. در کسری از ثانیه با باز کردن چشمام تهِ چشمام سوخت ودردِ عجیبی که حاصل از بیخوابی بود ،توی شقیقه ی راستم پیچید که بلافاصله پلک هام و روی هم فشار دادم. دستم و طرف چشمام بردم و در حالی که از سردرد روی پیشونی ام اخم نشسته بود مشغول ماساژ دادن چشمام شدم.،که با شنیدنِ صدای مامان درحالیکه یه کوه لباس روی سر و کله ام مینداخت مثل فرفره از جام پریدم‌ و زیر لب یا ابلفضلی زمزمه کردم.. ـ اینااهااا،عامل همه ی بدبختی های من اینجا کپـــــیدهههه،بیا آقا رهام بعد هِی تو برگرد بگو چرا الکی خودت و ناراحت میکنی.. آقااااا شب می‌ره صبح میاد خونه،معلوم نیست اصلا داره چیکار می‌کنه با زندگیش ماهم از صبح بشور بساب برو،دو کلمه حرف با ما نمیزنه انگار نه انگار هم مادری وجود داره اینجااااا..... ـ و با پرتاب شدن تیشرتم روی ملاجم حرفش نصفه موند.. چند بار پشت هم پلک زدم و روی پیشونیم و خاروندم تا یکم مغزم لود بشه و بفهمم دور برم چه خبره که این دفعه با صدای بلند تری رو به رهامی که از خنده داشت روده بر میشد، داد زد: _بیااااا نگاش کن مرتیکه زردِ قناریووو بعد تو میگی باهاش حرف بزن،اصن الان نمی‌فهمه من چی میگمم اصن واسش مهم نیستتت من چی میگم توجه نمیکنهههههه به مننننننن.. همشم داره خودش ومیخارونه معتاد شد رفتتتت بچممم، خـر بودنش کم بوددد الان باید با هرئیونی بودنش هم کنار بیامممم آخه خدااااا،تو که میدونی چیزی تو تربیت این الاقققق کم نذاشتممممم ـ خواستم حرفی بزنم اما به جاش خمیازه ی عمیقی کشیدم و خیره مثل ا.س.ک.ل.ا به مامان نگاه کردم،واقعا از شدت خستگی یه کلمه هم از حرفاش نمی‌فهمیدم و تا میومدم حرفی بزنم این خمیازه ها نمی‌ ذاشتن.. با بلند شدن دوباره ی صدامامان؛ رهام درحالی که از خنده قرمز شده بود تو چارچوب در وایساد. مامان با دیدن نگاهم ،حرصی در حالی که داشت توی کمدم «البته اگه بهش انجمن شکنجه ی لباس های رنگ تیره بگم بهتره» مرتب میکرد لب زد:ـ هااااا چیه اینطوری نگام میکنییی؟! حتما الان میخوای بگی ویلــم کـــین مــامــان،ویلم کییننننن «ادامُ درآورد بعله»..ـ موهای ابریشمیِ قشنگشُ که، فرق کج واکرده بود وبه سمت راست هدایت کرد و ادامه داد: -بابد بگم ولت کردمممم،ولت کـــــردم که اینطوری بی کار ،علاف،حمالللللل، نفـــلهـ،بدبخت،بی چاره، فلک زده ،فقیررر،مجرددد داری می‌چرخیییی. ولت کــــردم که ایطوری شدییی،آرـه ـ.. چشمام از این گرد تر نمیشد خواستم بگم من که حرفی نزدم که با پس گردنیِ بی هوایی که رهام بهم زد به معنای واقعی کلمه برق از چشمم پرید.رهام درحالی که خندش و قورت میداد زمزمه کرد: +حماللل واسه چی آنقدر این خواهر مارو اذیت می‌کنی هااا؟! بزنمت بری آفریقا با برف بعدی بگردییی نفلههه؟! بی توجه به رهام دستم و جای پس گردنی گذاشتم.خودمونیم هرچی بود سرحالم آورد. پس تلافی کردن و کنار گذاشتم و طرف مامان قدم هام و تند کردم،فقط دوسه بار به خاطر گیج رفتن سرم نزدیک بود ناخون پام بره تو گوشم.. با رسیدن کنار مامان بی هوا ب.و.س.ه ی عمیقی،روی موهای صافش نشوندم.. _آخه هیلدا بانو دور شما بگردم من،الهی این رهام پیش مرگت بشه من واست تیکه تیکه.. شما چجوری غر غر هاتم قشنگننننن؟! با شنیدن حرفم در حالی که داشت لبخندشو پنهون میکرد دستش و روی قفسه ی سینم گذاشت و هل آرومی داد. ـ بــــرو بروووبچههه،واسه من نُزول کباب بازی درنیار که میزنم شل و پلت میکنمااا. با خنده سرم و کج کردم و لب زدم: ـ شما دلت میاد پسرت،که حالا اگه خدا بخواد قراره چند ماه دیگه داماد بشه رو بزنی؟! با درک حرفی که زدم خودم یه ثانیه گرخیدم اما متاسفانه یا خوشبختانه گندو زده بودم. با درموندگی، نگاهم و به سقف دادم تا حداقل کمتر ضایع شم که صدای هیلدا و پاکف زدن ها و صد امتیاز گفتن های رهام قاطی شد. ـ عاااااااااااا بگوووووو،میگم چرا این الاق چند وقته کم پیداسسسس شما واسه خودت پیدا کردی باغِ گلــــستون مادرت هم قراره بفرستی ق.ب..ر.ستوووون نه؟! با به یاد آوردن کامل این ضرب المثل تکخنده ای زدم و آروم لب زدم،: -عه هیلدااااا بانو این چه حرفیه میزنی،نبینم از این حرفا هااا. بی توجه به حرفم انگار که یکدفعه چیزی یادش اومده باشه نزدیکم اومد و با لبخند یهویی ای که الان ازش بعید بود لب زد:ـ حالا جون من واقعی حرف زدی؟! _کدوم حرف؟؛ حرصی بهم خیره شد که قبل از خیس شدن شلوارم آروم زمزمه کردم: آهان اون ب..له هیلدا بانو واقعیه، واقعیه..
اوه قلم نازی خانوموووو