هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
دوهزار بیست پنج چیزایی زیادی و ازم گرفت،چیزایی که حتی الآنم وقتی بهشون فکر میکنم حس میکنم یه نفر قلبمو داره فشار میده،
وقتی به کارایی که آدما تو دوهزار بیست باهام کردن فکر میکنم مثل همیشه یخ میکنم و یه سنگینی عظیمی و روی قلبم حس میکنم،نمیگم همش بد بود..
یه جاهایی شم خندیدم،یه جاهایی شم خوشحال شدم و مهم تراز همه
شاید اگر اونا اتفاق نمیافتاد من الان این نبودم،اگه اونا پیش نمیومد من الان واسه پیشرفت تلاش نمیکردم..
حتی اونا باعث شدن من بدونم اون رفتارا چقدر به آدم ضربه میزنه و من حواسم باشه با کسی اونطوری نباشم،...
دوهزار بیست و پنج منو بینیاز تر و شاید کلیشه ای باشه اما قوی تر کرد،
انگار امسال دیدن روی واقعی آدما بود،
ومن خوشحالم درسته دیر،اما فهمیدم آدما اونطوری که میبینمشون نیستن،
الان دیگه سعی میکنم به هیچکس وابسته نشم و همچنین منتظر رفتن دونه دونه ی آدمای دوزازی زندگیمم.،
#دلی
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
_سعدی_
هدایت شده از 𝐃⃗ꫀ𝗹𝗂͠𝖻︎𝖺𝗅︎𔓎/فور رگباری
ترک شدن از سمت آدم موردعلاقه خیلی بده، تا یه مدت طولانی حس ناکافی بودن ذره ذره آبت میکنه.