💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_هفتاد_و_دوم
من – همه چی رو به خاله گفتین ؟
با سر بر افراشته گفت .
مامان – توقع که نداشتی دروغ بگم ؟
واقعاً براي خودم متأسف شدم . دیگه با چه رویی می رفتم خونه ي خاله !
مامان – نترس . کل ماجرا رو که نگفتم . فقط گفتم تو پسره رو یه جا دیدي و ازش خوشت اومده . ما هم می
خوایم ببینیم خونواده ش چه جورین و از این حرفا . دروغم نگفتم .
راست می گفت . دروغ نگفته بود .
بازم جاي شکرش بود که موضوع صیغه رو نگفته بود .. گرچه که از مامان راستگوي من بعید نبود بگه .
مامان – خلاصه که خاله ت گفت زیاد باهاشو آشنا نیست و یکی از همسایه هاش باهاشون رفت و آمد داره .
بیا اینم خبر خوب مامان بنده . این کجاش خوب بود و نیاز داشت به اون همه هیجان ؟
رو به مامان گفتم .
من – حتماً قرار شد خاله بره از همسایه ش پرس و جو کنه !
مامان ابرویی بالا انداخت .
مامان – نه . خاله ت گفت پس فردا خونه ي همسایه شون مولودیه براي تولد حضرت علی ( ع ) . با همسایه
شون هماهنگ می کنه که ما سه تا هم بریم . مادر و خواهر این پسره هم هستن ......
با خوشحالی رفتم و دست انداختم دور گردن مامان .
من – واي مامان . خیلی ماهی . ماه .
مامان به خوشحالیم لبخندي زد .
مامان – تنها کاري بود که از دستم بر میومد .
از این بهتر نمی شد . شاید اینجوري می تونستم دلیلی براي دیدارش پیدا کنم . گرچه که نمی دونستم تو ذهن
بقیه چی می گذره .
عصر مهرداد و بابا با هم رسیدن خونه .
مامان به عادت همیشه با عصرونه اي ازشون پذیرایی کرد تا یکی دو ساعت بعد شام بخوریم .
از بدو ورودشون با نگرانی چشم دوختم به مهرداد تا شاید بفهمم رفته تحقیق کنه یا نه . دلم نمی خواست به
هیچ عنوان کارم رو پشت گوش بندازن . من عجله داشتم . عجله براي دیدنش
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
25.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شفاعت کردن یک تجربهگر مرگ توسط امام حسین علیهالسلام
مهمان برنامه 1402/01/25
delam-migireh.mp3
3.43M
دلم میگیره ..
حتی اقام شعرِ قدم قدم نداره ..
*قدم قدم ، با ی عَلَم ی شب میریم تو صحن ِ زیبایِ حسن :))))*
هرجامیری...
یهخبرمیارن...
یکیمیگهمشهده...روبهرویحرم...
یکیمیگهعازمکربلاست((:..
یکیتوجمکران...
پسرفاطمه...تصدقت...
مگهمادلنداریم(:؟💔
#دلتنگی
#امام_زمان
#الّلهُــمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَــــالْفَــرَج
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_هفتاد_و_سوم
رضوان و مامان دائم نگاهشون بین من و مهرداد در گردش بود . نگران بودن . این رو می تونستم بفهمم .
سکوت مهرداد نشونه ي خوبی نبود .
شام رو هم خوردیم . ولی مهر سکوت مهرداد شکسته نشد . آخر سر هم رضوان از خودگذشتگی کرد و ازش پرسید .
رضوان – مهرداد جان رفتی تحقیق ؟
با این حرفش من و مامان چهارچشمی زل زدیم به لباي مهرداد .
اما مهرداد چنان نگاهی به رضوان انداخت که بنده ي خدا سکوت کرد . بعد هم با ناراحتی نگاهم کرد . کاري از دستش ساخته نبود . معلوم بود مهرداد هنوز چندان راضی نیست و فقط به خاطر بابا که سکوت کرده حرفی
نمی زنه .
از اون طرف هم بابا با سکوتش کلافه مون کرده بود . از روز قبل که بهشون گفتیم آدرس پیدا شده بابا سکوت کرده بود .
دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم !
