1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تفاوت کسی که فقط مدرک گرفته، با کسی که تجربه داره!
همدیگر را یافتن هنر نیست
هنر این است
که همدیگر را گم نکنیم...
یادمان باشد دلخوری و اختلاف نظر در هر رابطه ای طبیعی است.
👈 نکته: تا بحال هیچ دقت کردهاید که عمدتا متاسفانه محبت و دلداگی زن و مرد به همدیگر در خفا صورت میگیرد اما دعوا و مرافعه آنها در جمع به راحتی نمود پیدا میکند؟!!!
👈 من مردانی را دیدهام که حتی جلوی فرزندانشان اِبا دارند که به همسرشان بگویند «دوستت دارم» یا او را بغل کنند اما همین افراد به راحتی جلوی چشم فرزندان معصومشان اَلم شنگه راه میاندازند و امنیت و آرامش روانی را از آنها سلب میکنند.
👈 من زنانی را دیدهام که به همسرشان میگویند زشت است که جلوی بچهها مرا ببوسی اما شرمسار این نیستند که زشتترین کلمات و پرخاشجویانهترین عکسالعملها را در حضور فرزندانشان نسبت به شوهرانشان به نمایش میگذارند!!!
👈 بعضیها خجالت میکشند همسایههایشان حتی آنها را دست در دست همدیگر ببینند ولی همین در و همسایهها بارها صدای مشاجرات آنها را وقت و بیوقت شنیدهاند.
👈 به نظر شما فرزندان خانوادهای که والدین جلوی بچهها از گفتن عبارت ساده «عزیزم» به هم دریغ میکنند ولی راحت از جملاتی مثل: «غلط کردی»، «کثافت»، «عوضی»، «با اون فامیل آشغالت» و... استفاده میکنند، چگونه رشد وبلوغی را تجربه خواهند کرد؟!!!
✅ متوجه الگوهای کلامی و رفتاری خود در خانواده باشیم. از خود مدام بپرسیم چه الگویی از همسرداری را برای فرزندانمان به میراث میگذاریم؟!
💢پدر و مادر خلاق و غیر خلاق🤔
1- بچه #سرفه میکند.
مادر خلاق یک دستمال درمیآورد و به بچه میدهد.
مادر غیر خلاق به او میگوید:
"نکن". بعد هم بچه را دعوا میکند. بچه حالا علاوه بر سرفه، غر هم میزند!🤔
2- بچه غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.
پدر خلاق به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد.
بچه یورتمه کنان به طرف در میرود و خوشحال است. احساس میکند کار مهمی انجام میدهد.
پدر غیرخلاق
او را به زور و کشان کشان بیرون میبرند. بچه غر میزند.
بچه غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.
قربان صدقهاش میروند و وعده شکلات و بستنی میدهند.
بچه رشوه را قبول میکند. همچنان غر میزند و از مغازه خارج میشود. و مشغول چانهزدن بر سر تعداد بستنی است.🤔
3- بچه در مدرسه #دعوا کردهاست. داستان را برای مادر تعریف میکند.
مادر خلاق
گوش میدهد، اما عکسالعملی نشان نمیدهد.
مادر غیرخلاق
درحالی که سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد، گوش میدهد. به بچه میگوید:
"اون فقیره. واسه همین بیتربیته.
تو باهاش بازی نکن!"
( من غرق در منطق و فراست این جورمادرها شدهام!!)🤔
4- بچه بستنی میخورد.
مادر خلاق
به او دستمال میدهد تا دهانش را پاک کند.
مادر غیرخلاق
دور دهانش را پاک میکند🤔
5- بچه #غر میزند.
مادر خلاق
به کودکش نگاه میکند و از او میخواهد تا علت بدخلقیش را بدون گریه بگوید
مادر غیر خلاق
دعوایش میکند. پدر به مادر میتوپد که بچه را دعوا نکن. بچه لگدی حواله پدر میکند. مادر میخندد. پدر بچه را دعوا میکند. باز هم به او وعده و رشوه میدهند.🤔
ارسال شده از سروش+:
ﺗﻮﯼ ﻫﻤﺎﯾﺶ همسرداری، ﺳﺨﻨﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﺟﻠﺴﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ
ﺩﺭ ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺍﺷﻮﻥ ﺑﺎ SMS ﺑﮕﻦ " ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ " ﻭ ﺑﻌﺪ ﺟﻮﺍﺑﻬﺎﯼ
ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﺨﻮﻧﻦ :
ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺑﻬﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯿﺪ :
1 . ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ؟ !
2 . ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻧﻤﯿﺸﻢ؟
3 . ﺑﺎﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﮐﺠﺎ ﮐﻮﺑﻮﻧﺪﯼ؟
4 . ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﯼ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻧﺮﻭ
5 . ﭼﯿﻪ ﺑﺎﺯ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺍﯾﻨﺎ ﺩﻋﻮﺗﻦ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ؟
6 . ﯾﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭ ﺳﺮ ﺍﺻﻞ ﻣﻄﻠﺐ
7 . ﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﭼﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺩﺍﺩﯼ؟
8 . ﺷﻤﺎ؟
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻼﮎ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ 8ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻖ خانمشه😂😂
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:«آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد.

پیرمرد بیمار در انتظار پسر
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.
آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود. در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید:«این مرد که بود؟»
پرستار با حیرت جواب داد:«پدرتون!»
سرباز گفت:«نه اون پدر من نیست، من تا بحال او را ندیده بودم.»
پرستار گفت:«پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟»
سرباز گفت:«میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟»
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:«آقای ویلیام گری...»
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺وقتی در حال مذاکره بودیم این اتفاق افتاد!