فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سر و جانم بہ فداے پسر ارشد زهرا...(((:💚🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#ریلز
میشه اون روز برسه؟😢
#عزیزم_حسن
💌 #دعای_روز شانزده رمضان
اللهم وَفّقنی فیه لِموافَقَةِ الأبرار، و
جَنّبنی فیه مُرافَقَةِ الأشرار، و أوِنی
فیه بِرَحمَتِکَ الى دارِ القَرار بالهِیّتَکِ
یا إلهَ العالَمین 🌸
خدایا، توفیقم ده در آن به سازش
کردن با خوبان و دورم دار در این
روز از رفاقت با بدان، و جایم ده
با مهرت به سوى خانه آرامش، به
خدایى خودت اى معبود جهانیان 💜
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_پنچاه_و_سه
من – مامان نمی دونم چم شده ! همش تردید دارم . همش دارم با هم مقایسه شون می کنم . اما هیچ چیزي براي مقایسه نیست .
نذاشت ادامه بدم .
مامان – کی مارال ؟ کیا رو با هم مقایسه می کنی ؟
یعنی اگر همه چی رو براش می گفتم اعتمادش بهم کم نمی شد ؟ .......
اگر می فهمید چه جوري امیرمهدي رو اذیت کردم درموردم چی فکر می کرد . نه می تونستم حرفی نزنم و نه می تونستم بگم .
موقعیت بدي بود .
با شرم سرم رو انداختم پایین و مو به مو رو براش گفتم . باید می فهمید چیکار کردم ! باید می گفتم و گفتم .
و آخرش هم اضافه کردم چقدر بعدش پشیمون شدم از کارام .
بالاخره سکوت رو شکست .
مامان – باید چی بگم ؟
ملتمس نگاهش کردم .
مامان – خوبه خودت می دونی کارات درست نبوده !
من – به خدا مامان تو بد موقعیتی بودیم . اگر منظورت اون صیغه ست ...
مامان – در اون مورد حرف نمی زنم . از کاراي بعدش حرف می زنم .
من – من که گفتم پشیمونم !
اخمی کرد .
مامان – یعنی فکر می کنی همین پشیمون بودن کافیه ؟
بغض کردم .
من – ببخشید .
مامان – دوست ندارم دیگه تکرار بشه .
سر تکون دادم .
من – چشم .
نفس عمیقی کشید
مامان – حالا بگو می خواي چیکار کنی ! عاشقش شدي ؟
من – نه . یعنی نمی دونم چمه . اگر همونی باشه که خودش گفته خیلی مرد ایده آلی می شه .
و با حسرت آه کشیدم .
مامان – اگه نبود ؟
با تردید نگاهش کردم .
من – اگه بود ؟
مامان – اونوقت حتماً بابات باید بره خواستگاري !
با تصور این کار زدم زیر خنده .
مامان هم خندید .
مامان – یه نگاه به خودت بنداز . می تونی ایده آل اون پسر باشی ؟
فکر کردم . می تونستم ؟
من – نمی دونم . اصلاً الان نمی دونم چی می خوام .
و بعد با لحن ناله مانندي گفتم .
من – من نمی تونم چادر سرم کنم !
مامان سري به حالت تأسف تکون داد .
مامان – پس چرا بهش فکر می کنی ؟
من – چون نمی تونم از اون همه ایده آل بگذرم !
مامان – اون همه ؟ چند تاش رو اسم ببر !
با دست شروع کردم به شمردن .
من – یک . احترام گذاره . دو . هیز نیست . سه . بچه ننه نیست . چهار . می گفت دوست نداره زنش از آرزوهاش دست بکشه . پنج . مهربونه . شیش . زود عصبانی نمی شه . هفت ..
مامان – بسه . همچین می گی که آدم دلش می خواد این فرشته رو ببینه .
لحنش کمی طعنه داشت .
من – باور کن اگر همون باشه که گفتم فرشته ست
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_پنچاه_و_چهار
مامان متفکر گفت .
مامان – پویا چی ؟
من – نمی دونم . فعلاً نمی تونم به هیچ عنوان بهش فکر کنم .
بعد هم ملتمسانه گفتم .
من – مامان امیرمهدي رو پیداش کن . شاید تکلیفم رو با خودم بدونم .
متفکر گفت .
مامان - قول نمی دم بهت . ولی با بابات حرف می زنم . اگه موافق بود بعد ببینم چیکار می تونم برات بکنم .
از روي صندلی بلند شد و زیر لب گفت .
مامان – گرچه که مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه .
خوشحال از روي صندلی بلند شدم و بغلش کردم . ماه بود مامانم . ماه .
با خوشحالی بقیه ي سالاد رو زود درست کردم و ظرف رو دادم به مامان تا توش سس بریزه .
اگر پیداش می کردم !... واي ... دلم می خواست تو خونه بدوم و از خوشی بزنم زیر آواز .
ساعت از نه گذشته بود و من تو فکر پویا بودم . مهمونی سمیرا شروع شده بود و می دونستم چشم پوشی از اون مهمونی براي پویا غیر ممکنه .
نگاهی به ساعت انداختم . چرا نمی گذشت ؟ چرا تموم نمی شد این شبی که براي من فقط و فقط اعصاب خردي داشت ؟
یه کاریش می کنم
"کاش زودتر این شب تموم می شد . روز بعد میومد تا من با زنگ زدن به سمیرا بفهمم "
پویا چی بود ؟
مامان نشست کنارم .
مامان – اگه دلت اونجاست چرا نرفتی ؟
نگاهش کردم .
من – ذهنم آرامش نداره . ترسیدم برم و بعدش پشیمون بشم از رفتنم .
مامان – این تردید ربطی به اون پسره داره
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿
یہچیزۍبگمدرِگوشۍ ..
یعنۍانقدرازمابدۍدیدۍکهنمیطلبۍ بیایمحَرمت؟:)
#آقای_اباعبدالله