از اونجایی که یه سری گفتید کتابهایی که میخونم رو معرفی کنم، امروز که معلمی نداشتیم زیاد کتاب "دال دوست داشتن" از حسین وحدانی رو خوندم و خب رمان نبود ولی داستانها و نوشتههای تقریبا کوتاه و آموزندهای بود پس تصمیم گرفتم پیشنهادش کنم و البته چند تیکه هم از متن براتون میزارم^^
#پیشنهادی
مدالهایی که نمیخواهیم
دخترکم سه سالش بود، یا چهار. تازه عقلرس شده بود؛ آنقدری که بفهمد گلودرد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم میشود قطعا. که شد. گفتم "عزیزکم! آمپول درد دارد، گریه هم. باید هم بهت بزنند. اگر دلت خواست، کمی گریه کن."
اینها را در حالی میگفتم و اشک تازه راه افتادهی چشم دخترک را پاک میکردم که پسرکی هفت، هشتساله داشت توی اتاق تزریقات نعره میکشید. بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش میرسید که به اصرار میگفتند "آمپول که درد ندارد پسرم! تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمیکنند" و الخ. رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریهاش را کرد و به درِ بیمارستان نرسیده گریهاش تمام شد. رفتنی، سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک، که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلیهای انتظار.
در تمام سالهای کودکی و نوجوانیاش، زور زدم که دخترک هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند،گریه کند. نریزد توی خودش؛ چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگها گریه نمیکنند. (عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند،فریاد بزند. که وقتی باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی! که یاد بگیرد قرار نیست خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانهی نایس و کول تحویل بدهد و در عوضش مدالِ بهدردنخورِ "فلانی؟ وای! هیچوقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست!" را تحویل بگیرد.
یاد بگیرد وقتی نمیخواهد کسی بماند، حالیِ طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمیخواهد کسی برود، به موقعش داد بزند: " آهای! نمیخواهم بروی."
دارم زور میزنم دخترک را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. جوری که چشمش به فضیلتهای ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است، و آدم، همانی است که هم گریه میکند، هم داد میزند، هم خشمگین میشود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همانجا، همانوقت، به همانکس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.
-کتاب دالِ دوست داشتن
مسکنه های غیر کپسولی
هدایت شده از گــوربــه هــای ســرگـــردان در کوچــه عــلــی چـــپ
اصلا كانال طوري ريزش داره كه حس و حال فعاليت نمياد:) بعد يه سريا ميان ميگن براي زياد شدن فعاليت كن…. خب به كدوم اميد؟ فعاليت كنم برن!؟
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
از اونجایی که یه سری گفتید کتابهایی که میخونم رو معرفی کنم، امروز که معلمی نداشتیم زیاد کتاب "دال د
رفتم عین عاشقی رو هم خریدم^^
تا یه مدت از این کتاب متن میزارم
عادت کنیم؟ نمیدانم. اما میدانم که عادت، با حضورش غافلگیرت میکند. مثل پسر رشید و غیرقابل انکار که ناگهان بعد از دهها سال پیدایش شود، در برابرت بایستد، توی چشمهایت خیره شود و بگوید: تو پدر من هستی!
عادت هم همینطور است. هیچ نمیفهمیم سر و کلهاش از کجا پیدا شده و چهجوری سر از زندگی ما درآورده است. عادتی که مثل انبوهی از وسایل در ظاهر به درد بخور اما در واقع بیمصرف، در جایجای خانه خودش را باقی میگذارد و انبار میکند. انباری از زباله، که خانه را به تصرف خود درآورده است.
-تکهای از "عادت میکنیم" دال دوست داشتن
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
سحرخیز بودن خوبه ولی نه روز تعطیل:|
وی از ۷:۱۵ بیدار شد و خواب نرفت
رفت تو لیست مخاطبین و دنبال یکی گشت تا بهش زنگ بزنه و بتونه باهاش یکمم شده حرف بزنه.
مورد علاقههای نداشتش رو نگاه کرد و سراغ بقیه لیست رفت. آروم آروم با انگشت صفحه رو پایین میبرد تا فردی از اون طومار مورد رضایت قلب و مغزش بشه ولی... مثل چند ماه گذشته اشکی از سر بیکسی رَونه گونش شد و با لبخند زهر مانندی دستش سراغ مخاطبی رفت که تنها یک بار و اشتباهی جوابش رو داده بود.
انگار هم میخواست به خودش ثابت کنه تنهاست و هم میخواست ثابت کنه این یک خواب و کابوسی بیش نیست.
بوق اول بوق دوم بوق چهارم بوق ششم..
نه؛ همونطور که انتظار میرفت جواب نداد. چشماش طوری خاموش شد که تلخی قهوه دوبل شده رو به روش هم به پاش نمیرسید.
موبایل رو روی میز کافه گذاشت و بلند شد و رفت. رفت؟ اره. آسوده خاطر از اینکه کسی نیست نگرانش بشه، تا بهش پیام بده و زنگ بزنه؛ پس رفت تا بدون یادآوری دردناک حقیقت تنهاییش به باقی زندگیش برسه.
هر چند اون از آیندش باخبر نبود و نمیدونست قراره روزی برسه که نگرانی داشته باشه؟ روزی میرسید که تا میخواست با کسی حرف بزنه اون فرد کنارش بیاد؟ جواب این سوالها تو آیندست:)
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