eitaa logo
حریم عشق
173 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
23 فایل
°•﷽•° •﴿ۅ هماݩا خدا گفٺ 🕊﴾ •| به نام شهید مدافع وطن امید اکبری|• _کپی به عشق صاحب الزمانمون ، حلالت مومن🌱 ♥️ .. به ما بپیوندید 👇 https://eitaa.com/joinchat/2583363789Ce1e8b17d2f
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 نگاهی به بقیه انداختم . می خواستم اونا هم تأیید کنن تا منم بگم که عوض می شم . اما انگار بقیه منتظر حرف من بودن . می خواستن ببینن من حاضرم عوض بشم ! سرم رو با تردید تکون دادم ، من هنوز از بعضی چیزها مثل چادر بیزار بودم و باز چشم دوختم به بقیه . بابا نفس صدا داري کشید . بابا – به شرطی که نشون بدي بزرگ شدي ، عاقل شدي . که انتخابت از روي عقله نه یه حس زودگذر و از سر جوونی و خامی . نمی فهمیدم بابا چی می خواد ! منظورش چیه ! کی گفته بود من دچار یه حس زودگذر شدم ؟ ولی بعد ها فهمیدم بابا بهترین حرف رو زد . بهترین شرط رو گذاشت . چون بعضی اتفاقات وادارم کرد عاقل بشم . امتحاناتی که بعضیاش سخت بود . به خصوص براي من . -•-•-•-•-•-•-•-•-• مامان براي بار سوم از داخل اشپزخونه داد زد . مامان – مارال . یه لباس درست بپوشیا . از همین اول نزنی تو ذوقشون ! و من براي بار هزارم کمدم رو از نظر گذروندم . که مگه من چند دست لباس دارم براي مهمونی . بوتیک نیست که هزار تا گزینه داشته باشم . نهایت سه دست لباس مناسب اینجور مجالس دارم . به غیر از اینکه باید مانتوي مناسبش رو هم پیدا می کردم . رضوان وارد اتاقم شد و رو به من درمونده از انتخاب گفت . رضوان – بالاخره یافتی ؟ رو کردم بهش . من – نه . چی بپوشم ؟ اومد کنارم ایستاد . رضوان – یه مانتویی بپوش که یه کم بلند باشه . با حرص نگاهش کردم . بعد هم دست بردم سمت مانتوي سفیدم و بیرون آوردم . من – از این بلند تر ندارم . مانتوي سفیدم تا زیر زانوم بود و روش کمر می خورد . بقیه ي مانتوهام همه کوتاه بود . این مانتو رو هم براي جاهاي خاص خریده بودم . کلاً عادت نداشتم مانتوي بلند بپوشم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