هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش؛
من به فکر یه اتاق اندازه تو!،
واسه خواب
تن من خاک منه، ساقه گندم، تن تو
تن ما تشنه ترین، تشنه یک قطره آب»»»»»»
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق-بیست و یکم» -امیرمقاره: ساعت هشت صبح و میگفت؛ من و مهران و
آمادی ای امشب ورق بیست و دو بخونی بآبونه،🤍🤌🏻؟!
هدایت شده از ˒ ׁ ࣭ ͡ ྀ์Iy𖹭ִ۪wa۫ | فورعزل
امׁروز روز جׁهانی دخملهׁهههه
ممׁبرا ، نسبتام ، هׁمسایه هام
روزׁׅتون مفالׁک فرشته هاا
فوׁر نی ( از طرׁׅف یورینا )
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_بیست_دوم»
-تابآن هادیآن:
لبه ی تخت نشسته بودم و دستام و توی موهای ژولیده و گره خوردم فرو کرده بودم؛حس میکردم پلکام سنگین بود و وقتی نور توی چشمام میوفتاد میسوخت..،
تو این نیم ساعت،
تمام سلول به سلول مغزم و مجبور کرده بودم اتفاقاتی که باعث شده بود بیهوش روی زمین بیوفتم و به یاد بیاره...
ولی به جاش سردرد مزخرفی گریبان گیرم شده بود که به چشمام هم زده بود...،
با صدایی که از آشپزخانه اومد از زندان فکر فراری شدم،مهران رفته بود بیرون تا چند تا وسیله ی خوراکی بگیره، و نعنا با قهوه ساز درگیر بود،
میدونستم نعنا زده یه چیزو یا شکسته یا خراب کرده،رفیقم و میشناختیم دیگه..
تنها کاری که توش استعداد داشت بیست شدن تو امتحانا بود،
واسه همین..نفسم و توی هوا فوت کردم خواستم از جام بلند بشم که یکدفعه،
حس کردم دنیای اطرافم موج برداشته؛
انگار عضلات پاهام از کار افتاده بودن و تعادل نداشتم؛یه جورایی داشتم لیز میخوردم و هیچ کاری از دستم بر نمیومد،
دستم و به گوشه ی دراور گرفتم ولی ناتوان تر از اونی بودم که با تکیه کردن به جایی پخش زمین نشم و روی زمین فرود اومدم.
بدنم خیس عرق بود،ولی نه از گرما..
عرق سرد انگار داشت شیره ی جونم و بیرون میکشید؛لبام و به سختی تکون دادم و اسم نعنا و صدا زدم؛
بعد از چند ثانیه اون پسره امیر و بعدش نعنا و بالاسرم دیدم؛
نعنا مضطرب به طرفم اومد و اون پسره با دندون داشت پوست لبش و میکند؛
وایسا ببینم،! این یارو پسره مگه کارو زندگی نداره،واسه چی همش اینجاس؟
واییی،تابان الاغ تو وقتی داری میمیری هم نباید دست از فوضولی برداری،خب به توچه خونه ی رفیقشه..
نعنا دستم و لمس کرد و طوری که رگه های استرس توش پیدا بود لب زد:
-چت شد دوباره تو آخه..
دستم و روی پیشونیم گذاشتم و به سختی گفتم:_خوبم،نعنا..سرم گیج رفت فقط..
خوب نبودم، حس میکردم جونی اصن تو تنم نیست ولی نعنا وقتی مضطرب میشد خیلی حالش خراب میشد،نمیخواستم باعث حال بدش باشم...
امیر جلوطر اومدو بدون نگاه کردن به من لب زد:+نعنا برو چیز شیرین براش بیار،احتمالا قندش افتاده..اگه اوکی نشد میبریمش درمانگاه؛
من نمیدونم چرا ولی حس میکردم این بنده خدا یه طوریه مثلا بعضی وقت هاعمدا نگاش و ازت میگرفت و بعضی وقت هاهم خیره نگات میکرد،یه طوری که خجالت میکشیدی:///
مثلا الان که چشماشو روی هم بسته بود و عمدا نگاش و ازم گرفته بود .
