eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
من از اینکه دوباره بگیم: از خون جوآنان وطن لاله دمیده میترسم.؛
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو برداشتم،مهران بود.یکم مکث کردم که دیدم حدود هیجده تا تماس بی پاسخ از نعنا دارم، ده تا از مهران و ۱۳تا از مامان..، پوزخندی زدم وزیر لب زمزمه کردم: کاش از اول درست رفتار کنین که دیگه بعدش نگران نشین..؛:) یه وقت دیدین نگرانی هاتون به واقعیت تبدیل میشه ها...، با دستای بی جونم آیکون سبز و فشاردادم با صدای گرفته گفتم:الو..؟! + زهرمارررر،کدوم خراب شده ای هستی تابان!؟ چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم: -خیابون.. +خیابون.... یعنی برو سجده ی شکر کن که تماس منو جواب دادی وگرنه نعنا میگرفتت زیر مشت و لگد..؛ چیزی نگفتم که با لحن متعجبی گفت:چته کرم شب تاب!؟ +هیچ.. _اولا ازین صدات که دوساعت زار زدنم رو شاخشه مشخصه... بعدم، تو وقتی من تیکه میندازم از تو آستینت جواب درنمیاری یعنی یه چیزیت هست،با اسکل که طرف نیستی.. عصبی گفتم:مهران دارم میگم هیچیم نیست تو باز پیله کردی!؟ _خب بابا،نگو چرا میزنی!؟فقط جون هرچی دوس داری پاشو بیا باشگاه این منو روانی کرد انقد غر زد.. خندیدم گفتم:میام الان،اولین هفته ی پارتنر داشتن چطور میگذره آقا مهران!؟ رفیق مارو اذیت که نمیکنی!؟ +عالیییی،عالی روزی پنج بار به جدوآبادو مرده و زنده ام لعنت می‌فرستم واسه این گندی که تو زندگیم زدم،اذیت؟اختیار دارین این کلمه فقط واسه ایشون ساخته شده، _اگه نگفتم بهش، +تابان به قرآن بگیا... _شوخی کردم بابا..، با لحن آروم گفت:+چیزه تابان..، _هوم،؟ +به نظرشما این زشت و وقیح نیست که برادر بزرگ ترت از چیزی که اذیتت می‌کنه خبر نداشته باشه!؟ لبخند تلخی زدم و لب زدم:چیزی نیست مهران..،بامامان دعوام شده. +باز دعوا تابان!دعواهای تو و مامانت کی تموم میشه.؟آبجی بالاخره مامانتم سختی می‌کشه دیگه یکم درک کن دورت بگردم، چشمامو روی هم فشار دادم ، اگر مهران و هرکس دیگه ای میفهمید با بچگیم چیکارکردن دیگه این حرف و نمیزد، من مگه چی می‌خوام!؟فقط دلم میخواد یه بار قاب پدر مادرم و کنار هم ببینم،! چیز زیادیه واقعا!؟..:) آروم لب زدم:کارنداری!؟ _نپیچون تابان،پاشو زود بیا اینجا ببینم باز چه بلایی سر خودت آوردی.! باشه ی آرومی زمزمه کردم . گوشی و قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. نگاهمو به خیابون دوختم و پاروی پدال گذاشتم،لرزش موتور از پاهام به وجودم منتقل شد،یه حس آشنا که آرومم میکرد.انگار موتور نبض دوم من بود، صدای فریاد آسفالت بخاطر زخمی شدن ازبرخورد لاستیک موتوربه گوشم رسید... سرعتم و بیشتر کردم و بازم تهران و به زانو درآورم... مهران قدیمی ترین رفیق من و همبازی بچگیم بود،وتازگیا با همکلاسیم نعنا آشنا شده بود..، خلاصه بگم مهران و نعنا به قولی خونواده ی من بودن،آره خونواده ای که هیچ وقت کامل نبود،اونا برام جاشو پر میکردن.، خونواده ای که نه اونقدر بی اهمیت بودن که آدم به بودنشون شک کنه و نه اونقدر گیر میدادن که از بودنشون پشیمون شی..، برای بار دوم تهران از نظرم گم میشد، ومن شروع میکردم به متر کردن خیابوناش...
