eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قشنگای منننننننننننننن،بآبونه هاممممممم🥲
امشب پارت داریما🥲🤍
بآبونه های قشنگم،میدونم قول رمان دادم و نذاشتم اما متاسفانه این روزا زیادی شلوغم و شنبه آخرین اتحانمه و علومه🥲🙂 می‌دونم که همسن من زیاد هست تو چنل وحتما درکم میکنین،. واقعا می‌دونم بدقولی کردم و خودمم ناراحتم اما الان به درکت نیاز دارم ستآره🫶🏻🤍 قول میدم فردا یه پارت هدیه بهتون بدم قشنگام🍓🩷 مرسی از درکت ماهزآده🙂💞
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_پآنزدهم» تابآن: صدای کرکننده ی موزیک روی اعصابم بود،فضای سنگین،بوی د
_✯براے آخرین بار✯_ «» تابآن: توی دلم چندتا فحش به نعنا و مهران دادم...،دیگه واقعا نزدیک بود گریه ام بگیره.تقلا هام واسه فرار از دستش هرلحظه بی معنی ترمیشد، واسه آخرین بار سعی کردم گره ی دستای منفورش و از دور کمرم باز کنم، اما به فشاری که به دور کم.رم وارد کرد همش به دست وپا زدنی ختم شد؛ روی صندلی جاگرفت و ت.ن بی جونمو روی پاش گذاشت؛سرشو نزدیک صورتم آورد،نزدیک گر.د.نم نفس های عمیق میکشید؛از بوی گند ال.ک.ل.ی که نفساش میداد هرلحظه نزدیک بود عق بزنم ، برخورد نفساش و گردنم باعث میشد مورمورم بشه؛گوشه ی لبمو گاز گرفتم و سرمو عقب کشیدم که یکدفعه،سیلی محکمش روی صورتم برخورد کرد، بالحن جدی کنار گوشم لب زد: +وقتی یه نفرو با کارات روانی میکنی دیگه حق نداری عقب بکشی،اول راه و اومدی باید تا تهش بری؛ قطره ی اشک سمج از گوشه ی چشمم شروع به باریدن کرد؛وراه واسه قطره های دیگه باز شد.ریزش اشکام روی جای سیلی باعث سوزش شدید روی صورتم میشد.باید التماس میکردم یا زود بود،هنوز؟! اما ل.غ.زیدن دستاش،روی ک.م.ر.م بهم فهموند واسه التماس که ولش کن،واسه به پاش افتادنم دیر نیست.. سرش از پشت روی شونه ام بود و بافاصله ی ن.ی.م متری از صورتم بود. بالحنی که می‌لرزیدگفتم: _ببین ازت خواهش میکنم، تروخدا،ترو قرآن بزار برم ببین هرکاری بخوای...میکنم فقط ولم کن،. با برخورد چیز سردی مثل آب یخ به شونه هام و قفسه ی سینم حرفم نصفه موند،و جیغ آرومی زدم. لرزی کردم و تو خودم جمع شدم. قطره های چیزی که نمیدونم چی بود دقیقا تا پایین تنم سرمیخورد. کی این وسط رومن آب یخ ریخت!؟ ولی با دیدن قطرات قرمز روی دستم فهمیدم آب نیست؛ ازشدت شک ،نفسام بالا نمیومد. شیشه ی م.ش.ر.و.ب و روی میز کوبید و قهقهه زد.باهر خندش،قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین میومد. با خنده ی دندون نمایی توی صورتم خم شدو گفت:اینجوری خیلی باحال تره میدونی؛ اینجوری واسم خ.و.ر.د.ن.ی تری... دیگه واقعا تحملش و نداشتم،حس میکردم واقعا دارم از این دنیا خداحافظی میکنم،دلم میخواست انقد جیغ بزنم حنجره ام پاره شه،‌ بادستم که می‌لرزید شیشه ی م.ش.ر.و.ب.ی که اون ور تر گذاشته بود و برداشتم شیشه روی توی دستم گرفتم،ازشدت استرس نمی‌تونستم توی دستم نگهشدارم،انگار عضله های دستم داشتن از هم میپاشیدن، ولی باید یه کاری میکردم.باید یه طور خودمو نجات میدادم حتی اگر به قیمت خورد کردن شیشه تو سرش باشه. چشمامو روهم بستم که یدفعه بخاطر عرق سردی که کف دستم جمع شده بود باعث شد شیشه تقریبا از دستم بلغزه و تقریبا لیز بخوره. .............
پروف و چنل و عوض کنم!؟🥲✨
همسایه ها، اگر مایل به همسایگی تواین چند وقت که محدودم،هستین،جوین بشین آیدی هم پیام بدین تا دسترسی بدم🤌🏻🤍