eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام شما🫶🏻🥲: _رمانتتتتت عالیهههههه من: -قربونت بشم🎀
پیام شما🫶🏻🥲: _ خیلی_خوبی_قلم_ات_عالیه_____رمان من: قربونت بشمممممممم💜
خیلی خوشم اومد ازش،بمونه یادگاری🥲✨
_✯براے آخرین بار✯_ «» -تابآن: نفس های عمیق می‌کشیدم و سعی میکردم آروم باشم..،نگاهی به کبودی ای که روی ترقوه ام پایین خالی که داشتم به وجود اومده بود انداختم... دستی به صورتم کشیدم و دست لرزونم و زیر چونه ام جادادم.مامان با لحن مسخره ای زمزمه کرد:چته باز؟!. روبه مامان باحرص گفتم:به این سیرابی بگو درسته رفتین اسمم و عوض کردین و هویت ام و داغون ولی من هنوز تابآنم، تورخدا این پسر...هیز..شم جمع کنه یه وقت دیدی همچی و کنار گذاشتم زدم... وسط حرفم پریدومحکم گفت:+ باباته،! احترام حالیت نمیشه،حرمت نمیفهمی حداقل ظاهرو حفظ کن.؛ میخوای اون اسمی که اون مرتیکه روت گذاشته باشه که چی!؟ چشمامو روهم فشار دادم و از جام پاشدم، خدامیدونه چقدر سعی میکردم آروم باشم: _مامان توروخدا..،چرا یه نفر با یه سال اومدن تو زندگی ما باید منو از تابان هادیآن به لیا کریمی تغییر بده،چرا باید هویت منو ازم بگیره.آخه این کیه مگه؟ بابی حوصلگی لب زد:یه بار دیگه هم دارم بهت میگم باباته،پدرت.، عصبی باصدای مایل به دادی گفتم: _جمع کنین توروقرآن،هی میگی باباته باباته.بابای من درحال حاضر تو اوروپاس و داره تو یکی از دانشگاه های موسیقی سلفژ تدریس میکنه،این هیچ نسبتی بامن ندارع. خنده ی هیستریکی کرد و گفت: +خری دیگه!،خر..... روی صندلی جاگرفت و به گوشه ای خیره شد طوری که انگارخودشم خسته شده باشه ادامه داد: +آدمی که چهارده سال بیش وقتی تو چهارسالت بوده ولت می‌کنه می‌زاره می‌ره خارج ارزش گذاشتن اسم پدرو داره اصن؟! آدمی که وقتی از زندان آزاد میشه اولین کارش مهاجرت واسه خوشبختی خودش بوده،میشه بهش گفت بابا؟! بی حوصله لب زدم:_ولی اینا دلیل نمیشه اسمم و عوض کنین،هویتم و ازم بگیرین. +این کارا واسه اینکه تواون گذاشته لعنت..تی گیر نکنی،فراموش کنی..، تو باید تابآن هادیان و فراموش کنی چرا نمیفهمی؟! از اون بابا فقط یه فامیل هادیان واست باقی مونده،واسه چی این قدر سنگشو به سینه میزنی؟! می خوام بشی لیاکریمی،دختر فرهاد کریمی..من می‌خوام خوشبختی ات و ببینم..،میدونی حتی همین فامیلی که الان تو شناسنامه ات چقدر خوشبختی واست رقم میزنه؟! چه برسه بری تواون شرکت و... وسط حرفش پریدم و گفتم: حتی اگه یه درصد همه ی حرفایی که میزنی درست باشه پسرهی..زش که مثلا برادرمه و قراره چجوری تحمل کنم؟ هرآن وقتی نگام میکنه از خودم بدم میاد.. +اون می‌تونه برادرت نباشه.! دیگه واقعا نمی‌تونستم ؛ نبض گردنم و از شدت عصبانیت حس میکردم،از شدت ناراحتی حتی نمی‌تونستم داد بزنم،نفس برای کشیدن پیدا نمی‌کردم..:_مامان..چی میگی!؟ من حتی نمیتونم دوثانیه سرمیز تحملش کنم، حتی نمیتونم برم تواون شرکت به خاطر وجودش کار کنم..تروقرآن ولم کن..، +آهان راستی میخواستم بهت بگم،همین شنبه ای که میاد میری تو شرکت و به عنوان مدلینگ استخدام میشی
_برای آخرین بار_ _ _ روی صندلی جاگرفت و به گوشه ای خیره شد طوری که انگارخودشم خسته شده باشه ادامه داد: +آدمی که چهارده سال بیش وقتی تو چهارسالت بوده ولت می‌کنه می‌زاره می‌ره خارج ارزش گذاشتن اسم پدرو داره اصن؟! آدمی که وقتی از زندان آزاد میشه اولین کارش مهاجرت واسه خوشبختی خودش بوده،میشه بهش گفت بابا؟! بی حوصله لب زدم:_ولی اینا دلیل نمیشه اسمم و عوض کنین،هویتم و ازم بگیرین. +این کارا واسه اینکه تواون گذاشته لعنت..تی گیر نکنی،فراموش کنی..، تو باید تابآن هادیان و فراموش کنی چرا نمیفهمی؟! از اون بابا فقط یه فامیل هادیان واست باقی مونده،واسه چی این قدر سنگشو به سینه میزنی؟! می خوام بشی لیاکریمی،دختر فرهاد کریمی..من می‌خوام خوشبختی ات و ببینم..،میدونی حتی همین فامیلی که الان تو شناسنامه ات چقدر خوشبختی واست رقم میزنه؟! چه برسه بری تواون شرکت و........... https://daigo.ir/secret/51744450739 ناشناس خالی نباشه بآبونه هام🫶🏻