چرا با خودم دشمنم؟ مگه الان فقط من نموندم و من؟ اگه با خودمم دشمن باشم که دیگه چیزی تا سکوت ابدی قلبم نمونده.
چرا برای خودم وقت نمیزارم؟!
چرا تمام فکرم برای بقیست و مثل الانی یادم میوفته که خستم؟
خسته از بخشیدن همه جز خودم، خسته از چرخه تکراری که برای خودم ساختم، خسته از امید و امیدواری، خسته از انتظار، خسته از تو...
تو؟ نمیشناسمت دیگه!
قرار گذاشتیم به هم تکیه کنیم و ادامه بدیم؛ تو هر شرایط و زمانی. ما به هم قول دادیم یادته؟
چرا تو دادگاه همیشه مجرمیم و وکیل نداریم؟ مگه قانون نیست که همه حق داشتن وکیل دارن و اگر خود مجرم نتونست دادگاه وکیل اتنخاب میکنه و میزاره؟
من اینجام... پشت دیوار اتاقی که تو قلعه خون ساختی و درونشو از رنگ سیاه پر کردی که مبادا سرخی عشق رو یادت بیاد.
یک بار از مارپیچ مغز فراریم دادی و الان نوبت نجات دادن تو رسیده. نجاتت از زندانی که خودت ساختی.
من اینجام تا بغلت کنم، تا طبق قولمون با هم قوی ادامه بدیم، اینجام چون حق تمام تلاشات این اتاق و تنهاییت نیست.
تو جزو منی:)
بخش ضعیف من، تو نباشی منم دلیلی برای قوی بودن ندارم!
بیا بریم! این قلعه پشت حفاظ دندهها و ریه قرار نگرفت که تو اینطوری درونش اتاقی بسازی به سیاهی شب بیمهتاب و روز بیخورشید.
وقتشه پاشی و بزاری کمکت کنم تا قویتر بشیم:)
-مکالمه بین بخش ضعیف و قوی یک انسان
#خاطرات_خیالی
مسکنه های غیر کپسولی
#شما:سلام مسکن جان، خوبی عزیزم؟! چه خبرا؟! #هناس
#من:سلاااام خوبیم تو چطوری و خبری جز درس و مدرسه نیس والا🥲
#شما:نمیدونم چرا هی داری کم میشی ولی چنلتو دوس دارم گاهی نوشته هاشو چندین بار میخونم و امیدوارم موفق باشی فقط یه سوال چنلت تو تلگرامو جاهای دیگه نیست؟
#من:حقیقتا بخاطر اینکه سعی میکرد این چنل مال گروه خاصی نباشه و ربطی به سلیقه نداشته باشه ولی خب بخاطر اینکه جز نوشته های فوق العادش محتوایی نیس یکم کم میشه فعالیت و اینکه نه متاسفانه فقط تو ایتاس ممنون از نظر قشنگت^^
https://eitaa.com/mitimiti/1337
ممنونم خیلی قشنگه^^
امیدوارم تصمیمت رو عوض کنی تو همسایه خوبی بودی:)))
حسی که خدافظی جوجه پاندا بهم میده مثل حس غروب میمونه، دوست دارم حتی اگر میسوزم و نابودم میشم کره داغ و نورانیش رو بغلش کنم و بگم "نرو" ولی میدونم به حرف من نیست و اون قراره ساعتها بعد دوباره درخشان روز جدید رو آغاز کنه:)
پس منتظر دوباره بالا اومدنت میمونم و آرزو میکنم تا اون موقع در سلامت و شادی بمونی^^ چرا که : پایان شب سیه سپید است...
آخرین تقدیمی به پاندا:))
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
هدایت شده از Ԋҽɳαʂ'ꨄ
📜بخشے از ڪتاب....
_ هی! ناسلامتی ما در قرن 21 زندگی میکنیم!
+باستا در جواب گفت:
تا جایی که من شنیدم، آدم های این قرن شریف هم تمام کارهایی را که آدم ها در گذشته انجام می دادند، انجام می دهند.
سیاه قلب : اثر کورنلیا فونکه
هناسᰔ...
روی نیمکت فلزی سفید رنگ گوشه پارک نشست. به جز پرندگان سحرخیز و معدود ماشینهایی که صاجبانشون را به مقصد میرساندند؛صدای دیگری به گوش نمیرسید. واضح هم بود آن ساعت از صبح کم کسی آن طرفها بود ولی او از سردرد دیروزش و خواب درست و به موقعهاش دیگر نتوانست بیشتر در رختخواب بماند و به پارک آمده بود.
امروز روز استراحتش بود پس ترجیح داد با پیادهروی پدربزرگان روزش را شروع کند. تصمیم داشت حتی با پیرمردهای چروکیده و خنده رو صحبت و شطرنج بازی کند.
او معتقد است زندگیهای کوچک و کم امکانات گذشته شادی و ارزش بیشتری نسبت به زندگیهای مدرن و ماشینی است.
در گذشته خانم خونه درگیر کارهای اداری کمتری بود و به کودکانش میرسید، همسرش هم با تمام تلاشها و خستگیها و پول کم ته جیبش قلبی به بزرگی کویر داشت و با محبت و علاقه کاری کرده بود که این کویر به جنگلی سرسبز تبدیل شود. علاقهاش را به راحتی خرج اهل خانه میکرد و خیالش راحت بود که انتهایی ندارد.
اما اکنون در زندگیها مادر و پدر درگیر کارهای بیرون خانه شدند و کم وقت میشد تا بوی غذای تازه و محبت بی دریغ زندگی بخش خانه شود. درست است هنوز خانههای گرم پیدا میشود ولی میشود گفت در حال انقراض است و این حقیقتی تلخ است:)
نسلی که درگیر دنیای مجازی شده و از آدمهای حقیقی جدا افتاده چگونه فردایی از پس خود و زندگی برمیآید؟
تمام این افکار و حقایق بود که وادارش مبکرد روزهای استراحتش تا حد امکان زیاد باشد وبا تمام خستگی خانهای گرم بسازد.
با فکر خانه و کودک شیرخوارهی عزیزش و همسر مهربانش لبخند روی صورتش بیاید و با اشتیاقی عجیب از جا بلند شود و با خرید نان تازه خانهاش را با بوی زندگی و حیات آذین بخشد.
مسکنه های غیر کپسولی