eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
به روی چشممممم🩶🫶🏻
الهی دورت بگردم لیلی خانوم که آنقدر بهم انرژی میدی🛐✨
چشمممممممممم💞
نه به خوبی شما🫴🏻🫀
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: +آهان راستی میخواستم بهت بگم،همین شنبه ای که قراره بیاد میری تو شرکت به عنوان مدل استخدام میشی. بدون اینکه کنترلی روی صدای گرفته ام داشته باشم داد زدم: آرزوی بچگیم و ازم گرفتین دم نزدم، هویتم وازم گرفتین دم نزدم،یه عمر نزاشتی حتی عکس بابام و ببینم.شبا گریه میکردم زار میزدم چون دلم براش تنگ شده بود.ولی یه عکسشو نمی‌دادی بغل کنم تا شاید یکم آروم شم...،:) نامه هایی که می‌فرستاد و نخونده پاره میکردی،توی همه ی این چهارده سال یدقه فکر نکردی شاید اشتباه میکردی. یدقه حرفاش و نشنیدی،! یه بار برای آخرین بار نشستی ببینی توی اون هزارتا نامه ای که نوشته چیه.. مامان نمیزارم همونطوری که بالج بازیات به بابا فرصت ندادی زندگیمو خراب کنی،اگه بخوای با آیندم با تنها دلخوشیم بازی کنی یه وقت دیدی شبونه تو خواب این قلب لعنتی وایساد رفتما......،! رنگ نگاه مامان عوض شده بود، عصبانیت از چشاش هیدا بود اما بازم آروم گفت:+توهیچ وقت نفهمیدی! همه ی این کارا... فقط واسه این بوده که مثل آدم زندگی کنی،قوی باشی فقط واسه آینده ی خودت بوده،... من میخواستم تو قوی تر از من باشی، من نمی‌خواستم با خاطرات یه آدم پوچ زندگی کنی.فکر میکنی آسونه هربار دخترت و از پرتگاه بخوای نجات بدی؟! . _دیگه نمی‌تونم! من نمی‌تونم با این دروغات زندگی کنم که هر چی می‌کشم به خاطر آینده‌مه! آینده‌ی من همین الان داره به فنا میره،پوچ اون نبود پوچ این زندگی بود که تو برام ساختی. .با دادی که مامان زد لرزش بدنم و به وضوح حس کردم،: +آرزوی بچگیت چیه هان!؟ آیندت چیه؟ دیدن اینه؟.... صدای خورد شدن چیزی مثل چوب و شیشه تو فضا پیچید،نگاهم به عکس قاب شده ی بابا،رهام....افتاد. اشکام ناخواسته روی گونه هام سرخورد. توی خاطراتم غرق شدم،توی همون روزایی که واسم لالایی ویگن میخوند،یا همون روزایی که زمزمه میکرد: شبی با خیال تو هم خونه شد دل، نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل.. یا همون روزایی که بخاطر فرموهام کلافه بودم اونم موهام و باحوصله شونه میکرد میبافت،اما هیچ وقت نمیزاشت به موهای اون دست بزنم..،خبرداشت از حال دختر کوچولوش،!؟خبر داشت چقد دلش شکستس؟ میدونست داره چقدر اذیت میشه!؟.....حس میکردم یه نفر قلبمو توی دوتا دستش گرفته بود و فشارمیداد،.. سینه ام به خس خس افتاده بود. بازدوباره این نفس لعنتی بالا نمیومد. روپاهام خم شدم.با دستایی که بازم می‌لرزید عکسشو از بین شیشه خورده ها برداشتم، لبخند محو بین این همه اشک روی لبم نشست.. مامان حرف میزد اما هیچی نمی‌فهمیدم..، از جام پاشدم.بغض شدیدی که گلومو داشت می‌سوزندبا هزار بدبختی قورت دادم..؛ دود آتیشی که داشت قلبم و جزغاله میکرد انگار کل دنیارو گرفته بود؛نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که از شدت گریه می‌لرزید لب زدم: _دیگه رنگ منم نمی‌بینی مامان..،