هدایت شده از 𝙳𝚊𝚍𝚍𝚢 𝙻𝚘𝚗𝚐 𝙻𝚎𝚐𝚜
همسایه ها من این چند روز اصن حالم خوب نیست و نمیرسم چک کنم فقط میام یه درد و دلی میکنم و میرم
شما ببخشید و از اینکه صبوری میکنین سپاسگذارم 💚
#همسایه_کلبه_سبز
جودیه عزیز همه این مشکلات و مراحل رو میگذرونن و اگه تا اینجاش اومدی به خودت شک نکن و اینقدر ادامه بده که بعدها پشیمون نباشی برای تلاش نکردنت=))
به این فکر کن " اگه بیشتر از تصورات و رویاهات، تلاش هات ثمره داشت چی؟ اگه خیییلی بهتر شه چی؟ " وقتی به اون نقطه رسیدی به همه این تلاش هات نگاه میکنی و با غرور و لبخند از پیروزیت لذت ببر^^
پس تا اون لحظه بجنگ و قوی باش🫂✨
مسکنه های غیر کپسولی
هدایت شده از 𝙳𝚊𝚍𝚍𝚢 𝙻𝚘𝚗𝚐 𝙻𝚎𝚐𝚜
مسکن مرسی از اینکه انگیزه میدی و سعی میکنی حالمو خوب کنی .
حرفات مثل همون چتری میمونه که زیر بارون نمیزاره خیس شی
آرزوی بهترین ها برای طُ
به عنوان یک آدم وظیفم میدونم نزارم ناامیدی گسترش پیدا کنه حتی تو وجود یک نفر و سعیم همینه^^
مثال قشنگی بود ممنون*-*
و همچنین
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
"رها" شروع به حرف زدن کرد. همه سکوت کرده بودیم و گاهی با حرفاش موافقت میکردیم یا چیزی به حرفاش اضافه میکردیم.
تشنگی مجبورم کرد ازش چشم بگیرم. در مسیر برگشت چشمام به رها، نگاهم به "پناه" افتاد. چشماش خالی از هر حسی بود. انگار بیشتر تو فکر بود تا مشغول شنیدن حرف ها؛ تو ذهنم سوالی پیچید: نکنه من اشتباه فکر میکنم؟
دقت کردم و چند دقیقه چشم بهش دوختم. رشته بحث از دستم در رفته بود. فکرم معطوف پناه شده بود. داشت ترسناک میشد؛ مگه چه چیزی گفتیم که اینقدر تو افکارش غرق شده بود؟
حس خوبی نداشتم. میخواستم هر طور شده از فکر بیرون بیارمش؛ حسم میگفت این افکار از سم هم بدتره براش. اگر حرفی میزدم یا کاری میکردم حواس بقیه هم پرت میشد، فکری کردم و لامپ بالای سرم روشن شد.
پشت دستم صورت خندونی کشیدم و اروم دستشو گرفتم. یکم بالا پرید و با تعجب اول به چشمام بعد به دستامون نگاه کرد. موبایلم رو برداشتم و از دستامون عکس گرفتم. با تعجب پچ پچ گونه پرسید: چکار میکنی؟
همونطور مثل خودش جواب دادم: یهویی ایدش زد به سرم خاستم امتحان کنم.
لبخندی هم در آخر اضافه کردم. تک خندی کرد و فقط تو چشام نگاه کرد، بدون هیچ حرف و حرکتی؛ اما من حسش میکردم، میدیدم تشکر رو تو نگاهش و این برای من اندازه دنیا ارزش داشت:)
#خاطرات_خیالی
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
وقتی برنامت کنسل میشه و تو به نحو دیگه نگهش میداری ولی باز برات کنسلش میکنن اصلا حس جالبی نداره:)
#تکست
#شما : خودایی متنی که نوشتی جذاب بود ولی تنها اشکالش این بود که کتابی ننوشته بودی اگر اینطوری بود و وقتی میخواستی صحبتتون رو بگید امیانه بود خیلی جذابترش میکرد
#من : ممنون بابت نظرت^^ این کلمات و متنها از ذهنم میاد و من تصمیم زیادی تو اامیانه یا کتابی نوشتنشون ندارم، ولی سعی میکنم از الان بیشتر دقت کنم. بازم ممنون
⁶⁰ تایی شدنمون مبارک*-*
اعضای جدید خوش اومدید. حرفی بود ناشناس تو بیو هست^^
خبر ترین خبر روزگار، بیخبریست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
#فاضلنظری
تو لحظه ای که من مینویسم و لحظه ای که تو پیامم رو میخونی افرادی میمیرن که شاید حسرتهای زیادی داشتن؛ شاید کارهای نصفه نیمه فراوانی تو لیست هایشون بوده که معدود کسی ازشون با خبر بود.
به نظرم اینکه ندونی مرگ کِی میاد هم خوبه هم بد. خوبه که افسرده نشی و بده چون شاید فردایی که قراره یه آدم مهم رو بعد مدت ها ببینی، هرگز برات نرسه:)
برای همین میگن کاری که میکنین فکر کنین برای آخرین باره؛ اینطوری شاید حسرت کمتری داشته باشیم. ولی بازم انسانها معمولا برا ترک عزیزانشون هیچ موقع آماده نیستن:))
مرگ شاید تلخ ترین و ترسناک ترین کلمه دنیا باشه و کلی انرژی منفی همراهش داره برای همین ازش تا حالا ننوشتم حتی چالش هم در نظرم نبود ولی الان... مطمئن شدم که دیگه نباید درموردش بنویسم:) شاید باورش سخت باشه که فردی که روزانه تمام فکرش مرگ بود و الان اینقدر ازش فراریه خود من بوده باشم... اما آدمها عوض میشوند و گاهی عوضی؟!؟
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
و باز پنجشنبه و جمعه اومد برای برگشت انرژی از دست رفته کل هفته.
شاید غیر منطقی باشه که دو روز چطور میتونه انرژی پنج روز رو بده و البته بیشتر تا بتونی با مشکلاتی که یهویی خودشون رو وارد زندگیت میکنن؛ داشته باشی=]
ولی من به قدرت افکار و افراد اعتقاد دادم. افکاری که شاید خاطرات باشن شاید رویاهات ولی میتونه جون دوباره بهت بده، یا افرادی که با حرفاشون و بعضی کار هاشون زندت میکنن جوری که انگار روز اول زندگیته. همینقدر شاداب و جوون(؛
همه ما این افکار رو داریم ولی شاید تو بودن افراد درست یکم حرف باشه ولی من شک ندارم تو بهترین آدم رو برای خودت یه روز پیدا میکنی^^
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نه، منتظر باش=))
شاد باشید و سلامت♡
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