با التماس به مامان نگاه کردم . شاید بتونه کاري بکنه . اما جواب نگاهم ، بالا رفتن شونه ش به معنی کاري از دستم بر نمیاد بود .
بابا و مهرداد درسته که سکوت کرده بودن اما این سکوت نه از سر رضایت که به معنی ختم کردن همه ي حرفا درباره ي امیرمهدي بود .
اینجوري فایده اي نداشت . بلند شدم برم دست به دامن خدا بشم . شاید باز هم کمکم می کرد . از همون شب که تصمیم گرفتم یه قدم بردارم همه ي نماز هام رو خوندم . گرچه که بیشترش تو آخرین دقایق بود . به قول
مامان دقیقه ي نود یادم می افتاد برم سمت خدا .
همین که بلند شدم مامان پرسید .
مامان – کجا می ري ؟
لبخند کلافه اي زدم .
من – میرم نماز بخونم .
انگار فهمید چرا زودتر یاد خدا افتادم . نشست کنار بابا که داشت روزنامه می خوند و پرسید .
مامان – بالاخره اجازه می دي ما فردا بریم مولودي ؟
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_هفتاد_و_چهارم
با خوشحالی برگشتم سمت مامان . مادر بود دیگه . طاقت ناراحتی بچه ش رو نداشت . خودش رو جلو انداخت با اینکه می دونست بابا چندان راضی نیست .
بابا دست از سر روزنامه برداشت و نگاهش کرد .
بابا – فکر می کنی اتفاق خاصی می افته ؟
مامان – انشااالله می افته !
بابا – می خواي بري چی بگی ؟ که دختر من از پسرت خوشش اومده ؟ یه ساعتم صیغه ي پسرت بوده؟
مامان لبش رو به دندون گرفت .
مامان – این حرفا چیه ؟ بالاخره براي نزدیک شدن دو تا خونواده باید یه کاري کرد !
مهرداد با اخم به جاي بابا جواب داد .
مهرداد – از کجا معلوم که کسی رو براي پسرشون در نظر نگرفته باشن !
مامان در سکوت نگاهش کرد . انگار جوابی نداشت . اینبار رضوان به کمک مامان اومد .
رضوان – خوب باید بریم تا این چیزا رو بفهمیم دیگه !
مهرداد با اخم برگشت سمتش که نمی دونم تو چشماي رضوان چی دید که اخمش باز شد و با لحن آرومی گفت .
مهرداد – هیچ وجه تشابهی بین مارال و این پسره نیست . امروز که رفتم تحقیق همه ازش خوب می گفتن .
همه ازش تعریف می کردن به اضافه ي اینکه ایشون خیلی مذهبیه . مارال رو ببین . این کجا و اون کجا !
رضوان نگاهی به مامان انداخت که داشت با درموندگی نگاهش می کرد ، و بابا که با نگاه حق به جانب از حرفاي مهرداد طرفداري می کرد .
برگشت سمت من و نگاهی بهم انداخت . اگر رضوان هم به قول خودش روزهایی مشابه روزهاي من رو گذرونده بود ، پس می دونست تو دلم چه ولوله اي بر پاست .
لبخند مهربونی زد و رو به بقیه گفت .
رضوان – اگر این پسر ارزشش رو داشته باشه مارال می تونه یه کم عوض بشه .
و رو به من گفت .
رضوان – نمی شه؟؟
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿
بنده ی عزیزم؛
شما تا این لحظه بیش از ۸۰ درصد حجم بسته ویژه سی روزه استفاده از رحمت خاص خداوند را مصرف کرده اید و کمتر از ۲۰درصد یعنی ۴ روز دیگر از حجم بسته باقی مانده است.
پس از به پایان رسیدن حجم باقی مانده، عبادات شما با نرخ عادی محاسبه خواهد شد.
پس از اتمام این دوره
- نه یک آیه برابر ختم قرآن
- نه نفس هایتان مانند تسبیح
- و نه خواب هایتان عبادت محسوب می شود.
هیچ کس تنها نیست
همراه اول و آخر، خداوند مهربان♥(:
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آب و غذای مارا ، شخص حسن رسانده:))
#دوشنبه_هاي_امام_حسني