#پارت8
#اینامیربگیره🦋🌀
دستامو شستمو با حوله خشک کردم
وارد هال شدمو بابارو دیدم که رو مبل لم داده
تو کی اومدی مرد بزرررگ؟
دستی به لباسم کشیدم تا مرتب بشه و باصدای بلند گفتم:
_سلاممممم فرماندهههههه
+سلام دخترم ،خوبی بابا؟
_مرسی بابایی . خسته نباشی
+ دریا بیا یکم شونه هامو ماساژ بده خیلی خسته شدم امروز دخترم
_ای به چشم ، اومدم قربان
شروع کردم شونه هاشو ماساݫ دادن . تو این کار خیلی حرفه ای بودمو چند جلسه ای کلاس رفته بودم
یکم که گزشت دستم خسته شد و از بابا فاصله گرفتم
_بابا من گشنمههه بریم شام لطفا ، روده بزرگه روده کوچیکمو خووورد پوف
بابا سرشو به نشونه تایید تکون داد و از جاش بلند شد
همینکه وارد آشپز خونه شدم صدامو تو گلوم انداختمو گفتم: آهایی آهایی ننههه ننههه من گشنمهههه
مامان که مشغول سالاد درست کردن بود نیم نگاهی بهم انداخت و با خونسردی گفت :
+بشین الان اماده میشه غذا
صندلی رو به عقب کشیدم و خودمو ول دادم روش
اینجور که بوش میاد شام زرشک پلو بود
اوووم غذای مورد علاقممممم
خواستم ناخنکی بزنم به غذا که دستی مانعم شد....