دستشو توی موهای طلایی رنگش میکردو بهمشون میریخت،و به دیوار سفید اتاق خیره بود؛
با صدای نعنا به خودم اومدم:
-آدمی که یه روز کامل چیزی نخوره معلومه ضعف میکنه، سرگیجه میگیره تازه توکه خونم یه عالمه ازت رفته.من نمیدونم چرا انتظارات فرازمینی از بدنت داری..
داشت غر میزد،و رو اعصابم میرفت:/
بااینکه میدونستم نگرانمه،ولی اعصابم ضعیف تر از اونی بود که غر غذای نعنا رو تحمل کنم؛ لیوان آبمیوه رو طرفم گرفت و رو به امیر گفت:حواست باشه اینو بخوره من میرم صبحانه آماده کنم؛
مگه من بچه ام که واسم بپا میذاست..
معترض اسمشو زدم:_نعنااااااااااا
بی توجه به حرفم از اتاق بیرون رفت،.
آب میوه رو توی دستم جا به جا کردم و جرعه ای ازش مزه مزه کردم.به معنای واقعی کلمه معدم پسش میزد..
از نبودن نعنا استفاده کردم و آبمیوه روی زمین گذاشتم،که صدای امیر بلند شد.
+یکم ازش بخور،حالت بدتر میشه ها!پرایدم باشی به سوخت احتیاج داری..
متعجب ،نگاهی توی چشمای عسلی رنگش انداختم،چشماش برق میزد و حاله ی چشمش پرو خالی میشد؛
نگاهم و ازش گرفتم و به تبعیت از حرفش یکم دیگه از آبمیوه و خوردم،نمیدونم چرا ولی با اینکه معدم نمیتونست چیزی و تحمل کنه اما بخاطر حرفش داشتم آبمیوه رو میخوردم،توی افکارم بودم که صداش مثل سیلی برتن سکوت اتاق فرود اومد:
+خیلی حالت بده،؟!میخوای بریم درمانگاهی جایی؟
آروم گفتم:
_نه فقط سرگیجه دارم..
از جاش بلند شد و گفت: +به مغرت فشار نیار به خاطر یاد آوری اتفاقات گذشته،فقط خودت و اذیت میکنی،به مرور زمان امکان داره یادت بیاد.
این از کجا میدونست،؟! خواستم چیزی بگم که در حالی که با یقه ی پیرهن سفیدش مشغول بودقبل از من گفت:+شاید بتونی نعنا رو بپیچونی،ولی منو نه،!
اگه بهتر نشدی بگو بهت سرم تزریق کنم.
به طور عجیبی لحن صداش سنگین بود و قاطع حرف میزد در حالی که آدم لال میشد و مجبور بود حرفی به جز باشه از دهنش بیرون نیاد،نمیدونم چجوری ولی جذبه اش به آدم حق مخالفت نمیداد،اوکی آرومی گفتم که از اتاق خارج شد....
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_دوم» -تابآن هادیآن: لبه ی تخت نشسته بودم و دستام و توی موه
تقدیم به نگاه های مهربونتون،🤍🤌🏻
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5umv9&btn=«برای.آخرین.بار»
شنوای نظراتتون🫴🏻
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_دوم» -تابآن هادیآن: لبه ی تخت نشسته بودم و دستام و توی موه
-
سلام به تو قشنگ مننن🥲🤏🏻
مرسی دورت بگردم،سعی میکنم زودتر بهم برسن،🤍💘✨
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
تقدیم به نگاه های مهربونتون،🤍🤌🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5umv9&btn=«برای.آ
ـ
عیوایییییییی عیوای😭🛐
فدات بشم.