eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
_وقتی که باغچه های عشق،سوختن و خاکستر شدن، منو تو با گل کاغذی باغچه ای داشتیم تو خواب،با خشت های مقوایی خونه میساختیم، روی آب..... وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون میشدیم،وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون میشدیم،از نک بال کفترا خون پریدن می‌چکید..، صدای بیداری عشق، روخواب شب خط میکشید؛!
یعنی چی آنقدر لف!؟
می‌خوام بعد مدت ها پارت بدم🥲🤍💙
هدایت شده از 𝙐𝙣𝙛𝙞𝙣𝙞𝙨𝙝𝙚𝙙 𝙨𝙩𝙖𝙩𝙚✨️
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
دلباخته ی اصالتم طهرون🛐🤍🫴🏻
_✯براے آخرین بار✯_ «» رهآم هادیآن: نگاهم به ساختمونی که روش تابلویی به اسم -هلدینگ کریمی- خودنمایی میکرد افتاد؛ طوری سر به آسمون میکشید که حس میکردم انتهاش به تن آسمون داشت خراش می‌انداخت... پوزخند غلیظی روی لبام نشست، پک عمیقی به سیگار بین انگشتام زدم و به درختی که وسط پیاده رو بود تکیه کردم،. خیلی عجیب بود،تا محو رنگ و لعاب،ونمای مثلا خفن ساختمونی که بود میشدم،یکدفعه یادم میومد این دم و دستگاه واسه فرهاده!.. وهمین باعث میشد پوزخند مسخره ای روی لبم بشینه،.. هوا یه طور عجیبی یخ بندون و سرد بود،این و میشد از لرزیدن وصورت قرمز آدمای اطراف فهمید..، اما من گرمم بود،انگار آمپر چسپونده بودم؛!دست خودم نبود، وقتی می‌فهمیدم کل این دم دستگاه و از کجا آورده،باعث میشد گر بگیرم،.. فرهاد قلم توی اشک و خون و حسرت مردم زده بود و بعد نوشته بود: «هلدینگ کریمی».. کمتر کسی بود که ندونه داره به اسم صادرات پوشاک چیکار میکنه،.کمتر کسی بود که ندونه چند تا خونواده تا الان بدبخت کرده و چندتا بچه حسرت به دل... خب،کسی که یه عمر مواد فروش و قاچاقچی بوده،مگه می‌تونه یه شغل به این سادگی داشته باشه،؟یه خلافکار همیشه ی خداش خلافکاره،به قولی: توبه ی گرگ،مرگه!.. خوشحال بودم، حال میکردم وقتی قرار بود باوورودم شکی به فرهاد بدم که شاید از شدتش،شلوارشم خ.ی.س کنه.. البته که تنها دلیل اینجا بودنم تابآنم بود،و حس میکنم اونقدر وقت ندارم که بیوفتم دنبال انتقام،. اما،ترسی که توی دلش می‌شست مثل یه آب خنک روی آتیش چهارده ساله ی دلم بود؛. آره میترسید از غلطای اضافه ای که کرده بود،چون من از هرکسی بیشتر میدونستم بی صفتی هایی که کرده بود و..؛ خب ،آدمی که دستش تواین کارا باز بشه، همیشه ی خدا تنش از ترس میلرزه،.. چون هردقیقه،منتظره یکی بیادو گذشته ی خرابشو به روش بیاره،.البته الآنم فرقی با اون مو.اد فر.و.ش سابق نداشت،فقط روشش آپدیت شده بود!. تهمونده ی سیگارو با دیوار خاموش کردم و زیر پام له کردم،.دستی توی موهام کردم و حالت بهم ریخته اش و یکم تغییر دادم، الان اگه علیار میفهمید به زور ازش آدرس گرفتم ، به امیر دوروغ گفتم تا تنها برم و حالاهم وایسادم خیره به خیابون نگاه میکنم از روی زمین محوم میکرد؛پس واسه پیشگیری از این اتفاقم شده به سمت ساختمون قدم های بلند برداشتم، روبروی در قرار گرفتم،دعوتنامه ی جعلی ای که شیرزادو امیر طرح کرده بودن و از جیب کتم بیرون آوردم و توی دستم گرفتم،صدامو صاف کردم و وارد شدم،طبق تصور قبلی،با حراست امنیتی روبرو شدم،. حال میکردم همچی برنامه ریزی شده بود، دعوتنامه ی جعلی و نشونش دادم ،البته به معنای واقعی کلمه توچشمش کردم، بااخمی که میخواست بگه من خفنم،بهش خیره شد. بعد از دوسه تا تماس و هماهنگی،بالاخره وارد شدم.؛ اما،باسد دوم راه یعنی منشی برخورد کردم، طوری می‌گفت شما انگار اینجا خونه پدریشه منم از دیوار اومدم، البته طوری که من اومدم فرقی با دیوار نداشت ولی خونه ی پدریش نیست!. درحالی که ناخوناش و سوهان میکشید،چشماش و توی کاسه چرخوند و لب زد: +امروز منتظر مهمان نبودن آقای کریمی،جلسه ی مهمی دارن،.. خیلی جلوی خودم و گرفتم نگم خب به.. نگاهم و ازش گرفتم و لب زدم:من از آشناهاشون هستم،کاری که من دارم خیلی مهم تراز جلسه است..؛ کلافه گفت: +من نمیتونم بزارم شما وارد شید آقا.. سرمو کج کردم و گفتم: _به این فکر کن بفهمه من آشنا بودم و در این حد بی احترامی کردی،چی میشه بنظرت؟! ازچشمای ترسیده اش معلوم بود حرفم کار ساز بوده،یکم با خودش کلنجار رفتم و بعد گفت: +بگم چه کسی باهاشون کار داره؟! لبخند محو روی چهره ام و جمع کردم و قاطع لب زدم،: بگو رهامم،رهام هادیان!.
Dorcci1_20370130037.mp3
زمان: حجم: 8.5M
_کجایی بگو الان؟! ممکنه بمیرم و نبینمت هرآن.=)