آفرین همینطوری کم بشید،
ولی باور کنین بااینکه بدم میاد از اینکه رمان نصفه بمونه و بی نتیجه باشه..
میتونم خیلی راحت چنل و نابود کنم و برم🙂
هدایت شده از مَقصَد؛
همون پروانهای که توی قلبت پرواز میکرده یه روز راه نفستو میبنده.
Remix-JadidBood-Engar-Yeki-To-128.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
-»اون دوتا مست چشات،!✨
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
کی منتظر رمانه✨🫶🏻🤍
-خب بابونه هام میدونم بدقولی کردم،
ولی این هفته منم مثل هممون درگیر امتحان و درس و هزار تا چیز دیگه بودم،...
همچنین اینکه الان حال هیچکدوممونم اوکی نیست،
فک میکردم اگه رهامیر بیان حالم بهتر میشه،
خب با اومدنشون از نگرانی دراومدم ولی خب دیدن اینکه اوناهم مثل همون آنقدر حالشون بده واقعا داغونم کرد=)
به هرحال میخواستم ازتون معذرت بخوام بابت بدقولی ام و بگم امشب دیگه واقعی پارت داریم🥲🙂
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-اینکه،این بچه توی آهنگ میگه،
«من هرروز خودم عزادار بودم الان باید به یه ایران تسلیت بگم»
حق خالص ها...
اینکه آدم باهمه ی درد و غم و بدبختی ای که داره توی زندگی
باهمه نبودن ها،باهمه بی معرفتی آدما،باهمه ی نداشتن ها،باهمه ی حال بدی ها...
باهمه ی نرسیدن ها،
یکدفعه ببینه با اینکه این همه درد رو دوشش هست،یه فاجعه ی خیلی بزرگ تر اتفاق افتاده و عزا کل کشور و گرفته؛
ببینه بچه های ایران بانو زیر خاک سردن؛
مثل این میمونه،
تو توی سفره نون نداری بخوری،و این درد برات سنگینه،
اما یکدفعه سقف خونه آوارشه روسرت..،
الان فریاد هموطن از زیر آوار شنیده میشه....
الان سقف کبود این خونه آوار شده روسرمون و فقط خدا صدامون و میشنوه،
آرع واقعا یه نفر نیست حرف مارو بشنوه،و خیلی وقته ما تنهاییم،
فقط دلمون به خداس که خوشه ولی الان نمیدونیم کجا باید سراغش و بگیریم،
خودش باید حواسش به هممون باشه=)
#دلی
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق-بیست و یکم»
-امیرمقاره:
ساعت هشت صبح و میگفت؛
من و مهران و نعنا بالاسرش بودیم؛رژه رفتن های مهران بااینکه از روی نگرانی بودولی واقعا رو اعصابم خط مینداخت...
زخم سرش و پانسمان کرده بودم و قطرات سرم برای برخورد با رگ هاش از هم سبقت میگرفتن؛تواین مدت واقعا فقط داشتم سعی میکردم به فرموهاش که صورتش و قاب کرده بود بی توجه باشم..
نمیدونم اصن چم بود،انگار داغ بودم،انگار یکی توی وجودم داشت کباب درست میکرد...
اغراق به نظر میاد اما من واقعا به چشمم میدیدم که سلول به سلول بدنم دارن تماشا کردنش و فریاد میزنن.؛
من حتی زمانی که داشتم زخم سرش و میبستم یا سوزن سرم و توی دستش میزدم،نمیتونستم محو زیبایی موهاش که مثل دیوارسیاهی که سفیدی صورتش و بیشتر نشون میداد نشم!.
دستی به چشمای سرخم کشیدم و نفسم و توی هوا فوت کردم که.،
با صدای عربده ای که مهران زد چند متری از زمین دورشدم و به کهکشان راه شیری سفر کردم.،؛
اخم ترسناکی بهش کردم و لب زدم:
چتههههههه ،ت.خ.م سگ؟!.واسه چی بالاسر دختر مردم عربده میکشییی؟!...
با نگاه های متعجب نعنا حرفم نصفه موند،البته وایسا بدقه،یعنی من الان بخاطر اینکه مهران عربده زده اعصابم بهم نریخته
،من بخاطر اینکه بالا سر لیا داد زده به رفیق قدیمی ام پریدم....
مهران پرو لب زد:+اولا دختر مردم نیست خواهر خودمه..،بعدشم من دارم مثل اسب دوساعت شیهه میکشم معلوم نیست تو کجا سیر میکنی تو..،
دستی به سرم کشیدم،اصن چرا من باید سراین موضوع حساس میشدم؟..
از اونجایی که هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم،برای جلوگیری از عربده کشی دوباره مهران بالحن تحلیل رفته ای زمزمه کردم:-هان؟!
+میگم کی بهوش میاد؟...
