eitaa logo
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
122 دنبال‌کننده
487 عکس
126 ویدیو
1 فایل
اندکی تفکر در متون؟! شاید.. حرفاتون: https://daigo.ir/secret/41371434691
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  𝖵𝖺𝗀𝗎𝖾
از سحرخیز بودن تو روزای تعطیل متنفرم.
روی نیمکت فلزی سفید رنگ گوشه پارک نشست. به جز پرندگان سحرخیز و معدود ماشین‌هایی که صاجبانشون را به مقصد میرساندند؛صدای دیگری به گوش نمیرسید. واضح هم بود آن ساعت از صبح کم کسی آن طرف‌ها بود ولی او از سردرد دیروزش و خواب درست و به موقعه‌اش دیگر نتوانست بیشتر در رختخواب بماند و به پارک آمده بود. امروز روز استراحتش بود پس ترجیح داد با پیاده‌روی پدربزرگان روزش را شروع کند. تصمیم داشت حتی با پیرمردهای چروکیده و خنده رو صحبت و شطرنج بازی کند. او معتقد است زندگی‌های کوچک و کم امکانات گذشته شادی و ارزش بیشتری نسبت به زندگی‌های مدرن و ماشینی است. در گذشته خانم خونه درگیر کارهای اداری کمتری بود و به کودکانش میرسید، همسرش هم با تمام تلاش‌ها و خستگی‌ها و پول کم ته جیبش قلبی به بزرگی کویر داشت و با محبت و علاقه کاری کرده بود که این کویر به جنگلی سرسبز تبدیل شود. علاقه‌اش را به راحتی خرج اهل خانه میکرد و خیالش راحت بود که انتهایی ندارد. اما اکنون در زندگی‌ها مادر و پدر درگیر کارهای بیرون خانه شدند و کم وقت میشد تا بوی غذای تازه و محبت بی دریغ زندگی بخش خانه شود. درست است هنوز خانه‌های گرم پیدا میشود ولی میشود گفت در حال انقراض است و این حقیقتی تلخ است:) نسلی که درگیر دنیای مجازی شده و از آدم‌های حقیقی جدا افتاده چگونه فردایی از پس خود و زندگی برمی‌آید؟ تمام این افکار و حقایق بود که وادارش مبکرد روزهای استراحتش تا حد امکان زیاد باشد وبا تمام خستگی خانه‌ای گرم بسازد. با فکر خانه و کودک شیرخواره‌ی عزیزش و همسر مهربانش لبخند روی صورتش بیاید و با اشتیاقی عجیب از جا بلند شود و با خرید نان تازه خانه‌اش را با بوی زندگی و حیات آذین بخشد. م‌س‌کن‌ه ه‌ای‌ غ‌ی‌ر‌ ‌ک‌پس‌ول‌ی‌
خب روز جدید
اول هفته خوبی داشته باشید^^
گاهی یک دورهمی دوستانه غم و غصه‌‌های ماه‌ها را میشوید و در دل مزرعه‌ای از بذر شادی کشت میکند:) قدر دوستی‌ها و دوست رو بدونید.
اگه رفیقت تاحالا شبیه این جمله رو نگفته میشه به رفاقتتون شک کرد😇
مکالمه عادی دوستان: +امروز چطور به نظر میام؟ با لبخند و ذوق: مثل همیشه داغونی.
خب دیگه اتفاقات دیروز رو ول کن. الان روز جدید شروع شده و اونا به خاطرات خوب و بد تبدیل شدن:) بیا خاطرات فردات رو شاد بساز^^
هدایت شده از ‌Ԋҽɳαʂ'ꨄ
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓝𝓸 𝓸𝓷𝓮 𝓵𝓲𝓿𝓮𝓼 𝓽𝔀𝓲𝓬𝓮...]ঞ هناسᰔ...
امیدوارم امروز براتون مفید و شاد باشه^^
از اونجایی که یه سری گفتید کتاب‌هایی که میخونم رو معرفی کنم، امروز که معلمی نداشتیم زیاد کتاب "دال دوست داشتن" از حسین وحدانی رو خوندم و خب رمان نبود ولی داستان‌ها و نوشته‌های تقریبا کوتاه و آموزنده‌ای بود پس تصمیم گرفتم پیشنهادش کنم و البته چند تیکه هم از متن براتون میزارم^^
مدال‌هایی که نمی‌خواهیم دخترکم سه سالش بود، یا چهار. تازه عقل‌رس شده بود؛ آن‌قدری که بفهمد گلودرد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم می‌شود قطعا. که شد. گفتم "عزیزکم! آمپول درد دارد، گریه‌ هم. باید هم به‌ت بزنند. اگر دلت خواست، کمی گریه کن." این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه راه افتاده‌ی چشم دخترک را پاک می‌کردم که پسرکی هفت، هشت‌ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می‌کشید. بالا‌تر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند "آمپول که درد ندارد پسرم! تو بزرگ شدی، مرد‌های بزرگ که گریه نمی‌کنند" و الخ. رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریه‌اش را کرد و به درِ بیمارستان نرسیده گریه‌اش تمام شد. رفتنی، سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک، که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار. در تمام سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش، زور زدم که دخترک هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند،گریه کند. نریزد توی خودش؛ چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌‌ها گریه نمی‌کنند. (عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند،فریاد بزند. که وقتی باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی! که یاد بگیرد قرار نیست خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانه‌ی نایس و کول تحویل بدهد و در عوضش مدالِ به‌دردنخور‌ِ "فلانی؟ وای! هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست!" را تحویل بگیرد. یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالیِ طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود، به موقعش داد بزند: " آهای! نمی‌خواهم بروی." دارم زور می‌زنم دخترک را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. جوری که چشمش به فضیلت‌های ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است، و آدم، همانی است که هم گریه می‌کند، هم داد می‌زند، هم خشمگین می‌شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت، به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند. -کتاب دالِ دوست داشتن م‌س‌کن‌ه ه‌ای‌ غ‌ی‌ر‌ ‌ک‌پس‌ول‌ی‌