ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
فقط نیاز بود چشمامو ببندم و دستام و ازروی فرمون بردارم و یکم دیگه سرعتم و بیشتر کنم.بعدش سرم م
بچها دایگو بالا نمیاد پیاماتون و بزارم 🙂
_✯براے آخرین بار✯_
«#پارت_چهآردهم»
امیر مقاره:
نگاهی به رهام که پریشونی از سرروش میبارید دوختم،هرچند دقیقه یه بار پامیشد چند قدم راه میرفت و دوباره مینشست دستشو توی موهاش میکرد و بهمشون میریخت،..یابه یه گوشه نگا میکرد و به صورتش دست میکشید.؛
روبه رهام کلافه گفتم:
_رهام یدقع بشین،گفته میفرسته آدرس و خب میفرسته دیگه..
دستی به چشاش کشیدو لب زد:
+امیرنفرسته چی!؟
تو علیار و نمیشناسی،یه کلمه بهش گفتم نمیخواد بیای،الان اگه لج کنه...
اون آدرس و اززیر سنگم نمیشه پیدا کرد،
امیردلم آشوبه،
_رهام چرا پرت و پلا میگی داداش من!؟
علیار رفیق چندین چند سالته،وقتی میبینه تو انقد پریشونی ولت نمیکنه به آمون خدا که.
لبشو با زبونش ترکرد و عصبی گفت:
+واسه اینکه رفیقمه میشناسمش دیگه،
الان میخواد ادا بزرگترارو دربیاره بگه میری وضع و خراب میکنی..
پوفی کشیدم و گفتم:
_رهام خب چرا نمیزاری من یا علی بیایم باهات،خب واقعیتش تو اگه کسی کنارت نباشه قابل مهار نیستی داداش.
+بابا امیر خودم باید برم بشینم با این بی صفت حرف بزنم ببینم چه خبره!
یه چیزایی هست که شماها نمیدونین نبایدم بدونین .
سرمو تکون دادم و گفتم:
رهام من دیگه نمیدونم به خدا رد داده مغزم خودت میدونی.
چیزی نگفت دوباره شروع کرد به قدم زدن تو خونه..،
باپیامکی به گوشیم اومد از رهام چشم برداشتم و نگاهی به گوشیم انداختم.،
«امیر امشب و که یادت نرفته»
وای خدایا این دیگه این وسط چی میگه،
تایپ کردم:
_داداش من امشبو نمیتونم یه درگیری برام پیش اومده ایشالا شبای دیگه،
خدایا سین نکنه رودرواسی گیر کنم،خدایا..
با تیک سبز پیام فهمیدم خدا خیلی منو دوست داره!.
مهران در عرض دو ثانیه تایپ کرد:
«اس..کل واسه دکتور شدن جناب عالی مراسم گرفتیما مثلا،حالا میخوای بپیچونی،
اصن میدونی چند وقته نیومدی این طرفا؛؟
به توهم میگن رفیق!؟»
چندبار پشت هم پلک زدم و تایپ کردم:
_داداش به قرآن من خودمم دوس دارم بیام پیش شماها ولی نمیشه،.
«آقای با معرفت حداقل بیا یه ساعت بشین ببین ما مرده ایم زنده ایم درچه حالیم،»
گوشه ی سرمو خاروندمو کلافه تایپ کردم:
_باشه داداش میام یه سر میزنم اونم فقط واسه شماها،..
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
[همان ساعت جایی دیگر]
تابآن:
نعنا باهام سر دیر کردن هام قهر بود و من اعصاب این که نازش و بکشم نداشتم،!
جوری غرق تمرین بودم و وسط زمین چمن میدویدیم که هرکی میدیدم می گرخید،..
برای بار ده هزارم مهران و توی دروازه قرار دادم و توپ و روبروی دروازه کاشتم،شوت کردم که توپ به تیرک برخورد کرد و اون ور تر پرت شد،!
دستمو توی موهام که ازشدت عرق خیس و بهم ریخته بود کردم و به عقب هدایتش کردم،یکدفعه تعادلمو از دست دادم و زمین نشستم؛ مهران طرفم اومد و گفت:
+چیکار میکنی باخودت تابان!؟
داری از حال میری.
نای جواب دادنشو نداشتم،روی زمین دراز کشیدم که صدای نعنا بلند شد:
نخواب اونجا کثیفه،..
خندیدم و به لحن تحلیل رفته ای گفتم:
مورد بخشش قرار گرفتم بالاخره!؟
درحالی که سعی میکرد نخنده گفت:
بخشش که نه،یکم دلسوزی.
خندیدم و یه ساعت مچیم نگاهی انداختم که ساعت هفت شب و نشون میداد، تقریبا پنج ساعت تمرین،واسه امروز بس بود؛
درحالی که از شدت ضعف سرگیجه داشتم به مهران اشاره کردم که توی دروازه وایسه،
غرغر کنان زمزمه کرد:
+بابا من جای تو خستم،تمومش کن دیگه..
به معنی تروخدا بهش خیره شدموگفتم:
آخریه،جون تابان!
اخمی کرد و زمزمه کرد:
+بازم آهنگ خرکن،بازم...
خندیدم چیزی نگفتم،
اما،نمیدونستم اون شوت آخر قراره چی رو شروع کنه،
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
دوهزار بیست پنج چیزایی زیادی و ازم گرفت،چیزایی که حتی الآنم وقتی بهشون فکر میکنم حس میکنم یه نفر قلبمو داره فشار میده،
وقتی به کارایی که آدما تو دوهزار بیست باهام کردن فکر میکنم مثل همیشه یخ میکنم و یه سنگینی عظیمی و روی قلبم حس میکنم،نمیگم همش بد بود..
یه جاهایی شم خندیدم،یه جاهایی شم خوشحال شدم و مهم تراز همه
شاید اگر اونا اتفاق نمیافتاد من الان این نبودم،اگه اونا پیش نمیومد من الان واسه پیشرفت تلاش نمیکردم..
حتی اونا باعث شدن من بدونم اون رفتارا چقدر به آدم ضربه میزنه و من حواسم باشه با کسی اونطوری نباشم،...
دوهزار بیست و پنج منو بینیاز تر و شاید کلیشه ای باشه اما قوی تر کرد،
انگار امسال دیدن روی واقعی آدما بود،
ومن خوشحالم درسته دیر،اما فهمیدم آدما اونطوری که میبینمشون نیستن،
الان دیگه سعی میکنم به هیچکس وابسته نشم و همچنین منتظر رفتن دونه دونه ی آدمای دوزازی زندگیمم.،
#دلی
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
_سعدی_
هدایت شده از 𝐃⃗ꫀ𝗹𝗂͠𝖻︎𝖺𝗅︎𔓎/فور رگباری
ترک شدن از سمت آدم موردعلاقه خیلی بده، تا یه مدت طولانی حس ناکافی بودن ذره ذره آبت میکنه.