یکم فاصله گرفتم و
دستی به گردنم که واقعا حس میکردم ابالفضل بجای کمر اونجا رو زده بود کشیدم و گفتم:-نمیدونم،بستگی به مقاومت بدنش و شکی که بهش وارد شده داره؛
نعنا درحالی که پوست لبش و میکندبا نگرانی لب زد:+خب امیر،الان چهار پنج ساعته ..
وسط حرفش دویدم و گفتم:.
چیزی نه شده، نه میشه نعنا،هم نبضش کامل میزنه...هم نفساش منظمه؛
بازم برای بار هزارم صدای عربده ی مهران بلند شد:-بهوش اومد..!.
نعنا و مهران سمت تخت رفتن باهاش شروع به حرف زدن کرد.،ومنی که حتی جرعت این و نداشتم سرمو بچرخونم و نگاش کنم.،میدونستم اگه نگاهم بهش بخوره قراره شرف و آبروی نداشتم و از دست بدم و ناتوان بودن خودم در مقابلش و ثابت کنم؛.امواج درد توی همه ی نقاط سرم به رقص درآمده بودن.
+امیر بیا یدقع داداش لیا میخواد باهات حرف بزنه.
چشمامو روهم فشار دادم و نفسم و حبس کردم،قول میدم،این دفعه واقعا قول میدم که غیر از یه نگاه جرئی اصن بهش نگا نکنم.
سرمو چرخوندم که نگاهم روش افتاد،طولی نکشید که این دفعه بیش تر از هربار قبل پاروی قول و قرار نصفه نیمه ام گذاشتم،
دوتا تیله ی مشکی چشماش که انگار روح بخش کل این دنیا بود داشت عسل چشمام و ذوب میکرد،تضاد لبای سرخش و چشمای مات مشکی اش آدم و به وجد می آورد.؛نگاه خسته اش با فر فری های بهم ریخته چهره ی بامزه شو بچه گونه تر میکرد.،مژه های مشکی اش داشت بهم ثابت میکرد این آدم حق الناس گردنشه،
و،واقعا حق یه ملتی و خورده.
وباهمه ی اینا،بازم اون آشناییت و قدیمی بودن ته چهرش به چشمم میومد.
سرم و زیر انداختم که با صدای نرم اما خسته اش گفت:چی شد که حالم بدشد؟!
جای من مهران قاطع جواب داد:+بیهوش روی زمین بودی،لیا کسی اذیتت کرده؟!
نعنا ادامه دا د:اگه چیزی شده،نترس.
بگو کمکت مبکنیم،
آروم و در کمال مظلومیت که دیوونم میکرد لب زد:ـولی ....من هیچی یادم نمیاد؛
نعنا عصبی لب زد:آخه ت.ا.ب.. یعنی لیا مگه میشه؟ خودت باورت میشه اینو؟
بدون خیره شدن به دو جفت مشکی چشماش زمزمه کردم:-امکان داره،چون ضربه به سرش خورده و شک بدی بهش وارد شده چیزی یادش نباشه،اذیتش نکنین..
بافکر کردن به جمله ای که آخر گفتم دوباره پرام ریخت،چرا واقعا نگران اذیت شدنش بودم.
طوری که فکر میکرد من نمیشنوم درگوش نعنا پچ زد:+این کیه،؟!
بجای نعنا آروم لب زدم:من امیرم،امیر مقاره..از رفیق های قدیمی مهران،
لبخند کمرنگی به رسم ادب زد و باصدای رسا گفت:خوشبختم،امیر آقاممنونم که کمکم کردین،.
بعدم دستش و روبه روم دراز کرد،.
سرمو بالا آوردم و برای هزارمین بار،چشمای رنگ شبش ذوبم کرد..،صدای جیغ دادچشمام و وقتی هربار اینطوری توی دریای چشماش غرق میشدم میشنیدم.
طرز گفتن اسمم ،لحن صداش،
شاید از نظر خیلییا معمولی بودن ولی تن منو میلرزوند،...
چشمام و روی هم فشردم و یکم خودم و جمع و جور کردم .
بعد لبخند محوی مثل خودش زدم و دستش و فشرم و گفتم:منم خوشبختم.
مطمعن بودم اگر دوثانیه بیشتر اینجا بمونم و همینطور گرمای تنش از دستش بهم منتقل بشه دیگه شرف و آبرو و عزتی برام نمیمونه،که حتی از دست بدم
پس دستم و از دستش بیرون کشیدم و فاصله گرفتم..
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق-بیست و یکم» -امیرمقاره: ساعت هشت صبح و میگفت؛ من و مهران و
تقدیم به نگاه های مهربونتون،🤍🤌🏻
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5umv9&btn=«برای.آخرین.بار»
شنوای نظراتتون🫴🏻