یک عاشقانه آرام | نادر ابراهیمی:
به یادم هست، روزی مصرّانه، به تو می گفتم: " ما هرگز خسته نخواهیم شد...هرگز"
اما مدتی است، پی فرصتی میگردم شیرینم،
تا به تو بگویم، ما نیز،
خسته میشویم... و خسته شدن حق ماست؛
این که خسته می شویم و از نفَس می افتیم و در زانوهایمان،
دردی حس میکنیم ، مسأله ای نیست
مسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی،
روی تخته سنگی، "در کنار هم" بنشینیم،
و خستگی از تن و روح، بتکانیم
خسته نشدن، خلافِ طبیعت است
همچنان که، خسته ماندن
دیگر نمیگویم که ما تا زندهایم، خسته نخواهیم شد
بلکه می گویم: ما هرگز، خسته نخواهیم ماند.
@onlybook
فقط میخواستم بدانم آیا میدانست که برای خاطر او بود که من میمردم؟ اگر میدانست آنوقت آسوده و خوشبخت میمردم.
📚بوف کور
@onlybook
میان حاشیهی لوزی صورت او... صورت زنی کشیده شده بود که چشمهایش سیاه درشت، چشمهای درشتتر از معمول، چشمهای سرزنشدهنده داشت
📚بوف کور
@onlybook
از خدا هم میترسم. نمیتوانم به مهرش دل ببندم. تنها به کیفرش ایمان دارم. ایمان باور به پذیرش قهر خداست با سری افکنده. میشد به دوزخ ایمان داشت ولی به بهشت نه.
📚نه آدمی
@onlybook