_✯براے آخرین بار✯_ «» امیر مقاره: نگاهی به رهام که پریشونی از سرروش می‌بارید دوختم،هرچند دقیقه یه بار پامیشد چند قدم راه می‌رفت و دوباره می‌نشست دستشو توی موهاش میکرد و بهمشون میریخت،..یابه یه گوشه نگا میکرد و به صورتش دست میکشید.؛ روبه رهام کلافه گفتم: _رهام یدقع بشین،گفته می‌فرسته آدرس و خب می‌فرسته دیگه.. دستی به چشاش کشیدو لب زد: +امیرنفرسته چی!؟ تو علیار و نمیشناسی،یه کلمه بهش گفتم نمی‌خواد بیای،الان اگه لج کنه... اون آدرس و اززیر سنگم نمیشه پیدا کرد، امیردلم آشوبه، _رهام چرا پرت و پلا میگی داداش من!؟ علیار رفیق چندین چند سالته،وقتی میبینه تو انقد پریشونی ولت نمیکنه به آمون خدا که. لبشو با زبونش ترکرد و عصبی گفت: +واسه اینکه رفیقمه می‌شناسمش دیگه، الان میخواد ادا بزرگترارو دربیاره بگه میری وضع و خراب میکنی.. پوفی کشیدم و گفتم: _رهام خب چرا نمیزاری من یا علی بیایم باهات،خب واقعیتش تو اگه کسی کنارت نباشه قابل مهار نیستی داداش. +بابا امیر خودم باید برم بشینم با این بی صفت حرف بزنم ببینم چه خبره! یه چیزایی هست که شماها نمیدونین نبایدم بدونین . سرمو تکون دادم و گفتم: رهام من دیگه نمی‌دونم به خدا رد داده مغزم خودت میدونی. چیزی نگفت دوباره شروع کرد به قدم زدن تو خونه..، باپیامکی به گوشیم اومد از رهام چشم برداشتم و نگاهی به گوشیم انداختم.، «امیر امشب و که یادت نرفته» وای خدایا این دیگه این وسط چی میگه، تایپ کردم: _داداش من امشبو نمیتونم یه درگیری برام پیش اومده ایشالا شبای دیگه، خدایا سین نکنه رودرواسی گیر کنم،خدایا.. با تیک سبز پیام فهمیدم خدا خیلی منو دوست داره!. مهران در عرض دو ثانیه تایپ کرد: «اس..کل واسه دکتور شدن جناب عالی مراسم گرفتیما مثلا،حالا میخوای بپیچونی، اصن میدونی چند وقته نیومدی این طرفا؛؟ به توهم میگن رفیق!؟» چندبار پشت هم پلک زدم و تایپ کردم: _داداش به قرآن من خودمم دوس دارم بیام پیش شماها ولی نمیشه،. «آقای با معرفت حداقل بیا یه ساعت بشین ببین ما مرده ایم زنده ایم درچه حالیم،» گوشه ی سرمو خاروندمو کلافه تایپ کردم: _باشه داداش میام یه سر میزنم اونم فقط واسه شماها،.. °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°° [همان ساعت جایی دیگر] تابآن: نعنا باهام سر دیر کردن هام قهر بود و من اعصاب این که نازش و بکشم نداشتم،! جوری غرق تمرین بودم و وسط زمین چمن می‌دویدیم که هرکی می‌دیدم می گرخید،.. برای بار ده هزارم مهران و توی دروازه قرار دادم و توپ و روبروی دروازه کاشتم،شوت کردم که توپ به تیرک برخورد کرد و اون ور تر پرت شد،! دستمو توی موهام که ازشدت عرق خیس و بهم ریخته بود کردم و به عقب هدایتش کردم،یکدفعه تعادلمو از دست دادم و زمین نشستم؛ مهران طرفم اومد و گفت: +چیکار میکنی باخودت تابان!؟ داری از حال میری. نای جواب دادنشو نداشتم،روی زمین دراز کشیدم که صدای نعنا بلند شد: نخواب اونجا کثیفه،.. خندیدم و به لحن تحلیل رفته ای گفتم: مورد بخشش قرار گرفتم بالاخره!؟ درحالی که سعی میکرد نخنده گفت: بخشش که نه،یکم دلسوزی. خندیدم و یه ساعت مچیم نگاهی انداختم که ساعت هفت شب و نشون میداد، تقریبا پنج ساعت تمرین،واسه امروز بس بود؛ درحالی که از شدت ضعف سرگیجه داشتم به مهران اشاره کردم که توی دروازه وایسه، غرغر کنان زمزمه کرد: +بابا من جای تو خستم،تمومش کن دیگه.. به معنی تروخدا بهش خیره شدموگفتم: آخریه،جون تابان! اخمی کرد و زمزمه کرد: +بازم آهنگ خرکن،بازم... خندیدم چیزی نگفتم، اما،نمی‌دونستم اون شوت آخر قراره چی رو شروع کنه،
شبتون بخیر اهالی پناهگاهتابآن🩰✨
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
دوهزار بیست پنج چیزایی زیادی و ازم گرفت،چیزایی که حتی الآنم وقتی بهشون فکر میکنم حس میکنم یه نفر قلبمو داره فشار میده، وقتی به کارایی که آدما تو دوهزار بیست باهام کردن فکر میکنم مثل همیشه یخ میکنم و یه سنگینی عظیمی و روی قلبم حس میکنم،نمیگم همش بد بود.. یه جاهایی شم خندیدم،یه جاهایی شم خوشحال شدم و مهم تراز همه شاید اگر اونا اتفاق نمیافتاد من الان این نبودم،اگه اونا پیش نمیومد من الان واسه پیشرفت تلاش نمی‌کردم.. حتی اونا باعث شدن من بدونم اون رفتارا چقدر به آدم ضربه میزنه و من حواسم باشه با کسی اونطوری نباشم،... دوهزار بیست و پنج منو بی‌نیاز تر و شاید کلیشه ای باشه اما قوی تر کرد، انگار امسال دیدن روی واقعی آدما بود، ومن خوشحالم درسته دیر،اما فهمیدم آدما اونطوری که میبینمشون نیستن، الان دیگه سعی میکنم به هیچکس وابسته نشم و همچنین منتظر رفتن دونه دونه ی آدمای دوزازی زندگیمم.،
اگه فکر میکنی سریال ِپوست شیر طرفدار بیشتری داره فور کن 💅🏽 !
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
_خداحواسش به ایرآن و ایرآنی هست؟؛:)